داستان یوسف، برجستهتر از روایات پدران قوم که پیش او زندگی میکردند، بهنظر میرسد. این داستان، آنقدر منسجم و یکپارچه است که احساس میکنیم باید آن را بهعنوان یک روایت مستقل بخوانیم. همینطور فراموش کنیم که با وجود آنکه میتواند بیانگر آغاز حیات قوم اسرائیل باشد، اما اکنون بخشی از داستان پدران قوم و داستان رابطۀ خدا با قوم و سرزمینی خاص نیز میباشد. فصلهای ۳۷-۵۰ ما را در مسیری پرپیچوخم، بهسوی موضوعات اصلی کتاب پیدایش میبرند، اما آنها در حقیقت، دری رو به اعمال وفادارانۀ خدا و سپس، عهدهای کتاب پیدایش باز میکنند: یعنی خروج از مصر. داستان یوسف همهچیز را بهسوی خطر میبرد. چرا که در آن، میبینیم که فرزندان یعقوب در سرزمینی اشتباه مسکن گزیدند و کمکم نسبت به وعدۀ خدا به ابراهیم بیتوجه شدند. اما تمام تعهد خدا به ما، مملو از خطرهایی است که خودمان ایجاد میکنیم؛ یعنی چیزهایی مانند سوءبرداشتها و این تصور که ما خودمان تاریخ را خواهیم ساخت.
اینجا، در آغاز داستان یوسف، دوباره میبینیم که خدا برای کار خود، منتظر نمیماند تا قومی کامل بهوجود آید. تمام پدران قوم از خانوادههایی بههمریخته آمده بودند و خود نیز خانوادههایی بههمریخته ایجاد کردند، اما شاید بتوان گفت که رابطۀ یعقوب و عیسو، بدتر از دیگران بود. بنابراین، اکنون میبینیم که یعقوب چگونه با عواقب بیتوجهیاش به سلسلهمراتب خانوادگی در گذشته روبهرو شد. به این شکل که پسرش یوسف، ابتدا برادرانش و سپس خود یعقوب را عمیقاً آزرد.