خدا به حزقیا مهلتی عطا میکند. او تسکین مییابد. چرا بعضی از مردم زنده میمانند و بعضی دیگر میمیرند؟ چرا بعضی از دعاها پاسخ میگیرند و بقیه ظاهراً نه؛ یا دستکم نه به شیوهای که ما دوست داریم پاسخ بگیریم؟ ما در واقع هرگز این دشواری را بهطرز قانعکنندهای برطرف نکردهایم. شاید ما باید به زندگی کردن با پرسشها قانع باشیم.
حزقیا در گرامیداشت این مهلت سرودی میسراید و از این سفر میگوید، از این که میداند با این تجربه کاملاً تغییر کرده است. همچون بسیاری از آنان که در سلامت و رفاه زندگی کردهاند، ما نیز ممکن است با این باور که شکستناپذیریم، خود را فریب دهیم، اما اکنون حزقیا میداند که نباید فردا را مفروض بگیرد. او احساس کسی را دارد که در خیمهای زندگی میکند. خیمه، ساختاری موقتی و آسیبپذیر در برابر طوفان دارد و مناسب اقامتی کوتاه است، ممکن است فردا برچیده و جابهجا شود.
از این پس، حزقیا در این سالهای باقیمانده و بسیار ارزشمند، اینگونه زندگی خواهد کرد. او اکنون میداند که چه احساسی دارد، وقتی که دوستانش زیر آفتاب عصر سرگرم بازیاند، صدایش کنند تا به خانه بیاید و بخوابد. هیچ کاری از دستش برنمیآید. او به جای اعتماد به قدرت خودش، نزدیک خدا و فیض خدا خواهد زیست. او بهراستی «به خودش خواهد آمد».
آیا ممکن است او حتی این رویارویی نزدیک با مرگ را همچون هدیهای دیده باشد؟
Today's Prayer
ای خدایی که در انتظار و چشم به راهت نشستهایم!
تو یحیای تعمید دهنده را فرستادی تا راه را برای پسرت آماده کند.
به ما شهامت گفتن حقیقت،
گرسنگی عدالت،
و رنج بردن برای راستی را ببخش،
همراه با خداوندمان عیسای مسیح.
Bible Study
اشعیا ۳۸:۹-۲۰
بعد از آنکه حزقیا از بیماریاش شفا یافت، این سرود را در ستایش خداوند نوشت: فکر میکردم در بهترین روزهای زندگیام، به دنیای مردگان خواهم رفت، و دیگر هیچوقت زنده نخواهم بود. فکر میکردم که در این دنیای زندگان، من دیگر هیچوقت خداوند یا انسان زندهای را نخواهم دید. زندگی من قطع شده و به پایان رسیده است، مانند چادری که برچیده شده، و مانند پارچهای که از کارگاه بافندگی قطع شده باشد. فکر کردم خدا به زندگیام پایان داده است. تمام شب از درد فریاد کشیدم، گویی شیری تمام استخوانهای مرا میشکست. فکر کردم خداوند به زندگیام پایان میدهد. صدایم ضعیف و نازک بود، و مثل یک کبوتر مینالیدم. چشمانم از نگاه کردن به آسمان خسته شده است. ای خداوند، مرا از تمام این بلایا خلاص کن. چه بگویم؟ خداوند چنین کرده است. جانم در عذاب است و نمیتوانم بخوابم. ای خداوند، من برای تو، فقط برای تو زندگی میکنم. مرا شفا ده و بگذار زنده بمانم. در حقیقت تلخیای که من تحمّل کردم به نفع من شد. تو جان مرا از خطر برهان، و تمام گناهان مرا ببخش. هیچکس از دنیای مردگان نمیتواند تو را بستاید، مردگان نمیتوانند به وفاداری تو اعتماد کنند. فقط زندگان میتوانند تو را حمد و ثنا گویند، همانطور که من تو را میستایم. نیاکان به فرزندان خود خواهند گفت که شما چقدر امین و با وفا هستید! خداوندا، تو مرا شفا دادی. تو را با نواختن چنگ و سراییدن سرود ستایش میکنیم، تا زندهایم در معبد بزرگ تو با سراییدن سرود، تو را ستایش خواهیم کرد.
مزمورهای ۷۰ و۷۴
خدایا مرا نجات بده، خداوندا، اکنون به فریادم برس. آنانی که قصد جان مرا دارند شرمنده و رسوا شوند و بدخواهان من آشفته و پریشان گردند. کسانیكه مرا مسخره میکنند، هراسان شوند. کسانیکه به تو روی میآورند شاد و مسرور گردند. آنانی که بهخاطر نجات خود از تو سپاسگزارند، همیشه بگویند: «خدا چقدر بزرگ است!» خدایا، من فقیر و نیازمندم، برای کمک به من شتاب کن، تو خداوند و نجاتدهندهٔ من هستی. پس ای خداوند، تأخیر مکن.'
'خدایا، چرا ما را برای همیشه ترک کردی؟ چرا بر ما که گوسفندان مرتع تو هستیم چنین خشمگین شدهای؟ قوم خود را به یاد آور، آنانی را که از زمان قدیم برگزیدی تا قوم تو باشند. آنانی را که از بردگی بازخرید کردی تا طایفهٔ خاص تو باشند. صهیون را که در آن ساکن بودی به یاد آور. بر این خرابهها عبور کن و ببین که دشمن چگونه همهچیز را در خانهٔ تو ویران نموده است! دشمنانت در معبد بزرگ تو، بانگ پیروزی برآوردند و پرچم خود را در آنجا برافراشتند. مانند هیزمشکنانی که با تبر برای قطع درختان آمده باشند، تمام نقشهای تراشیده شده را با چکش و تبر خراب کردند. مکانهای مقدّس تو را خراب کردند و آن را به آتش کشیدند و جایی را که محل پرستش تو بود، بیحرمت ساختند. با خود گفتند: «آنها را بکلّی لِه میکنیم.» پس تمام معابد را در سراسر خاک اسرائیل آتش زدند. همه آثار مقدّس ما را از بین بردند. هیچیک از انبیا باقی نماندهاند و هیچکس نمیداند که این وضع تا به کی ادامه خواهد داشت. خدایا، تا به کی به دشمنانت اجازه میدهی که به تو توهین کنند؟ آیا آنان همیشه نام تو را بیحرمت خواهند ساخت؟ چرا به ما کمک نمیکنی؟ چرا دست خود را عقب کشیدهای؟ امّا تو ای خدا، از روز ازل پادشاه ما بودهای و بارها ما را نجات دادهای. با قدرت خود دریا را شکافتی و سر نهنگها را در اعماق دریا شکستی. تو سر هیولای دریایی را شکستی و او را خوراک صحرانشینان کردی. چشمهها و جویها را جاری ساختی و رودخانههای بزرگی را که همیشه جاری بودند خشک کردی. شب و روز را پدید آوردی و ماه و خورشید را در آسمان قرار دادی. حدّ و حدود تمام جهان از توست و تو تابستان و زمستان را به وجود آوردی. امّا خداوندا، ببین که دشمنان چگونه تو را مسخره میکنند و مردم بیخدا، به نام تو توهین میکنند. قوم بیچارهات را فراموش نکن و قوم خود را به دست دشمنانشان رها مکن. پیمانی را که با ما بستهای به یاد آور، زیرا که شریران در مکانهای تاریک، در سرتاسر سرزمین ما در کمینند. مظلومان را شرمنده مکن، تا مردم مسکین و نیازمند نام تو را ستایش کنند. خدایا، برخیز و از حق خود دفاع کن، ببین که مردم بیخدا، تمام روز به تو توهین میکنند. فریاد خشمگین دشمنان و غوغای مخالفین را که همیشه بلند است، نادیده مگیر!'
متی ۱۷:۱-۱۳
بعد از شش روز عیسی، پطرس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب را برداشته به بالای كوهی بلند برد تا در آنجا تنها باشند. در حضور آنها هیئت او تغییر كرد، چهرهاش مانند آفتاب درخشید و لباسش مثل نور سفید گشت. در همین موقع شاگردان، موسی و الیاس را دیدند كه با عیسی گفتوگو میكردند. آنگاه پطرس به عیسی گفت: «خداوندا چه خوب است كه ما اینجا هستیم. اگر بخواهی من سه سایبان در اینجا میسازم: یكی برای تو، یكی برای موسی و یکی هم برای الیاس.» هنوز سخن او تمام نشده بود كه ابری درخشان بر آنان سایه افکند و از آن ابر صدایی شنیده شد كه میگفت: «این است پسر عزیز من كه از او خشنودم. به او گوش دهید.» وقتی شاگردان این صدا را شنیدند، بسیار ترسیدند و با صورت به خاک افتادند. آنگاه عیسی نزد آنان آمده و بر آنان دست گذاشته گفت: «برخیزید، دیگر نترسید.» وقتی شاگردان چشمان خود را باز كردند جز عیسی، کسی دیگر را ندیدند. درحالیکه از كوه پایین میآمدند، عیسی به آنان دستور داد تا روزی كه پسر انسان پس از مرگ زنده نشده است دربارهٔ آن رؤیا به کسی چیزی نگویند. شاگردان پرسیدند: «پس چرا علما میگویند باید اول الیاس بیاید؟» عیسی پاسخ داد: «درست است، اول الیاس خواهد آمد و همهچیز را اصلاح خواهد كرد. امّا من به شما میگویم كه الیاس آمده است و آنان او را نشناختند و آنچه خواستند با او كردند. پسر انسان نیز باید همینطور از دست ایشان رنج ببیند.» در این وقت شاگردان فهمیدند كه مقصود او یحیای تعمیددهنده است. '