با توجه به اینکه امنیت و رفاه قوم اسرائیل عمیقاً به سموئیل گره خورده بود، جای تعجب نیست که ایشان وقتی میدیدند وی پا به کهنسالی میگذارد، دچار نگرانی شوند. پسران سموئیل، مانند پسران عیلی، نمیتوانستند در دعوت پدر خود سهیم گردند، دعوتی که شخصی بود و نه نهادینه. از اینرو سموئیل، این فرزند که ولادتش بر پایۀ عطای الاهی بود، نمیتوانست این عطا را تبدیل به منصبی موروثی گرداند. طنزی که در این نکتۀ الاهیاتی نهفته است، زمانی روشنتر میشود که مردم سموئیل را تحت فشار قرار دادند که برایشان حکومتی با نهادهای ثابت تعیین کند، و ایشان را به «تصمیمات بوالهوسانۀ» خدا رها نکند. قوم پادشاهی مطالبه کردند تا مانند سایر ملتها شوند، گرچه همین واقعیت که ایشان اساساً موجودیت داشتند، به این علت بود که خدا پادشاهشان بوده است. خدا ایشان را از مصر بیرون آورد، از ایشان ملتی ساخت، و کاشانهای به آنان بخشید. اما حالا ایشان مایل بودند او را به بیرون بدرقه کنند.
گفتگوی میان خدا و سموئیل (آیات ۷-۹) بسیار روشن و صریح بود. خدا هیچگاه با سموئیل تعارف نکرده بود، از همان زمان که به آن پسر خردسال پیام هولناک نابودی عیلی را داد. اکنون نیز با او سرراست سخن میگوید. سموئیل این درخواست برای داشتن پادشاه را بهمنزلۀ ردکردن خدمت خودش و پسرانش میدید، اما خدا تصویر بزرگتر را به او نشان داد. قوم اسرائیل در واقع، خود خدا را رد میکردند، و خدا گذاشت تا چنین نیز بکنند. خدا بر آن شد تا کار خود را همسو با انتخاب ایشان انجام دهد، با اینکه انتخاب ایشان بسیار آزاردهنده بود.
Today's Prayer
ای خدای خالق،
تو جمیع ما را به شباهت خود سرشتی:
مدد فرما تا تو را در هرچه که میبینیم، تشخیص دهیم،
و در هرآنچه انجام میدهیم، تو را خدمت کنیم؛
بهواسطۀ عیسای مسیح، خداوندگار ما.
Bible Study
اول سموئیل، فصل ۸
چون سموئیل سالخورده شد، پسرانش را بر اسرائیل داوران ساخت. نام پسر نخست او یوئیل بود و پسر دوّمش اَبیّا نام داشت. آنان در بِئِرشِبَع داور بودند. ولی پسران سموئیل به راههای او سلوک نمیکردند، بلکه در پی سود نامشروع منحرف شده، رشوه میگرفتند و عدالت را مخدوش میساختند. پس مشایخ اسرائیل جملگی گرد آمده، نزد سموئیل به رامَه رفتند و او را گفتند: «اینک تو پیر شدهای و پسرانت به راههای تو سلوک نمیکنند؛ پس اکنون برای ما پادشاهی برگمار تا همچون همۀ اقوام دیگر ما را رهبری کند.» اما این امر در نظر سموئیل ناپسند آمد که گفتند: «به ما پادشاهی بده تا ما را رهبری کند»، و سموئیل نزد خداوند دعا کرد. خداوند به او گفت: «به آواز قوم در هرآنچه به تو میگویند، گوش فرا ده؛ زیرا آنان تو را رد نکردهاند، بلکه مرا رد کردهاند تا بر ایشان پادشاهی نکنم. آنان در همۀ اعمال خود از روزی که ایشان را از مصر بیرون آوردم تا به امروز پیوسته مرا ترک کرده، خدایانِ غیر را عبادت کردهاند، و با تو نیز به همینگونه رفتار میکنند. پس حال آوازشان را بشنو؛ فقط به تأکید به آنها هشدار بده و ایشان را از رسم پادشاهی که بر آنان حکم خواهد راند، آگاه ساز.» پس سموئیل تمامی سخنان خداوند را برای قوم که از او پادشاه میخواستند، بازگو کرد. گفت: «رسم پادشاهی که بر شما حکم خواهد راند این خواهد بود که پسرانتان را گرفته، ایشان را بر ارابههای خود خواهد گماشت و سواران خود خواهد ساخت، و پیشاپیش ارابههای او خواهند دوید. و برای خود سردارانِ هزارها و سردارانِ پنجاهها بر خواهد گماشت، و برخی را برای شخم زدن زمینش و برداشت محصولش، و برای ساختن جنگافزارها و لوازم ارابههایش تعیین خواهد کرد. دخترانتان را نیز برای عطرکشی و آشپزی و نانوایی خواهد گرفت. و بهترین مزرعهها و تاکستانها و باغهای زیتون شما را گرفته، به درباریان خود خواهد داد. دهیکِ غَله و تاکستانهای شما را خواهد گرفت و به خواجهسرایان و درباریان خود خواهد بخشید. غلامان و کنیزان شما و بهترین مردان جوان و الاغهایتان را برای کارهای خود به کار خواهد گرفت. دهیک گلههایتان را خواهد گرفت و خودتان نیز غلامان او خواهید شد. در آن روز، از دست پادشاه خود که برای خویشتن برگزیدهاید، فریاد بر خواهید آورد، اما خداوند در آن روز شما را اجابت نخواهد کرد.» اما قوم از شنیدن سخن سموئیل سر باز زدند و گفتند: «نی! بلکه میباید بر ما پادشاهی باشد تا ما نیز همچون تمامی اقوام دیگر باشیم و پادشاهِ ما، ما را رهبری کند و پیشاپیش ما بیرون رفته، در جنگهای ما بجنگد.» چون سموئیل تمامی سخنان قوم را شنید، آنها را به گوش خداوند بازگفت. خداوند به سموئیل گفت: «آواز ایشان را بشنو و پادشاهی بر ایشان نصب نما.» پس سموئیل به مردان اسرائیل گفت: «هر کس از شما به شهر خود برود.»'
مزمور ۱۴۳
خداوندا، دعای مرا بشنو؛ در امانت خود به التماسم گوش فرا ده، و در عدالت خود اجابتم فرما. بر خدمتگزار خود به داوری برمیا، زیرا هیچ زندهای در پیشگاه تو پارسا نیست. دشمن بر جان من آزار روا داشته، و حیات مرا بر زمین کوبیده است. او مرا در تاریکی ساکن گردانیده است، همچون کسانی که دیرزمانی مرده باشند! پس روح من در اندرونم مدهوش گشته، و دل من در اندرونم متحیر گردیده است. روزگاران کهن را به یاد میآورم؛ در همۀ کردههای تو تأمل میکنم، و به کارهای دست تو میاندیشم. دستهای خود را به سوی تو دراز میکنم، جان من همچون زمین خشک، تشنۀ توست. سِلاه خداوندا، مرا بهزودی اجابت فرما، زیرا که روح من هوش از کف میدهد. روی خود را از من مپوشان، مبادا همچون کسانی شوم که به گودال فرو میروند. صبحگاهان از محبت خود مرا بشنوان، زیرا که بر تو توکل دارم. راهی را که باید بروم به من بیاموز، زیرا که نزد تو جان خود را برمیافرازم. خداوندا، مرا از دشمنانم رهایی ده، زیرا که در تو خویشتن را پنهان میکنم. مرا بیاموز که ارادهات را به جا آورم، زیرا که تو خدای من هستی. روح نیکوی تو مرا بر زمین هموار هدایت کند. بهخاطر نام خود، ای خداوند، مرا زنده بدار، بهخاطر عدالت خود، جان مرا از تنگی به در آر. در محبت خود، دشمنانم را منقطع ساز، و همۀ خصمان جانم را هلاک کن، زیرا که من خادم تو هستم.'
مزمور ۱۴۶
هَلِلویاه! ای جان من، خداوند را ستایش کن! تا زندهام خداوند را ستایش خواهم کرد؛ تا وجود دارم برای خدای خود سرود ستایش خواهم خواند. بر امیران توکل مکنید، بر آدمیزاد، که نزد او نجاتی نیست. چون روح او بیرون میرود، او به خاک برمیگردد، و در همان روز تدبیرهایش نابود میشود. خوشا به حال آن که خدای یعقوب یاور اوست، که امیدش بر یهوه خدای اوست؛ بر صانع آسمان و زمین، و دریا و هر چه در آن است، بر او که امانت را تا به ابد نگاه میدارد؛ که مظلومان را دادرسی میکند، و گرسنگان را خوراک میدهد. خداوند زندانیان را آزاد میسازد، خداوند چشمان کوران را میگشاید؛ خداوند خمشدگان را برمیافرازد، خداوند پارسایان را دوست میدارد. خداوند بر غریبان دیدبانی میکند، و حامی یتیمان و بیوهزنان است؛ اما راههای شریران را بیفرجام میگذارد. خداوند جاودانه پادشاهی میکند، خدای تو، ای صَهیون، در همۀ اعصار. هللویاه!'
لوقا ۲۱:۲۹ تا آخر
و این مَثَل را برای آنها آورد: «درخت انجیر و درختان دیگر را در نظر آورید. به محض اینکه برگ میدهند، میتوانید ببینید و دریابید که تابستان نزدیک است. به همینسان، هرگاه ببینید این چیزها رخ میدهد، درمییابید که پادشاهی خدا نزدیک شده است. آمین، به شما میگویم، تا همۀ این امور واقع نشود، این نسل نخواهد گذشت. آسمان و زمین زایل خواهد شد، امّا سخنان من هرگز زوال نخواهد پذیرفت. «بههوش باشید، مبادا عیش و نوش و مستی و نگرانیهای زندگی دلتان را سنگین سازد و آن روز چون دامی بهناگاه غافلگیرتان کند. زیرا بر همۀ مردم در سرتاسر جهان خواهد آمد. پس همیشه مراقب باشید و دعا کنید تا بتوانید از همۀ این چیزها که بهزودی رخ خواهد داد، در امان بمانید و در حضور پسر انسان بایستید.» عیسی هر روز در معبد تعلیم میداد و هر شب از شهر بیرون میرفت و بر فراز کوه معروف به زیتون شب را به صبح میآورد. صبحگاهان مردم برای شنیدن سخنانش در معبد گرد میآمدند.'