این وعدهای استثنایی در قلب داستانی استثنایی است. سفر یعقوب بهخودیخود معقول است: راهی برای دوری از عیسو و یافتن همسری مناسب. رویارویی در همین مسیر رخ میدهد. البته این رویارویی در کانون توجه ماست. در این مکان که آسمان و زمین باهم ملاقات میکنند، خدا صدایی بیجسم در آسمان نیست، بلکه حضوری واقعی ایستاده بر زمین است. بهرغم رفتار رقتانگیز یعقوب، خدا وعدهاش به ابراهیم را برای او تکرار میکند، وعدۀ سرزمین و نسل را. خدای ابراهیم و اسحاق اکنون خدای یعقوب است و از طریق این نیایِ نالایق است که سرنوشت قوم خدا برای برکتدادن جهان تحقق مییابد، و تا حدودی بهخاطر اوست که خدا روزی دوباره بر زمین خواهد ایستاد.
عیسو چطور؟ او طبق معمول برای خوشایند پدرش، بهجای زنی کنعانی، دخترعموی ناتنیاش را به همسری برمیگزیند. شاید از یعقوب خشمگین باشد، اما ما فقط سخنان ربکا را در دست داریم که میگوید او (عیسو) کینهتوز است و نقشۀ قتل در سر دارد. او برادر لایقتر است، اما وعده به یعقوب کوچکتر، نالایق و فریبکار میرسد. خدا چقدر میتواند بیانصاف باشد! فکر نگرانکنندهای است، اما وقتی به عیوب خودمان فکر کنیم، دلگرمکننده نیز محسوب میشود.
نکتۀ جذاب دیگر داستان این است که فرشتگان عهدعتیق به پلکان نیاز دارند. آنان بال ندارند و به همین دلیل است که گروهی نادانسته از آنان پذیرایی کردهاند.