Today's word: ارمیا ۶:‏۹-‏۲۱ | Bible Study: مزمور ۴۲مزمور ۴۳یوحنا ۶:‏۱-‏۱۵

ارمیا وضعیتی را توصیف می‌کند که در آن، اجرای ظاهری رسوم مذهبی در کنار فساد سیاسی و اخلاقی به پیش می‌رود. کسی به دعوت خدا به توبه گوش نمی‌سپارد، زیرا «گوش‌هایشان… توانِ شنیدن ندارند». ظاهراً هیچ اشتیاقی برای جستجوی «راه‌های قدیم» وجود ندارد، همان «راه نیکو». گویی درک مردمان از مفهوم زندگی به سطح مادی‌گرایی تنزل پیدا کرده است. رابطه با خدا به فراموشی سپرده شده است. آیین‌های معبد برگزار می‌گردند، اما صرفاً به شکلی مبتذل و فاقد معنا. بدتر از آن، آنانی که موظف بودند سلامت روحانی مردم را تأمین کنند، ایشان را به حال خود رها ساخته‌اند تا زخم‌هایشان عفونی شود. بوی تعفن از این قوم به مشام می‌رسد، اما بیماری‌شان امری عادی تلقی می‌شود. فقط ارمیا است که از تب فزایندهٔ قوم خود آگاه است. او وفادارانه ایشان را به بازگشت به سلامت فرا می‌خواند. بیماری روحانی ایشان وخیم است، اما آنها با لجبازی کامل، در مقابل خدمت ارمیا مقاومت می‌کنند. ارمیا امکان بازگشت به استراحت، امید و شفا، و توبه و احیا را مطرح می‌سازد، و نیز بازگشت به امنیت عمیق و محبت‌آمیز ناشی از عهد الهی را. اما دعوت او به گوش‌هایی ناشنوا برخورد می‌کند.
ایام روزه و توبه دعوتی است به یک عمل جراحی که طی آن، ارمیا ما را مانند پزشک روح، معاینه می‌کند. او از ما می‌خواهد که دربارهٔ راه‌های قدیم پرس و جو کنیم؛ خدا را در طریق‌هایش بطلبیم؛ و فقط در پی اجرای رسم و رسوم نباشیم. خدا طالب ستایش‌هایی توخالی نیست. او دل شما را می‌طلبد. آیا دل خود را به او تقدیم می‌کنید؟

Today's Prayer

ای پدر آسمانی،
پسر تو با نیروهای تاریکی پیکار کرد،
و در بیابان به تو نزدیک‌تر شد:
ما را مدد فرما تا از این ایام بهره بگیریم و در حکمت و دعا رشد کنیم،
تا بر محبت نجات‌بخش تو شهادت دهیم
در عیسای مسیح، خداوندگار ما.

Bible Study

ارمیا ۶:‏۹-‏۲۱

خداوندِ لشکرها چنین می‌فرماید: «باقیماندگانِ اسرائیل را همچون تاکی، به تمامی خوشه‌چینی خواهند کرد؛ پس همچون کسی که انگور می‌چیند، دست خود را دیگر بار بر شاخه‌هایش دراز کن!» با چه کسانی سخن گویم و هشدارشان دهم، تا بشنوند؟ اینک گوشهایشان ختنه‌ناشده است، و توانِ شنیدن ندارند؛ کلام خداوند برای ایشان مایۀ تمسخر است، و رغبتی بدان ندارند. از این رو از خشمِ خداوند آکنده‌ام، و از بازداشتنِ آن خسته گشته‌ام. «آن را بر کودکان در کوچه‌ها بریز، بر گردهم‌آییِ جوانان، مرد و زن، هر دو بدان گرفتار خواهند آمد، و پیران و کهنسالان نیز‌. خانه‌هایشان از آنِ دیگران خواهد شد، و مزارع و زنانشان جملگی؛ زیرا من دست خویش را بر ضد ساکنان این سرزمین دراز خواهم کرد؛» این است فرمودۀ خداوند. «زیرا که از خُرد و بزرگ، جملگی در طمع سود نامشروعند؛ از نبی و کاهن، جملگی دغل‌کارند. آیا از انجام کارهای کراهت‌آور شرم دارند؟ نه! هیچ شرمی ندارند؛ آنان بویی از شرم و حیا نبرده‌اند. از این رو در میان افتادگان خواهند افتاد، و هنگامی که مجازاتشان کنم، سرنگون خواهند شد؛» این است فرمودۀ خداوند. جراحاتِ قوم مرا اندک شفایی داده، می‌گویند: ”سلامتی است؛ سلامتی است،“ حال آنکه سلامتی نیست. خداوند چنین می‌فرماید: «بر طریقها ایستاده، بنگرید؛ دربارۀ راههای قدیم بپرسید که راه نیکو کدام است. در آن گام بردارید تا برای جانهای خود استراحت بیابید. اما گفتید، ”گام بر نخواهیم داشت.“ من بر شما دیدبانان گماشته، گفتم: ”به آواز کَرِنا گوش دهید!“ اما گفتید، ”گوش نخواهیم داد.“ پس حال ای قومها، بشنوید، و ای جماعت، بدانید که بر سر ایشان چه خواهد آمد. ای زمین بشنو: اکنون من بلایی بر این قوم نازل خواهم کرد، ثمرۀ نقشه‌های خودشان را؛ زیرا که به کلام من گوش فرا ندادند، و شریعت مرا ترک کردند. بخورِ صَبا و نی خوشبویی که از راه دور می‌آورند، به چه کار من می‌آید؟ هدایای تمام‌سوز‌تان مقبول نیست، و قربانیهای شما مرا خوشنود نمی‌سازد. از این رو خداوند چنین می‌فرماید: ”اینک من پیش روی این قوم سنگهای لغزش‌دهنده می‌نهم؛ پدران و پسران با هم بر آن خواهند لغزید، و همسایگان و دوستان هلاک خواهند شد.“»

مزمور ۴۲

چنانکه آهو سراپا مشتاق نهرهای آب است، همچنان، ای خدا، جان من به‌شدت مشتاق توست. جان من تشنۀ خداست، تشنۀ خدای زنده، که کی بیایم و به حضور او حاضر شوم. اشکهایم روز و شب خوراک من است، چون تمامی روز مرا گویند: «خدای تو کجاست؟» از دل فغان برمی‌آورم چون ایامی را یاد می‌آورم که با جماعت می‌رفتم، و آنان را به خانۀ خدا رهنمون می‌شدم، در میان فریادهای شادمانی و شکرگزاریِ جمعیت جشن‌گیرندگان. ای جان من، چرا افسرده‌ای؟ چرا در اندرونم پریشانی؟ بر خدا امید دار، زیرا که او را باز خواهم ستود؛ او را که رهانندۀ من و خدای من است. جانم در اندرونم افسرده است؛ از این رو تو را یاد خواهم کرد، از سرزمین اردن و بلندیهای حِرمون، و از کوه مِصعار. ژرفا به ژرفا خبر می‌دهد از خروش آبشارهای تو؛ امواج و سیلابهای تو، جملگی از سرم گذشته است. در روز، خداوند محبتش را عنایت می‌کند، و در شب، سرودش با من است، دعایی به درگاه خدای حیاتبخشم. به خدا که صخرۀ من است، می‌گویم: «چرا مرا از یاد برده‌ای؟ چرا باید از جور دشمن به روز سیاه بنشینم؟» ای جان من، چرا افسرده‌ای؟ چرا در اندرونم پریشانی؟ بر خدا امید دار، زیرا که او را باز خواهم ستود؛ او را که رهانندۀ من و خدای من است. طعنۀ خصم استخوانهایم را خُرد کرده، چراکه تمامی روز مرا گوید: «خدای تو کجاست؟»

مزمور ۴۳

خدایا، مرا داد بده و به دفاع از حق من در برابر قوم خدانشناس برخیز؛ مرا از چنگ مردمان حیله‌گر و ظالم برهان! زیرا تویی خدایی که به او پناه می‌برم؛ چرا مرا از خود رانده‌ای؟ چرا باید از جور دشمن به روز سیاه بنشینم؟ نور و حقیقت خود را بفرست تا هدایتم کنند، و مرا به کوه مقدس و مسکن خاص تو بیاورند! آنگاه به مذبح خدا خواهم آمد، نزد خدایی که شادی و سرور من است؛ و تو را، ای خدا، ای خدای من، با بربط خواهم ستود. ای جان من، چرا افسرده‌ای؟ چرا در اندرونم پریشانی؟ بر خدا امید دار، زیرا که او را باز خواهم ستود؛ او را که رهانندۀ من و خدای من است.

یوحنا ۶:‏۱-‏۱۵

چندی بعد، عیسی به آن سوی دریاچۀ جلیل که همان دریاچۀ تیبِریه است، رفت. گروهی بسیار از پی او روانه شدند، زیرا آیاتی را که با شفای بیماران به ظهور می‌رسانید، دیده بودند. پس عیسی به تپه‌ای برآمد و با شاگردان خود در آنجا بنشست. چون عیسی نگریست و دید که گروهی بسیار به سویش می‌آیند، فیلیپُس را گفت: «از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟» عید پِسَخِ یهود نزدیک بود. این را گفت تا او را بیازماید، زیرا خود نیک می‌دانست چه خواهد کرد. فیلیپُس پاسخ داد: «دویست دینار نان نیز کفافشان نمی‌کند، حتی اگر هر یک فقط اندکی بخورند.» یکی دیگر از شاگردان به نام آندریاس، که برادر شَمعون پطرس بود، گفت: «پسرکی اینجاست که پنج نان جو و دو ماهی دارد، امّا این کجا این گروه را کفایت می‌کند؟» عیسی گفت: «مردم را بنشانید.» در آنجا سبزۀ بسیار بود. پس ایشان که نزدیک پنج هزار مرد بودند، نشستند. آنگاه عیسی نانها را برگرفت، و پس از شکرگزاری، میان نشستگان تقسیم کرد، و ماهیها را نیز، به قدری که خواستند. چون سیر شدند، به شاگردان گفت: «پاره‌نانهای باقی‌مانده را جمع کنید تا چیزی هدر نرود.» پس آنها را جمع کردند و از پاره‌های باقی‌ماندۀ آن پنج نان جو که جماعت خورده بودند، دوازده سبد پر شد. مردم با دیدن این آیت که از عیسی به ظهور رسید، گفتند: «براستی که او همان پیامبر است که می‌باید به جهان بیاید.» عیسی چون دریافت که قصد دارند او را برگرفته، به‌زور پادشاه کنند، آنجا را ترک گفت و بار دیگر تنها به کوه رفت.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *