چه کسی مرقس را از وقایع کفرناحوم آگاه کرده بود؟ (ظاهراً او شخصاً آنجا نبوده است.) یکی از پدران اولیۀ کلیسا به نام پاپیاس که در قرن دوم میزیست، اظهار داشت که مرقس؛ داستانهایی را که پطرس «تا جایی که میتوانست دقیق بهیاد بیاورد»، در انجیل خود نگاشته است؛ یعنی «چیزهایی که خداوند به زبان آورده یا انجام داده بود، اما نه لزوماً به ترتیب وقوع». دانشمندان سالهاست که بر سر این موضوع با یکدیگر به مناظره پرداختهاند. برخی بر این باورند که محتوای این انجیل ممکن است ریشه در جماعتهایی مسیحی داشته باشد که پیش از نگارش این انجیل، آن را برای مقاصد خود، شکل داده بودند.
اما ببینید بعد از آن چه شد: عیسی پس از اتفاقات عجیب شب قبل -یعنی بیرون کردن دیوها و شفای بیماران- که در آیات ۲۱-۳۴ تشریح شدهاند، بامدادان برخاست و به خلوتگاهی رفت تا در آنجا مشغول دعا شود. پطرس و دیگران به دنبالش رفته، او را یافتند. بهنظر میرسد نوعی احساس اضطراب و اضطرار بر فضا حکمفرماست. پطرس به عیسی گفت: «همه در جستجوی تو هستند!» (مرقس ۱:۳۷)، پس عیسی روانه شده، به سراسر جلیل رفت تا تعلیم داده، موعظه کند و بیماران را شفا دهد.
اما در قرائت امروز، به مسئلهای عجیب در داستان برمیخوریم: عیسی مردی جذامی را شفا میدهد، اما به او دستور میدهد که در مورد شفا، به هیچکس چیزی نگوید. اما آن مرد نافرمانی کرده و در نتیجه، مردم از همۀ اطراف به جاهای دورافتادۀ بیرون شهر هجوم بردند تا عیسی را بیابند.
در انجیل مرقس، میتوان تنشی را میان بیان آزادانۀ پیام و سکوت عمیق عیسی برای آشکارسازی هویت حقیقیاش مشاهده کرد. این موضوع، هم از نظر تاریخی و هم از نظر انسانی برای تمامی ما که از او پیروی میکنیم نیز حقیقت دارد. زیبایی، شگفتی، قدوسیت و رازهای عمیق عیسی همیشه وجود دارند. با اینحال، هیچ زمانی بهطور کامل، قادر به درک آنها نخواهیم بود.
Bible Study
مرقس ۱:۴۰ تا آخر
مردی جذامی نزد عیسی آمده، زانو زد و لابهکنان گفت: «اگر بخواهی، میتوانی پاکم سازی.» عیسی با شفقت دست خود را دراز کرده، آن مرد را لمس نمود و گفت: «میخواهم، پاک شو!» در دم، جذامْ ترکش گفت و او پاک شد. به وی فرمود: «آگاه باش که در این باره به کسی چیزی نگویی؛ بلکه برو و خود را به کاهن بنما و برای تطهیر خود، آنچه را که موسی امر کرده است، تقدیم کن تا برای آنها گواهی باشد.» عیسی بیدرنگ او را مرخص کرد و با تأکید بسیار امّا آن مرد چون بیرون رفت، آزادانه در این باره سخن گفت و خبر آن را پخش کرد. از این رو عیسی دیگر نتوانست آشکارا به شهر درآید، بلکه در جاهای دورافتادۀ بیرون از شهر میماند. با این حال، مردم از همۀ اطراف نزد او میآمدند.
مزمور ۳۰
خداوندا، تو را تمجید میکنم، زیرا که مرا بالا کشیدی، و نگذاشتی دشمنانم بر من شادی کنند. ای یهوه خدای من، نزد تو فریاد کمک برآوردم و مرا شفا بخشیدی. خداوندا، تو جان مرا از هاویه برآوردی؛ و مرا از میان آنان که به گودال فرو میروند، زنده ساختی. ای سرسپردگان خداوند، او را بسرایید؛ نام قدوس او را بستایید! زیرا خشم او دمی بیش نمیپاید، اما لطفش همۀ عمر را در بر میگیرد؛ شبی ممکن است سراسر به گریه بگذرد، ولی صبحگاهان شادمانی رخ مینماید. و اما من، در آسودگی خود گفتم: «هرگز جنبش نخواهم خورد.» خداوندا، آنگاه که لطف تو شامل حالم بود، کوهِ مرا در قوّت استوار گردانیدی؛ اما چون روی از من نهان کردی، هراسان گشتم. خداوندا، تو را میخوانم؛ نزد تو، ای خداوندگار، فریاد التماس بلند میکنم: «در مرگ من چه سودی است، و در فرو رفتنم به گودال چه فایده؟ آیا خاک تو را خواهد ستود؟ آیا از امانت تو خبر خواهد داد؟ خداوندا، بشنو و مرا فیض عطا فرما؛ خداوندا، یاور من باش.» تو شیون مرا به رقص بدل کردی؛ پلاس را از تنم به در آوردی و مرا به شادی پوشانیدی، تا همۀ وجودم تو را بسراید و خاموش نماند. ای یهوه خدای من، تو را جاودانه شکر خواهم گزارد.
۱قرنتیان ۹:۲۴ تا آخر
آیا نمیدانید که در میدان مسابقه، همه میدوند، امّا تنها یکی جایزه را میبرد؟ پس شما چنان بدوید که ببرید. هر که در مسابقات شرکت میجوید، در هر چیز، تن به انضباطی سخت میدهد. آنان چنین میکنند تا تاجی فانی به دست آورند؛ ولی ما چنین میکنیم تا تاجی غیرفانی به دست آوریم. پس من اینگونه میدوم، نه چون کسی که بیهدف است؛ و مشت میزنم، نه چون کسی که هوا را بزند؛ بلکه تن خود را سختی میدهم و در بندگیِ خویش نگاهش میدارم، مبادا پس از موعظه به دیگران، خودْ مردود گردم.
۲پادشاهان ۵:۱-۱۴
و نَعَمان، سردار لشکر پادشاه اَرام، در نظر سرورش مردی بزرگ و محترم بود، زیرا خداوند به واسطۀ او پیروزی نصیب اَرام کرده بود. نَعَمان سربازی دلاور بود، اما جذام داشت. باری، سپاهیان اَرام حمله آورده، دخترکی را از سرزمین اسرائیل به اسارت گرفتند و او کنیز زن نَعَمان شد. روزی دخترک به بانوی خود گفت: «کاش سرورم نزد نبیای که در سامِرِه است میبود، تا از بیماری جذام شفایش دهد.» پس نَعَمان نزد آقای خود رفت و گفتۀ آن دختر اسرائیلی را به عرض او رساند. پادشاهِ اَرام فرمود: «به آنجا برو! من نیز برای پادشاه اسرائیل نامهای خواهم فرستاد.» پس نَعَمان با ده وزنه نقره، شش هزار مثقال طلا و ده دست جامه روانه شد. نامهای نیز برای پادشاه اسرائیل آورد، به این مضمون: «این نامه را با خادمم نَعَمان برای تو میفرستم تا او را از جذامش شفا بخشی.» پادشاه اسرائیل به محض خواندن نامه، جامه بر تن درید و گفت: «مگر من خدا هستم که بمیرانم و زنده کنم که این شخص کسی را جهت شفا از جذام نزد من فرستاده است؟ اینک بنگرید که چگونه برای جنگ با من بهانه میجوید!» اما چون اِلیشَع، مرد خدا شنید که پادشاه اسرائیل جامه بر تن دریده است، برای او پیغام فرستاد که: «چرا جامۀ خود را میدَری؟ به آن مرد بگو نزد من آید تا بداند که در اسرائیل نبیای هست.» اِلیشَع قاصدی نزد او فرستاده، گفت: «برو و هفت مرتبه در رود اردن خود را بشوی تا بدنت شفا یابد و پاک شوی.» پس نَعَمان با اسبان و ارابههای خود آمد و در برابر خانۀ اِلیشَع ایستاد. اما نَعَمان خشمگین از آنجا رفت و گفت: «اینک فکر میکردم او بهیقین نزد من بیرون آمده، میایستد و دستش را بر محل جذام حرکت داده، نام یهوه خدای خود را میخواند و جذام را شفا میدهد. آیا رودخانههای اَبانَه و فَرپَر در دمشق، از تمام آبهای اسرائیل نیکوتر نیستند؟ آیا نمیتوانستم برای پاک شدن در آنها تن بشویم؟» پس برگشت و خشمگین از آنجا رفت. اما خادمانش نزدیک آمده، او را گفتند: «ای پدر ما، اگر آن نبی تو را به انجام کار بزرگی فرمان میداد، آیا چنان نمیکردی؟ اینک فقط فرموده است: ”تن بشوی و پاک شو!“» پس او رفت و همانگونه که مرد خدا گفته بود، هفت مرتبه در رود اردن فرو شد. ناگاه بدنش شفا یافت و همچون تن پسربچهای، پاک و تازه گشت.