(سومین یکشنبه پیش از دورۀ ظهور)عیسی درست از همان آغاز خدمتش شروع کرد به وارونه ساختن و بازی با مفروضات ما دربارۀ آنانی که با ایشان وابستگی داریم، دربارۀ آنانی که نسبت به ایشان تعهدی داریم و دربارۀ آنانی که به ایشان متعلق هستیم. عیسی تهیدستان و مطرودین جامعه را بهعنوان نزدیکان به خدا گرامی میداشت. از یهودیان میخواست که سامریان را همچون همسایۀ خود تلقی کنند. به غیر یهودیان و خراجگیران و زنان توجهی خاص نشان میداد. شاید هیجانانگیزتر از همه این بود که تعریف جدیدی از خانوادۀ خونیمان ارائه فرمود. جملة آنان که خدا را دوست میداشتند و ارادۀ او را بهجا میآوردند، مادر و برادران و خواهران عیسی به شمار میآمدند. روش سنتی یهودیان برای تفسیر کتب مقدس (و نیز سنت بسیار قدیمی مسیحیت)، این بوده که میان مفهوم روشن و سادة آیات کتب مقدس و مفهوم عمیق آنها تمایزی قائل شوند. شاید عیسی از ما میخواهد به «خانواده در مفهوم عمیق آن» بیندیشیم (به خانوادۀ روحانی) و فرض را بر این قرار ندهیم که یگانه مفهوم خانواده همان «مفهوم روشن و سادۀ آن» است (یعنی خانوادۀ خونیمان). با این اوصاف، مفسران یهود بر این نکته پافشاری میکنند که مفهوم عمیقتر آیات موجب ابطال یا جایگزینی مفهوم روشن و سادۀ آنها نمیشود. ایشان بر پایۀ مفهوم و روشن این آیات، آن را بسط و گسترش میدهند و به کشف مفهوم عمیق آن همت میگمارند. آنچه تکان دهنده است، این است که عیسی که دربارۀ تعریف مجدد و کاملاً ریشهای مفهوم خانواده موعظه میکرد، دو جفت برادر «خونی» را نیز بهعنوان نخستین شاگردان خود دعوت کرد، یکی شمعون و اندریاس، و دیگری یعقوب و یوحنا بودند. حتی در این لحظات خطیر در زمینۀ تعریف مجدد روابط، هیچگونه اشارهای به گسستن روابط نشده است. پیوندهای خانوادگی از یک طرف گسسته میگردد و از طرف دیگر حفظ میشود، بدین معنا که خویشان و دوستان ما در پرتوی نوین به ما بازگردانده میشوند.
Bible Study
مرقس ۱:۱۴-۲۰
عیسی پس از گرفتار شدنِ یحیی به جلیل رفت. او خبر خوشِ خدا را اعلام میکرد و میگفت: «زمان به کمال رسیده و پادشاهی خدا نزدیک شده است. توبه کنید و به این خبر خوش ایمان آورید.» چون عیسی از کنارۀ دریاچۀ جلیل میگذشت، شَمعون و برادرش آندریاس را دید که تور به دریا میافکندند، زیرا ماهیگیر بودند. به آنان گفت: «از پی من آیید که شما را صیاد مردمان خواهم ساخت.» آنها بیدرنگ تورهای خود را وانهادند و از پی او روانه شدند. چون کمی پیشتر رفت، یعقوب پسر زِبِدی و برادرش یوحنا را دید که در قایقی تورهای خود را آماده میکردند. بیدرنگ ایشان را فرا خواند. پس آنان پدر خود زِبِدی را با کارگران در قایق ترک گفتند و از پی او روانه شدند. آنها به کَفَرناحوم رفتند. چون روز شَبّات فرا رسید، عیسی بیدرنگ به کنیسه رفت و به تعلیم دادن پرداخت. مردم از تعلیم او در شگفت شدند، زیرا با اقتدار تعلیم میداد، نه همچون علمای دین. در آن هنگام، در کنیسۀ آنها مردی بود که روح پلید داشت. او فریاد برآورد: «ای عیسای ناصری، تو را با ما چه کار است؟ آیا آمدهای نابودمان کنی؟ میدانم کیستی! تو آن قدّوسِ خدایی!» عیسی او را نهیب زد و گفت: «خاموش باش و از او بیرون بیا!» آنگاه روح پلید آن مرد را سخت تکان داد و نعرهزنان از او بیرون آمد. مردم همه چنان شگفتزده شده بودند که از یکدیگر میپرسیدند: «این چیست؟ تعلیمی جدید و با اقتدار! او حتی به ارواح پلید نیز فرمان میدهد و آنها اطاعتش میکنند.» پس دیری نپایید که آوازۀ او در سرتاسر ناحیۀ جلیل پیچید. چون عیسی کنیسه را ترک گفت، بیدرنگ به اتفاق یعقوب و یوحنا به خانۀ شَمعون و آندریاس رفت. مادرزن شَمعون تب داشت و در بستر بود. آنها بیدرنگ عیسی را از حال وی آگاه ساختند. پس عیسی به بالین او رفت و دستش را گرفته، او را برخیزانید. تب او قطع شد و مشغول پذیرایی از آنها گشت. شامگاهان، پس از غروب آفتاب، همۀ بیماران و دیوزدگان را نزد عیسی آوردند. مردمان شهر همگی در برابر دَر گرد آمده بودند! عیسی بسیاری را که به بیماریهای گوناگون دچار بودند، شفا داد و نیز دیوهای بسیاری را بیرون راند، امّا نگذاشت دیوها سخنی بگویند، زیرا او را میشناختند. بامدادان که هوا هنوز تاریک بود، عیسی برخاست و خانه را ترک کرده، به خلوتگاهی رفت و در آنجا به دعا مشغول شد. چون او را یافتند، به وی گفتند: «همه در جستجوی تو هستند!» شَمعون و همراهانش به جستجوی او پرداختند. عیسی ایشان را گفت: «بیایید به روستاهای مجاور برویم تا در آنجا نیز موعظه کنم، زیرا برای همین آمدهام.» پس روانه شده، در سراسر جلیل در کنیسههای ایشان موعظه میکرد و دیوها را بیرون میراند. مردی جذامی نزد عیسی آمده، زانو زد و لابهکنان گفت: «اگر بخواهی، میتوانی پاکم سازی.» عیسی با شفقت دست خود را دراز کرده، آن مرد را لمس نمود و گفت: «میخواهم، پاک شو!» در دم، جذامْ ترکش گفت و او پاک شد. عیسی بیدرنگ او را مرخص کرد و با تأکید بسیار به وی فرمود: «آگاه باش که در این باره به کسی چیزی نگویی؛ بلکه برو و خود را به کاهن بنما و برای تطهیر خود، آنچه را که موسی امر کرده است، تقدیم کن تا برای آنها گواهی باشد.» امّا آن مرد چون بیرون رفت، آزادانه در این باره سخن گفت و خبر آن را پخش کرد. از این رو عیسی دیگر نتوانست آشکارا به شهر درآید، بلکه در جاهای دورافتادۀ بیرون از شهر میماند. با این حال، مردم از همۀ اطراف نزد او میآمدند.
مزمور ۶۲:۵ تا آخر
تنها برای خدا، ای جان من، در سکوت انتظار بکش! زیرا امید من از جانب اوست! او یگانه صخره و نجات من است؛ و دژ بلند من، پس جنبش نخواهم خورد. بر خداست نجات و عزت من؛ صخرۀ نیرومند و پناه من در خداست. ای قوم، همواره بر او توکل کنید، و سفرۀ دل خویش را بر او بگشایید؛ زیرا که خدا پناه ماست. سِلاه براستی که بنیآدم نَفَسی بیش نیستند، و آدمیان فریبی بیش نی؛ در کفۀ ترازو بالا میروند، زیرا جملگی با هم از بخار نیز سبکترند! بر ظلم توکل مکنید و به مالِ دزدی امید مبندید؛ و هرچند بر داراییتان افزوده گردد، دل بدان مبندید. خدا یک بار گفته است و من دو بار شنیدهام که: قدرت از آن خداست و محبت نیز از آن تو، ای خداوندگار. بهیقین که تو هر کس را سزا خواهی داد، بر حسب آنچه کرده است.
عبرانیان ۹:۲۴ تا آخر
زیرا مسیح به محرابگاهی داخل نشد که ساختۀ دست بشر و تنها شبیه محرابگاه حقیقی باشد، بلکه به خودِ آسمان داخل شد تا اکنون به نمایندگی از ما در حضور خدا ظاهر شود. و نیز به آنجا داخل نشد تا خویشتن را بارها چون قربانی تقدیم کند، همانند کاهن اعظم که هر ساله به قُدسالاقداس داخل میشود، آن هم با خونی که خون خودش نیست. زیرا در این صورت، مسیح میبایست از زمان آفرینش جهان، بارها رنج کشیده باشد. امّا او اکنون یک بار برای همیشه در نقطۀ اوج تمامی اعصار ظاهر شد تا با قربانی خود، گناه را از میان بردارد. همانگونه که برای انسان یک بار مردن و پس از آن داوری مقرر است، مسیح نیز پس از آنکه یک بار قربانی شد تا گناهان بسیاری را بر دوش کِشد، دیگر بار ظاهر خواهد شد، نه برای رفع گناه، بلکه تا آنان را که مشتاقانه چشم به راه اویند، نجات بخشد.
یونس ۳:۱-۵ و ۱۰
آنگاه کلام خداوند بار دوّم بر یونس نازل شده، گفت: «برخیز و به نینوا، آن شهر بزرگ برو و پیامی را که به تو میگویم، بدان ندا کن.» یونس برخاست و مطابق کلام خداوند به نینوا رفت. نینوا شهری بسیار بزرگ بود که دیدار از آن سه روز به طول میانجامید. یونس به شهر داخل شد و به ندا کردن آغاز کرده، گفت: «پس از چهل روز نینوا بهتمامی واژگون خواهد شد.» اما هنوز بیش از یک روز نگذشته بود که مردمان نینوا به خدا ایمان آورده، به روزۀ عمومی ندا کردند و از خُرد و بزرگ، پلاس پوشیدند... چون خدا عمل آنان را دید و اینکه چگونه از راههای بد خویش بازگشتند، منصرف شده، بلایی را که بدان تهدیدشان کرده بود بر سرشان نیاورد.