امروز، نیمنگاهی به دنیای مستبدی که بردگان در آن میزیستند، خواهیم انداخت. یوسف به دلیل دروغها و حسادت اربابان خود به زندان افتاد و در آنجا، با ساقی و نانوای فرعون همبند شد. آنان نیز به دلیل توهمات کسی قدرتمندتر از خودشان به زندان افتاده بودند. اما حتی در بین بردگان نیز سلسلهمراتبی وجود داشت. در نتیجه، یوسف که دیگر دردانۀ کسی نبود، خادم خدمتکاران فرعون شد. آنها همان رفتاری را با او میکردند که به خودشان روا شده بود: آنها هنگام نیاز از او استفاده کرده و وقتی که نیازی به او نداشتند، فراموشش میکردند؛ آنها علاقهای به شنیدن داستان دزدیدهشدن او و دستگیری ناجوانمردانهاش نداشتند و زمانی که رئیس ساقیان، همانطور که یوسف پیشبینی کرده بود، دوباره به مقامی که دوست داشت منصوب شد، به چشمبرهمزدنی او را به فراموشی سپرد.یوسف درسهای باارزشی را در مورد خود و ارزش خود در دنیا آموخت. درسهایی که بعد از به قدرت رسیدن، او را استوار نگاه داشته و قادر میساختند تا هنگام روبهروشدن با خانوادۀ خود، بهطور مناسبی برایشان ارزش قائل شود. اما زمانی که یوسف، تنها و فراموش شده در زندان بود این را نمیدانست.
به ما گفته نشده که یوسف، حضور خدا را احساس کرد. اما مطمئناً او برای اولین بار، نقش خدا را در رؤیاها و تعبیرهای آنها درک و تأیید میکرد -چیزی که هنگام فخرفروختن به برادرانش، به آن توجهی نداشت. بر اساس این روایت، میدانیم که خدا با یوسف بود و شاید، ما نیز با دانستن این حقیقت تسلی یابیم که پنهانبودن خدا به معنای غیبت او نیست.