ارمیا وضعیتی را توصیف میکند که در آن، اجرای ظاهری رسوم مذهبی در کنار فساد سیاسی و اخلاقی به پیش میرود. کسی به دعوت خدا به توبه گوش نمیسپارد، زیرا «گوشهایشان… توانِ شنیدن ندارند». ظاهراً هیچ اشتیاقی برای جستجوی «راههای قدیم» وجود ندارد، همان «راه نیکو». گویی درک مردمان از مفهوم زندگی به سطح مادیگرایی تنزل پیدا کرده است. رابطه با خدا به فراموشی سپرده شده است. آیینهای معبد برگزار میگردند، اما صرفاً به شکلی مبتذل و فاقد معنا. بدتر از آن، آنانی که موظف بودند سلامت روحانی مردم را تأمین کنند، ایشان را به حال خود رها ساختهاند تا زخمهایشان عفونی شود. بوی تعفن از این قوم به مشام میرسد، اما بیماریشان امری عادی تلقی میشود. فقط ارمیا است که از تب فزایندهٔ قوم خود آگاه است. او وفادارانه ایشان را به بازگشت به سلامت فرا میخواند. بیماری روحانی ایشان وخیم است، اما آنها با لجبازی کامل، در مقابل خدمت ارمیا مقاومت میکنند. ارمیا امکان بازگشت به استراحت، امید و شفا، و توبه و احیا را مطرح میسازد، و نیز بازگشت به امنیت عمیق و محبتآمیز ناشی از عهد الهی را. اما دعوت او به گوشهایی ناشنوا برخورد میکند.
ایام روزه و توبه دعوتی است به یک عمل جراحی که طی آن، ارمیا ما را مانند پزشک روح، معاینه میکند. او از ما میخواهد که دربارهٔ راههای قدیم پرس و جو کنیم؛ خدا را در طریقهایش بطلبیم؛ و فقط در پی اجرای رسم و رسوم نباشیم. خدا طالب ستایشهایی توخالی نیست. او دل شما را میطلبد. آیا دل خود را به او تقدیم میکنید؟