تجربۀ یعقوب در خانۀ لابان بازتابی از تجربۀ خادم پدربزرگش است. یک چاه است و یک دختر که آشکارا نامزدی برای همسری محسوب میشود. اما این بار پیچیدگیهایی وجود دارد که آن را یکی از باشکوهترین داستانهای نمایشیِ کتابمقدس میسازد.
رضایتبخشترین جنبۀ داستان، شیوۀ فریب خوردنِ فریبکار است. یعقوب هفت سال کار میکند و انتظار دارد که در پایان این سالها با «راحیل» ازدواج کند. اما زنِ چهرهپوشاندهای که در شب عروسی به خیمهاش میبرد، خواهر بزرگتر او «لیه» از آب درمیآید. برای رسیدن به راحیل، هفت سال کار دیگر لازم است. یعقوب واقعاً چقدر لایق فریبخوردن است و ما چقدر امیدواریم که از این تجربه درس بگیرد!
باید توجه کرد که در این آیات خدا غایب است. برخلاف وعدههای فصل پیش، یعقوب به راه خود میرود و خودش تصمیم میگیرد. تحقق نقشۀ خدا همیشه حاصل همکاری میان خدا و خانوادۀ کاملاً انسانیای است که انتخاب کرده است.
اتفاقی که میافتد نشانۀ خوبی برای این خانواده نیست. یعقوب اکنون دو زن دارد، یکی محبوب و دیگری نه. قطعاً دردسر در راه است. اما پیش از آنکه خیلی جدی با حوادث آینده درگیر شویم، بگذارید از تصور آن لحظه در خیمه لذت ببریم، لحظهای که یعقوب صبح بعد از عروسی از خواب برمیخیزد و به عروسش نگاه میکند.