ما، خوانندگان کتابمقدس، این گفتگو میان خدا و سموئیل را بارها شنیدهایم. شنیدهایم که سموئیل در این خصوص دست به مبالغه زده، تصور میکرده که قوم اسرائیل آزادیای را که خدا برایشان فراهم آورده، رها ساخته و عملاً خود را به بردگی پادشاهی زمینی خواهند سپرد. همینطور شنیدهایم که مردم اصرار میکردند که میخواهند مانند سایر ملتها، پادشاهی داشته باشند. و اینک به گونهای طعنهوار، مسیر ماجرا شائول را به ما نشان میدهد، کسی که به باور همه، برای پادشاهبودن ایدهآل بود. او ثروتمند، جوان، بلندقامت و خوشسیما بود، و روشن است که خدا، تقریباً شوخیوار، دقیقاً همان کسی را به قوم خود میدهد که تصور میکردند مورد نیازشان بوده است. خدا با آرزوهای قومش همکاری میکند، اما این مانع از آن نیست که به ایشان نخندد.
ماجرا، بطور سربسته، شائول را همزمان، در دو سطح به ما نشان میدهد. روایت، با وقار و متانت، ظاهر او را توصیف میکند، در عین حال که ناتوانیاش در یافتن چند الاغ گمشده، و فقدان کامل قوۀ ابتکارش را توصیف میکند، چیزی که سبب شد به خادم جوان و مبتکر خود وابسته گردد. آن پسر، و نه شائول بود که از خط مشی و پول لازم به منظور تحقق این امر برخوردار بود.
به این ترتیب، در همان حال که دختران جوان شهر صوف تمام تلاش خود را بهعمل میآوردند تا به این غریبۀ بلندقامت و اسرارآمیز کمک کنند، چشمانتظار ملاقات او با سموئیل میمانیم، در همان حال که میدانیم آنچه قرار است رخ دهد، برکتی بدور از ابهام و تردید نخواهد بود. شائول بینوا، نادانسته قدم به دنیای جدیدی گذاشت.