Today's word: لوقا ۲۲:‏۲۴-‏۵۳ | Bible Study: مزمور ۲۷مراثی ۳:‏۱-‏۱۸

سه‌شنبهٔ هفتهٔ مقدستصویری که لوقا از شاگردان ترسیم کرده، مطلقاً خوشایند نیست. ایشان مشغول جرّ و بحث بودند که کدامیک مهم‌ترند، آن‌هم درست پیش از آنکه پطرس مرتکب انکار شرم‌آور خود گردد. چند نفر از ایشان هم به ورطهٔ ناامیدی افتادند («از فرط اندوه خفته‌اند») و به شکلی رقت‌انگیز، در حمایت از او شکست خوردند. و بعد، یهودا با ننگ‌آورترین بوسهٔ تاریخ، عیسی را به مقامات رومی نشان داد. پس از آن، شاگردان برای دفاع از عیسی، به خشونت متوسل شدند، شاید به‌خاطر شرمساری از اینکه نتوانسته بودند بیدار بمانند، یا شاید هم به‌خاطر خشم‌شان از خیانت رفیق‌شان، یهودا.

در کشاکش این شکست‌ها و قصورات انسانی، عیسی را ایستاده می‌بینیم، همچون تصویری از وقار و متانت بشری که بسان نوری در این ساعت ظلمت و تاریکی می‌درخشید. او نه پطرس را سرزنش و توبیخ کرد و نه یهودا را، بلکه با ملایم‌ترین شیوه‌ها، ضعف و خیانت آنها را آشکار ساخت. او نه فقط از برانگیختن خشونت امتناع ورزید، بلکه گوش همان سربازی را شفا بخشید که برای بازداشت و مصلوب کردنش آمده بود.

دشوار بتوان تصویری کامل‌تر از این از آنچه انسان قادر است در حدّ افراط انجام دهد، پیدا کرد. این تفاوت در هم‌سویی نزدیک عیسی با فکر و ارادهٔ پدرش نهفته است، آن هنگام که فرمود: «نه خواست من، بلکه ارادهٔ تو انجام شود.» انسان‌بودن حقیقی ما، در اطمینان به خویشتن یا عدم وابستگی ما به خدا یافت نمی‌شود- اینها نتیجه‌ای جز هرج و مرج ندارند. این تسلیم و اطاعت ما از قانون محبت خداست که ما را بیشتر انسان می‌سازد، نه اینکه از انسان‌بودن ما بکاهد.

Today's Prayer

ای پادشاه راستین و فروتن،
که به‌عنوان مسیح موعود مورد استقبال جماعت قرار گرفتی،
ما را ایمان عطا فرما تا تو را بشناسیم و محبت کنیم،
و در مسیر صلیب،
در کنار تو یافت شویم،
در همان مسیر جلال.

Bible Study

لوقا ۲۲:‏۲۴-‏۵۳

شاگردان گفتند: «ای خداوند، بنگر، دو شمشیر داریم.» به ایشان گفت: «کافی است!» زیرا این نوشته باید دربارۀ من تحقق یابد که: ”او از خطاکاران محسوب شد.“ آری، آنچه دربارۀ من نوشته شده، در شرف تحقق است.» پس به آنها گفت: «امّا اکنون هر که کیسه یا توشه‌دان دارد، آن را برگیرد و اگر شمشیر ندارد، جامۀ خود را فروخته، شمشیری بخرد. سپس از آنها پرسید: «آیا زمانی که شما را بدون کیسۀ پول و توشه‌دان و کفش گسیل داشتم، به چیزی محتاج شدید؟» پاسخ دادند: «نه، به هیچ چیز.» عیسی جواب داد: «پطرس، بدان که امروز پیش از بانگ خروس، سه بار انکار خواهی کرد که مرا می‌شناسی.» امّا او در پاسخ گفت: «ای سرورم، من آماده‌ام با تو به زندان بروم و جان بسپارم.» امّا من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود. پس چون بازگشتی، برادرانت را استوار بدار.» «ای شَمعون، ای شَمعون، شیطان اجازه خواست شما را همچون گندم غَربال کند. تا بر سفرۀ من در پادشاهی من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری کنید. پس همان‌گونه که پدرم پادشاهی‌ای به من عطا کرد، من نیز به شما عطا می‌کنم، «شما کسانی هستید که در آزمایشهای من در کنارم ایستادید. زیرا کدام‌یک بزرگتر است، آن که بر سفره نشیند یا آن که خدمت کند؟ آیا نه آن که بر سفره نشیند؟ امّا من در میان شما همچون خادم هستم. امّا شما چنین مباشید. بزرگترین در میان شما باید همچون کوچکترین باشد و رهبر باید همچون خادم بُوَد. عیسی بدیشان گفت: «پادشاهانِ دیگرْ قومها بر ایشان سروری می‌کنند؛ و حاکمانِ ایشان ’ولی‌نعمت‘ خوانده می‌شوند. نیز جدالی میانشان درگرفت در این باره که کدام‌یک از ایشان بزرگتر است. هر روز در معبد با شما بودم، و دست بر من دراز نکردید. امّا این ساعتِ شماست و قدرت تاریکی.» سپس خطاب به سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد و مشایخی که برای گرفتار کردن او آمده بودند، گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به سراغم آمده‌اید؟ امّا عیسی گفت: «دست نگاه دارید!» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد. چون پیروان عیسی دریافتند چه روی می‌دهد، گفتند: «ای سرور ما، شمشیرهایمان را بَرکشیم؟» و یکی از آنان غلام کاهن اعظم را به شمشیر زد و گوش راستش را برید. امّا عیسی به او گفت: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می‌کنی؟» هنوز سخن می‌گفت که گروهی از راه رسیدند. یهودا، یکی از آن دوازده تن، آنان را هدایت می‌کرد. او به عیسی نزدیک شد تا وی را ببوسد، به ایشان گفت: «چرا در خوابید؟ برخیزید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» چون از دعا برخاست و نزد شاگردان بازگشت، دید از فرط اندوه خفته‌اند. پس چون در رنجی جانکاه بود، با جدیّتی بیشتر دعا کرد، و عرقش همچون قطرات خون بر زمین می‌چکید. آنگاه فرشته‌ای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد. «ای پدر، اگر ارادۀ توست، این جام را از من دور کن؛ امّا نه خواست من، بلکه ارادۀ تو انجام شود.» سپس به مسافت پرتاب سنگی از آنها کناره گرفت و زانو زده، چنین دعا کرد: چون به آن مکان رسیدند، به ایشان گفت: «دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» سپس عیسی بیرون رفت و بنا‌ به عادت، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند.

مزمور ۲۷

خداوند نور من و نجات من است؛ از که بترسم؟ خداوند پناهگاه جان من است؛ از که هراسان شوم؟ چون بدکاران بر من هجوم آورند تا گوشت تنم را بخورند، چون خصمان و دشمنانم بر من بتازند، آنانند که می‌لغزند و می‌افتند. اگر لشگری به مقابله با من اردو زند، دلم نخواهد ترسید؛ اگر جنگ بر من بر پا شود در آن نیز اطمینان خواهم داشت. یک چیز از خداوند خواسته‌ام، و در پی آن خواهم بود: که همۀ روزهای زندگی‌ام در خانۀ خداوند ساکن باشم، تا بر زیبایی خداوند چشم بدوزم و در معبدش، پاسخم را بجویم. زیرا در روز بلا مرا در سایبان خود پنهان خواهد کرد، و در پوشش خیمۀ خویش مخفی خواهد ساخت، و بر صخره، در جای بلندم قرار خواهد داد. آنگاه سرم بر دشمنانِ گرداگردم افراشته خواهد شد، و با فریادهای شادی در خیمۀ او قربانی خواهم کرد؛ و برای خداوند خواهم سرایید و خواهم نواخت. خداوندا، چون بخوانم، آوازم را بشنو؛ مرا فیض ببخشا و اجابتم فرما. ای دل من، او به تو گفته است: «روی مرا بجوی!» خداوندا، روی تو را خواهم جُست. روی خویش از من پنهان مکن، و خدمتگزارت را خشمگینانه برمگردان؛ ای که یاور من بوده‌ای. ای خدای نجات من، طردم مکن و ترکم منما. اگرچه پدر و مادرم ترکم کنند، خداوند مرا خواهد پذیرفت. خداوندا، راه خود را به من بیاموز، و به سبب دشمنانم مرا به راه هموار هدایت فرما. به آرزوی خصمانم تسلیمم مکن، زیرا شاهدان دروغین بر من برخاسته‌اند، که خشونت را برمی‌دمند. اما من باور دارم که نیکویی خداوند را در زمین زندگان خواهم دید. برای خداوند انتظار بکش، نیرومند باش و دل قوی دار؛ آری، منتظر خداوند باش!

مراثی ۳:‏۱-‏۱۸

مَن آن مرد هستم که از چوب غضب او مصیبت دیده‌ام؛ او مرا رانده و به تاریکی درآورده است، بدون ذره‌ای روشنایی. به‌یقین همۀ روز، بارها، دست خویش به ضد من برمی‌گردانَد. گوشت و پوست مرا مندرس ساخته، و استخوانهایم را خرد کرده است؛ به تلخی و مصیبت مرا محاصره نموده، و از هر سو احاطه‌ام کرده است؛ همچون کسانی که از دیرباز مرده‌اند، مرا در تاریکی ساکن گردانیده است. گِرد من حصار کشیده که نتوانم گریخت، و زنجیرهایم را سنگین ساخته است؛ هرچند آواز درمی‌دهم و فریاد کمک برمی‌آورم، از گوش فرا دادن به دعایم اِبا می‌کند. راههایم را با سنگهای بزرگ سد کرده، و طریقهایم را مُعَوّج ساخته است. همچون خرسی در کمین من نشسته، و همچون شیر خود را پنهان کرده است. مرا از راهم بیرون کشیده و پاره پاره کرده است، و آنگاه مرا در حالِ زارم وانهاده است. کمان خود را برکشیده، و مرا هدف تیرهایش ساخته است. تیرهای تَرکِش خویش را به جگرم فرو برده است. مضحکۀ همۀ قومها گشته‌ام؛ تمامی روز بر من سرود تمسخر می‌خوانند. مرا به چیزهای تلخ سیر کرده، از اَفسَنتین مستم کرده است. دندانهایم را به سنگریزه‌ها شکسته، و مرا در خاک پایمال کرده است. جانم از آسایش محروم است، و سعادتمندی را از یاد برده‌ام. پس گفتم: «دیگر تاب تحمل ندارم، و امیدم به خداوند بر باد شده است.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *