شاید ترجیح دهیم مستقیماً به سراغ نقطۀ اوج این ماجرای دلانگیز برویم، به آنجا که شائول بدنبال الاغهای گمشدۀ پدرش میگشت و در آخر، به مقام پادشاه اسرائیل منصوب میشود! اطاعت و وفاداری او در انجام وظیفهای مشخص، او را بسوی وظیفهای دیگر هدایت کرد. مناسب است که بر این موضوع تأمل کنیم، و نیز میارزد که یکی دو فصل قبل را بخوانیم تا با چارچوب و مضمون ماجرا آشنا شویم.
آنچه من از این ماجرا برداشت میکنم، اینست که نباید عمر خود را با رؤیاپردازی دربارۀ کاری که میتوانستیم انجام دهیم، هدر ندهیم، بلکه در انجام وظیفهای که پیش رو داریم، وفادار باشیم. وقتی از من میپرسند که از اسقفبودن چه احساسی دارم، یا حتی اینکه چه چیزی باعث شد بخواهم اسقف شوم، اغلب اوقات پاسخ میدهم که تنها کاری که انجام میدهم، اینست که بدنبال الاغها بگردم. بقیۀ چیزها همچون اضافهدستمزد و خبری غافلگیرکننده فرا رسیدند. به بیانی دیگر، کوشیدهام در خدمت اولیهای که بر عهدهام گذاشته شده بود، وفادار باشم. همین امر منتهی به اموری دیگر شد، اموری که بدنبالشان نمیگشتم.
اما البته این ماجرا را در اینجا ذکر کردهایم به این علت که شائول که در انجام یک وظیفه وفاداری نشان داد، و به وظیفهای بزرگتر، با مسؤولیتی سنگینتر فرا خوانده شد، در این مرحله عطای روحالقدس را دریافت داشت، عطایی که با قدرت بر او قرار گرفت و او را برای کاری که در پیش داشت، مجهز ساخت. اما وفاداری کماکان لازم بود. در هر صورت، روحالقدس مجهز میسازد و قدرت میبخشد.