Today's word: ایوب ۴۰: ۳-۵ | Bible Study: * ایوب ۲۹: ۷-۲۵* ایوب ۳۰: ۱-۱۰* ایوب ۴۲: ۱-۶

ایوب، قضاوت از روی جهالت

«ایوب در پاسخ به خداوند گفت: “اینک من ناچیز هستم؛ تو را چه پاسخ گویم؟ دست بر دهان خویش می‌گذارم. یک بار سخن گفتم، و دیگر نخواهم گفت؛ بلکه دو بار، و دیگر نخواهم افزود.”»

ایوب ۴۰: ۳-۵

ایوب علاوه‌بر داشتن ثروتی فراوان و خانواده‌ای بزرگ، از مرتبۀ اجتماعی بسیار بالایی نیز برخوردار بود. زندگی مقدس، حکمت فراوان و توجه خاص او به افراد ضعیف جامعه، سبب شده بود که او نزد همگان از احترام ویژه‌ای برخوردار باشد و همه از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، و فقیر و نجیب‌زاده به احترام او کلاه از سر بردارند.

اما پس از وقوع مصیبت در زندگی ایوب، اعتبار اخلاقی و روحانی ایوب زیر سؤال رفته، عزت و بزرگی او صدمۀ فراوانی دید. او که خود زمانی بر کرسی قضاوت و حل مشکلات مردم تکیه می‌زد، حال در معرض قضاوت مردم قرار گرفته بود. با‌این‌حال، او هنوز به نقص اخلاقی و روحانی خود در حضور خدا پی نبرده بود (۳۲: ۱).

نکتۀ قابل توجه در واکنش ایوب به شرایط مصیبت‌بارش، قضاوت او در مورد مقصود خدا بود، همان کاری که دیگران در مورد خود او انجام داده بودند. ایوب در بی‌خبری کامل از علت وقوع این مصیبت‌ها، خود را از هر تقصیری بری دانسته، در عوض خدا را به بی‌انصافی در مورد خودش متهم کرد (۳۴: ۵-۶).

لذا، برای رفع این مشکل، او نیاز داشت که چشم از بزرگی خود برگرفته، عظمت و بزرگی خدا را مد نظر خویش قرار دهد تا به قضاوتی صحیح دست یابد. در سخنان مستقیم خدا با ایوب، ما به‌طور دقیق با همین نکته مواجه می‌شویم. ایوب که مانند هر انسان دیگری از علل و چگونگی خلقت خدا بی‌اطلاع بود، باید به عظمت خدا و حقارت خود در برابر او پی‌ می‌برد تا دیگر به خود اجازه ندهد خالق و پدیدآورندۀ هستی را زیر سؤال ببرد. بدین‌ترتیب، پس از شنیدن سخنان خدا، ایوب به تفاوت و ورطۀ عظیمی که بین او و خالق عالم وجود داشت پی برده، دهان از سخن گفتن فرو بست، به همان‌گونه که بزرگان در رویارویی با حکمت و بزرگی خود او دهان فرو می‌بستند (۲۹: ۹)

هیچ‌گاه وضعیت و شرایط نامطلوب اطراف خود را بهانه‌ای برای قضاوت خالق خود قرار ندهیم؛ چراکه ورطۀ عظیمی بین جهالت ما و حکمت خدا وجود دارد. تنها از این شادی کنیم که حکمت خدا در مسیح ما را به ساحل نجات هدایت کرده است.

Bible Study

ایوب ۴۰: ۳-۵

«ایوب در پاسخ به خداوند گفت: "اینک من ناچیز هستم؛ تو را چه پاسخ گویم؟ دست بر دهان خویش می‌گذارم. یک بار سخن گفتم، و دیگر نخواهم گفت؛ بلکه دو بار، و دیگر نخواهم افزود."»

* ایوب ۲۹: ۷-۲۵

7«چون به دروازۀ شهر بیرون می‌رفتم،
و کرسی خود را در میدان شهر مهیا می‌ساختم،
8جوانان مرا دیده، خود را پنهان می‌کردند،
و پیران بر پا شده، می‌ایستادند؛
9بزرگان از سخن گفتن باز‌ایستاده،
دست بر دهان می‌گذاشتند؛
10آواز نجبا خاموش می‌گشت،
و زبان به کامشان می‌چسبید.
11گوشی که مرا می‌شنید، مبارکم می‌خوانْد،
چشمی که مرا می‌دید، تحسینم می‌کرد.
12زیرا فقیری را که فریاد برمی‌آورد می‌رهانیدم،
و هم یتیمی را که یاوری نداشت.
13دعای خیرِ آن که در حال مرگ بود به من می‌رسید،
و دلِ بیوه‌زن به سبب من شادمانه می‌سرایید.
14پارسایی را در بر کردم، و جامۀ من شد؛
عدالتخواهی همچون ردا و دستار من بود.
15کوران را چشم بودم،
و لنگان را پای.
16برای نیازمندان پدر بودم،
و به دفاع از حق بیگانه برمی‌خاستم.
17دندانهای نیش شریران را می‌شکستم،
و شکار را از دندانهایشان می‌ربودم.
18«می‌گفتم: ”در آشیانۀ خویش چشم از جهان فرو خواهم بست،
و ایام خویش چون ریگْ پرشمار خواهم ساخت.
19ریشه‌هایم به سوی آبها خواهد گسترد،
و شبنمْ شب را بر شاخه‌هایم به سر خواهد آورد.
20جلالم در من تر و تازه خواهد بود،
و کمانم در دستم همواره نو خواهد ماند.“
21«مردمان به من گوش فرا می‌دادند و انتظار می‌کشیدند،
و برای شنیدن مشورت من خاموش می‌ماندند.
22پس از سخن گفتنِ من دیگر سخن نمی‌گفتند،
و سخنانم بر ایشان فرو می‌چکید.
23برایم انتظار می‌کشیدند، چنانکه برای باران،
و دهان خویش می‌گشودند، آن‌سان که برای باران بهاری.
24آنگاه که متزلزل بودند بر ایشان تبسم می‌کردم،
و نظر لطف مرا خوار نمی‌شمردند.
25راه را برای ایشان برگزیده، بر مسند رهبری تکیه می‌زدم،
همچون پادشاهی بودم ساکن در میان لشکرش،
همچون کسی که سوگواران را تسلی بخشد.

* ایوب ۳۰: ۱-۱۰

1«اما اکنون آنها که از من جوان‌ترند، بر من ریشخند می‌زنند؛
همانها که کراهت داشتم پدرانشان را با سگان گلۀ خود بگذارم.
2نیروی بازوانشان مرا به چه کار می‌آمد،
مردانی که توانی در ایشان باقی نبود؟
3شبانگاهان از فرط نیاز و گرسنگی،
زمینِ خشک را در بیابان متروک می‌جَویدند؛
4در میان بوته‌ها علف‌شوره می‌چیدند،
و ریشۀ شورگیاه خوراک ایشان بود.
5از میان جامعه رانده می‌شدند،
و مردم از عقبشان فریاد برمی‌کشیدند، چنانکه از عقب دزدان.
6مجبور می‌شدند تَهِ درّه‌ها سکنی گزینند،
در حفره‌های زمین و در دل صخره‌ها.
7در میان بوته‌ها عَرعَر می‌کنند،
و زیرِ گَزَنِه‌ها با هم گرد می‌آیند.
8مردمانی نادان و بی‌نام و نشانند،
که از سرزمین خویش طرد شده‌اند.
9«و حال من موضوع سرود تمسخرآمیز ایشان شده‌ام،
و از برایشان ضرب‌المثل گردیده‌ام!
10از من کراهت دارند و دوری می‌گزینند؛
از آب دهان به رویم افکندن، ابایی ندارند.

* ایوب ۴۲: ۱-۶

توبۀ ایوب
1آنگاه ایوب خداوند را پاسخ داده، گفت:
2«می‌دانم که به انجام هر چیز توانایی،
و هیچ قصد تو را مانع نتوان شد.
3فرمودی ”این کیست که بدون معرفت
تدبیر مرا در هالۀ ابهام فرو می‌برَد؟“
آری، من از آنچه نمی‌فهمیدم، سخن گفتم،
از چیزهای فراتر از عقل من که آنها را نمی‌دانستم.
4«فرمودی ”بشنو تا سخن گویم.
از تو می‌پرسم و مرا پاسخ ده.“
5گوشِ من دربارۀ تو شنیده بود،
اما حال چشمانم تو را می‌بیند؛
6از این رو از خویشتن کراهت دارم،
و در خاک و خاکستر توبه می‌کنم.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *