بازتاب کشمکشهای خانوادگی در طول این داستان ادامه پیدا میکند. لحن عاری از مبالغۀ این روایت، بدون هیچ توضیح اضافی، نفرت خشونتبار میان برادران را به ما نشان میدهد. و سخت است که یعقوب را تا حدی مسئول این وضعیت ندانیم: در قرائت امروز، میبینیم که او بههیچعنوان، رفتار یکسانی با پسران خود ندارد. پیش از هر چیز، باید به این فکر کنیم که چرا یوسف همراه برادرانش برای چوپانی گوسفندان نرفته بود. اگر او آنقدر بزرگ شده بود که اجازه داشت به تنهایی به دنبال برادرانش برود، مطمئناً آنقدر بزرگ شده بود که در کارشان به آنها کمک کند. اما یعقوب که به یوسف اجازه داده بود در منزل بماند، به این امید که فرصتی برای آشتی میان برادران ایجاد کند، نقشهای کشید. البته این بههیچعنوان، نقشۀ خوبی نبود که پسر جوان و لوسشدۀ خود را برای سرکشی به برادران بزرگترش- که تمام کارهای سخت را انجام میدادند- بفرستد. اما یعقوب نمیدانست که چقدر اوضاع را خراب خواهد کرد.
زمانی که یعقوب خبر (دروغین) کشته شدن یوسف را شنید، از روی ناراحتی، طوری برخورد کرد که فرزندان احساس بیاهمیتبودن کردند: او از یوسف بهعنوان «پسرم» یاد میکرد، انگار فرزند دیگری نداشته است. او میگفت که زندگی بدون یوسف، دیگر ارزش زیستن ندارد. یعقوب پسرانش را مجبور نکرده بود از برادر خود متنفر شوند، اما کاری هم نکرد تا آنان را ترغیب کند به او محبت روا دارند.
Today's Prayer
ای خدای قدوس،
تو از آشفتگی زندگیهای پر از گناه ما آگاهی:
دل ناراست ما را ترمیم نما،
و ارادهمان را متمایل بگردان تا دوستدار نیکویی و جلال تو باشیم
در نام خداوندمان عیسای مسیح.
Bible Study
پیدایش ۳۷:۱۲ تا آخر
باری، برادران یوسف برای چوپانی گلههای پدر، به شِکیم رفته بودند، و اسرائیل به یوسف گفت: «چنانکه میدانی، برادرانت در شِکیم به چوپانی گله مشغولند. بیا، تا تو را نزد آنان بفرستم.» یوسف گفت: «لبیک.» پس به وی گفت: «اکنون برو و از سلامتی برادرانت و سلامتی گله آگاه شو و برایم خبر بیاور.» آنگاه یوسف را از وادی حِبرون روانه کرد. چون یوسف به شِکیم رسید، مردی او را در صحرا سرگردان یافت و از او پرسید: «چه را میجویی؟» پاسخ داد: «برادرانم را میجویم. تمنا دارم به من بگویی کجا چوپانی میکنند؟» آن مرد پاسخ داد: «از اینجا کوچ کردهاند. زیرا شنیدم که میگفتند: ”به دوتان برویم.“» پس یوسف در پی برادران رفت و آنان را در دوتان یافت. آنها او را از دور دیدند و پیش از آن که نزدیک ایشان بیاید، دسیسه کردند که او را بکشند. و به یکدیگر گفتند: «اینک آن صاحبِ خوابها میآید! اکنون بیایید او را بکشیم و در یکی از این گودالها بیفکنیم و بگوییم جانوری درّنده او را خورده است. آنگاه ببینیم خوابهایش چه میشود.» اما چون رِئوبین این را شنید، او را از دست ایشان رهانید و گفت: «جانش را نگیریم.» و رِئوبین بدیشان گفت: «خون مریزید. او را در این گودال که در صحرا است بیفکنید، ولی دست بر او دراز مکنید.» این را گفت تا یوسف را از دست آنان برهاند و نزد پدر بازگرداند. پس چون یوسف نزد برادران رسید، پیراهن فاخر را که در بر داشت، از تن او به در آوردند و او را گرفته، در گودال افکندند. گودال خالی و بیآب بود. آنگاه به غذا خوردن نشستند، و چون سر برافراشتند کاروانی از اسماعیلیان را دیدند که از جِلعاد میآمد. آنها بر شترهای خود، بارِ صَمْغِ خوشبو و بَلَسان و مُرّ داشتند که به مصر میبردند. یهودا به برادران گفت: «از کشتن برادرمان و کتمان خون او چه سود؟ بیایید تا او را به اسماعیلیان بفروشیم و دستمان را بر او دراز نکنیم؛ زیرا او برادر ما و گوشت تن ماست.» برادرانش پذیرفتند. پس چون بازرگانان مِدیانی میگذشتند، برادران یوسف او را کشیده، از گودال برآوردند و به بیست پاره نقره به اسماعیلیان فروختند؛ ایشان نیز او را به مصر بردند. چون رِئوبین به گودال بازگشت و دید که یوسف در گودال نیست جامۀ خویش را چاک زد، و نزد برادران بازگشت و گفت: «پسرک آنجا نیست! حالْ من کجا بروم؟» پس پیراهن یوسف را گرفته، بز نری را سر بریدند و ردا را در خونش فرو بردند. و پیراهن فاخر را فرستاده، به پدر رسانیدند و گفتند: «این را یافتهایم. تشخیص بده که آیا ردای پسرت است یا نه؟» یعقوب پیراهن را شناخت و گفت: «ردای پسرم است! جانوری درّنده او را خورده است. بهیقین، یوسف دریده شده است.» آنگاه یعقوب جامه بر تن چاک زد و پلاس در بر کرد و روزهای بسیار برای پسرش سوگواری کرد. پسران و دخترانش جملگی به تسلی او برخاستند، اما او تسلی نپذیرفت و گفت: «سوگوار نزد پسرم به گور فرو خواهم رفت.» و پدر یوسف بر او بگریست. در این ضمن، مِدیانیها یوسف را در مصر به فوتیفار، که یکی از صاحبمنصبان فرعون و امیرِ قراولان دربار بود، فروختند.
مزمور ۳۲
خوشا به حال آن که عِصیانش آمرزیده شد، و گناهش پوشانیده گردید. خوشا به حال آن که خداوند خطایی به حسابش نگذارد و در روحش فریبی نباشد. هنگامی که خاموشی گزیده بودم، استخوانهایم میپوسید از نالهای که تمام روز برمیکشیدم. زیرا دست تو روز و شب بر من سنگینی میکرد؛ طراوتم به تمامی از میان رفته بود، بسان رطوبت در گرمای تابستان. سِلاه آنگاه به گناه خود نزد تو اعتراف کردم و جرمم را پنهان نداشتم. گفتم: «عِصیان خود را نزد خداوند اعتراف خواهم کرد»؛ و تو جرمِ گناهم را عفو کردی. سِلاه از این رو، باشد که هر پیروِ سرسپردۀ تو در زمانی که یافت میشوی به درگاهت دعا کند؛ حتی اگر آبهای بسیار سیلان کند، هرگز بدو نخواهد رسید. تو مخفیگاه من هستی؛ تو مرا از تنگی حفظ خواهی کرد، و با غریو رهایی احاطهام خواهی نمود. سِلاه تو را بصیرت خواهم آموخت، و به راهی که باید رفت ارشاد خواهم کرد؛ و در حالی که چشمم بر توست، تو را مشورت خواهم داد. همچون اسب و قاطر بیفهم مباش، که تنها به افسار و لگام مهار میشوند، وگرنه نزدیکت نمیآیند. رنجهای شریران بسیار است، اما هر کس را که بر خداوند توکل دارد محبت احاطه خواهد کرد. ای پارسایان، در خداوند شادی کنید و خوش باشید؛ ای همۀ راستدلان، بانگ شادی برآورید.
مزمور ۳۶
نافرمانی در اعماق دل شریر بدو ندا میدهد؛ ترس خدا در چشمان او نیست. زیرا خویشتن را در نظر خود چندان تملق میگوید که از پی بردن به گناه خویش و بیزاری از آن ناتوان است! سخنان دهانش خباثت است و فریب؛ از خردمندی و نیکوکاری دست شسته است. حتی بر بستر خود طرح شرارت میریزد؛ راهی ناپسند در پیش گرفته است و از شرارت روی نمیگرداند. خداوندا، محبتت تا به آسمانها میرسد و وفاداریت تا به ابرها. عدالتت همچون کوههای سر به فلک کشیده است، و دادگریات بهسان ژرفنای عظیم. تویی، خداوندا، که انسان و حیوان را نجات میبخشی. خدایا، محبتت چه گرانقدر است! بنیآدم در سایۀ بالهایت پناه میجویند. از نعمتِ سرشارِ خانۀ تو، سیراب میشوند، و از نهر لذایذ خود بدیشان مینوشانی. زیرا نزد تو چشمۀ حیات است، و در نور توست که نور را میبینیم. محبتت را برای شناسندگان خود دوام بخش و عدالتت را برای راستدلان. مباد که متکبران بر من پا بگذارند، یا دست شریران مرا براند. بنگر که شرارتپیشگان چگونه فرو افتادهاند؛ به خاک افکنده شدهاند و یارای برخاستنشان نیست!
مزمور 36:1-12
PSA.36.1-12
غلاطیان ۲:۱-۱۰
پس از چهارده سال، دیگر بار همراه برنابا به اورشلیم رفتم و تیتوس را نیز با خود بردم. امّا رفتنم در نتیجۀ دریافت مکاشفهای بود. در آنجا انجیلی را که در میان غیریهودیان موعظه میکنم بدیشان عرضه داشتم؛ البته در خلوت، و نیز تنها به رهبران سرشناس، مبادا بیهوده بدوم یا دویده باشم. امّا حتی همسفرم تیتوس، با اینکه یونانی بود، مجبور نشد ختنه شود. این از آن سبب پیش آمد که بعضی از برادرانِ دروغین را با مقاصد نهانی به جمع ما درآوردند، و آنان به جمع ما رخنه کردند تا آن آزادی را که در مسیحْ عیسی داریم جاسوسی کنند و ما را به بندگی بکشانند. ولی ما دمی هم تسلیم آنها نشدیم تا حقیقت انجیل نزد شما محفوظ بماند. امّا آن رهبران سرشناس- آنان هر که بودند مرا تفاوتی نمیکند، زیرا خدا بر صورت ظاهر قضاوت نمینماید - آری، آن رهبران سرشناس چیزی بر من نیفزودند، بلکه بهعکس، ایشان دریافتند که وظیفۀ رسانیدن انجیل به غیریهودیان به من سپرده شده است، همانگونه که وظیفۀ رسانیدن انجیل به یهودیان به پطرس سپرده شده بود. زیرا او که از طریق پطرس چون رسولِ یهودیان عمل کرد، از طریق من نیز چون رسولِ غیریهودیان عمل نمود. پس چون یعقوب و پطرس و یوحنا که مشهور به ارکان بودند فیضی را که نصیب من شده بود مشاهده کردند، به من و برنابا دست رفاقت دادند و توافق شد که ما نزد غیریهودیان برویم و آنان نزد یهودیان. فقط خواستند که فقرا را به یاد داشته باشیم، که البته این بهواقع کاری بود که من خود نیز مشتاق انجامش بودم.