چه طنز پرشکوهی (اینطور نیست؟) که نهضت مسیحیت اولیه، تنها بعد از چند ماه از مرگ و قیام عیسی، و فرمایشات او درباره‌ی فروتن‌ بودن، بسان یک نوکر و خدمتکار، که هنوز در گوش این ایمانداران طنین‌افکن بود، قیل و قال به راه انداختند. یک عده از ایشان تصور می‌کردند که در حقشان بی‌انصافی می‌شود و «عده‌ای» دیگر از مزایای بیشتری بهره‌مند می‌گردند. اما این اختلافات و منازعات چگونه حل و فصل شد؟ رسولان به شیوه‌ای باسابقه (و از طریق یک جابجایی سنتی و کلاسیک در وظایف افراد)، اظهار داشتند که ساختاری تازه مورد نیاز است. لذا گروه کوچکی از مدیران را مقرر کردند که وظیفه‌شان این بود که از اجرای عدل و انصاف یقین حاصل کنند. مسیحیان، اغلب دوره‌ی کلیسای اولیه را یک عصر طلایی معرفی می‌کنند. می‌گویند که در آن دوره، همه چیز شیرین و آرام و نورانی بود و کلیسا به‌ سرعت رشد می‌کرد. از این تصورات نتیجه می‌گیرند که اگر کلیساها در روزگار ما نیز می‌توانستند از معصومیت و شور و شوق بکرِ آن مسیحیان تقلید و تبعیت کنند، دنیا دگرگون می‌شد. چنین استدلالی به قرائن و شواهد کتاب‌مقدس دقت کافی مبذول نمی‌دارد. واقعیت این است که بحث و جدل و مرافعه به‌ فراوانی در کلیسای اولیه وجود داشت: پطرس و پولس نظراتی سخت متفاوت داشتند (حتی لوقا، پطرس را به طور کل از ماجرا کنار می‌گذارد)؛ پولس با برنابا و مرقس منازعه کرد؛ کنیسه در قرنتس دچار شقاق شد و پولس در نهایت ناکارآمدی، برای مسیحیان جلساتی درست در کنار همان کنیسه‌ای که وی و برخی دیگر از آن جدا شده بودند، برپا کرد. سوالی که از این امور ایجاد می‌شود، این است که آیا شقاق و جدایی بخشی از رفتار عادی انسان است- یا اینکه یک بی‌ثباتی پویا در ایمان هست که آن را پرشور و حرارت نگاه می‌دارد؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *