Today's word: لوقا ۸:‏۲۲-‏۲۵ | Bible Study: پیدایش ۲:‏۴ب-‏۹ و ۱۵ تا آخرمزمور ۶۵مکاشفه، فصل ۴

در نیمهٔ دوم از فصل هشتم انجیل لوقا، شاهد این هستیم که عیسی قدرت خود را در عرصه‌های متفاوت نشان می‌دهد. در قرائت امروز، عیسی توفان دریا را آرام ساخت و بدین‌سان قدرت او را بر نظام طبیعت مشاهده می‌کنیم. سپس در بیرون‌راندن دیوها از مردی دیوزده در ناحیهٔ جراسیان، قدرت او بر نظام روحانی به نمایش گذاشته می‌شود. پس از آن، قدرت او را بر نظام فیزیکی می‌بینیم، آن هنگام که زنی مبتلا به خونریزی را شفا بخشید. نقطهٔ اوج نمایش قدرت او، زمانی است که دختر یایروس را زنده کرد و قدرت خود را بر مرگ نشان داد. همهٔ اینها برنامهٔ تعلیمی فشرده و فراگیری برای شاگردان بود! اسم رمز هر یک از این ماجراها، ترس و ایمان است. ماجرای امروز به منظور مدیریت اضطراب، درسی پایه‌ای برای شاگردان بود. در قایق فقط ایشان بودند و عیسی، آنها با هم به آن سوی دریاچه حرکت کردند. چه چیزی می‌توانست این صحنهٔ آرام را بر هم بزند؟ ناگهان، توفانی در گرفت و دریا به تلاطم افتاد. وحشت حکم‌فرما شد و شاگردان با اینکه در حضور مسیح، آن سرچشمهٔ حیات بودند، دچار ترس از مرگ شدند. چه با مرگ روبه‌رو شده باشیم و چه نشده باشیم، می‌دانیم ترس چیست. ترسْ انسان را از پا در می‌آورد، و ایمان گویی چون بخار به هوا می‌رود. شاید سودمند باشد بر واکنش شاگردان به درخواستشان بیندیشیم. در آرامشی که در پی این صحنه پدید آمد، ایشان هنوز ترسان بودند، اما اکنون به‌خاطر دلیلی متفاوت. ترس ایشان به‌خاطر عناصر طبیعت نبود، بلکه به‌خاطر قدرت مسیح، ترسی آمیخته با بهت و حیرت ایشان را فراگرفت. این ترسی است که منتهی به محبت می‌شود، محبتی که چون به کمال رسد، هر نوع ترسی را بیرون می‌افکند (اول یوحنا ۴:‏۱۸).

Bible Study

لوقا ۸:‏۲۲-‏۲۵

پس به ایشان گفت: «ایمانتان کجاست؟» شاگردان با بهت و وحشت از یکدیگر می‌پرسیدند: «این کیست که حتی به باد و آب فرمان می‌دهد و از او فرمان می‌برند.» شاگردان نزد عیسی رفتند و او را بیدار کرده، گفتند: «ای استاد، ای استاد، چیزی نمانده غرق شویم!» عیسی بیدار شد و بر باد و امواج خروشان نهیب زد. توفان فرو نشست و آرامش برقرار شد. روزی عیسی به شاگردان خود گفت: «به آن سوی دریاچه برویم.» پس سوار قایق شدند و به پیش راندند. و چون می‌رفتند، عیسی به خواب رفت. ناگاه تندبادی بر دریا وزیدن گرفت، چندان که قایق از آب پر می‌شد و جانشان به خطر افتاد.

پیدایش ۲:‏۴ب-‏۹ و ۱۵ تا آخر

این بود تاریخچۀ آسمانها و زمین آنگاه که آفریده شدند. هنگامی که یهوه خدا آسمانها و زمین را بساخت هیچ نهالِ کشتزار هنوز بر زمین نبود و هیچ گیاهِ کشتزار هنوز نروییده بود، زیرا یهوه خدا هنوز باران بر زمین نبارانیده بود و انسانی نبود تا بر آن کِشت کند، بلکه مه از زمین برمی‌آمد و تمام روی زمین را سیراب می‌کرد. آنگاه یهوه خدا آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی او نَفَسِ حیات دمید و آدم موجودی زنده شد. و یهوه خدا باغی به سمت شرق، در عدن غَرْس کرد، و آدم را که سرشته بود در آنجا نهاد. و یهوه خدا همه‌گونه درختان چشم‌نواز و خوش‌خوراک را از زمین رویانید. درخت حیات در وسط باغ بود، و نیز درخت شناخت نیک و بد...
یهوه خدا آدم را برگرفت و او را در باغ عدن نهاد تا کار آن را بکند و از آن نگاهداری نماید. و یهوه خدا آدم را امر کرده، گفت: «تو می‌توانی از هر یک از درختان باغ آزادانه بخوری؛ اما از درخت شناخت نیک و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن بخوری به‌یقین خواهی مرد.» یهوه خدا فرمود: «نیکو نیست آدم تنها باشد، پس یاوری مناسب برای او می‌سازم.» و یهوه خدا همۀ جانداران صحرا و پرندگان آسمان را که از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آنها خواهد نهاد، و هرآنچه آدم هر جاندار را خواند، همان نامش شد. پس آدم همۀ چارپایان و پرندگان آسمان و همۀ وحوش صحرا را نام نهاد؛ ولی یاوری مناسب برای آدم یافت نشد. پس یهوه خدا خوابی گران بر آدم مستولی کرد و در همان حال که آدم خفته بود یکی از دنده‌هایش را گرفت و جای آن را با گوشت پر کرد. آنگاه یهوه خدا از همان دنده‌که از آدم گرفته بود زنی ساخت و او را نزد آدم آورد. آدم گفت: «این است اکنون استخوانی از استخوانهایم، و گوشتی از گوشتم؛ او زن نامیده شود، زیرا که از مرد گرفته شد.» از همین رو، مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، به زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند شد. آدم و زنش هر دو عریان بودند و شرم نداشتند.

مزمور ۶۵

خدایا ستایش در صَهیون در انتظار توست و نذرها به تو ادا خواهد شد. ای که دعا می‌شنوی نزد تو تمامی بشر خواهند آمد. آنگاه که اعمال شرارت‌آمیز بر ما چیره می‌شود تو نافرمانیهای ما را کفاره می‌کنی. خوشا به حال آنان که تو برمی‌گزینی و نزدیک می‌آوری تا در صحنهای تو ساکن شوند. از نیکویی خانۀ تو سیر خواهیم شد و از قدوسیت معبد تو. با کارهای شگفت در عدالت نجاتبخش خویش ما را اجابت می‌فرمایی، ای خدای نجات ما، که اعتماد همۀ کرانهای زمین و دوردست‌ترین دریاها بر توست. ای که به نیروی خویش کوهها را برقرار ساختی و خویشتن را به قدرت مسلح کردی؛ که خروش دریاها را خاموش می‌گردانی، غرّش موجهای آنها و شورش قومها را. ساکنان کرانهای زمین از آیات تو حیرانند، تو مغرب و مشرق را به بانگ شادی وا می‌داری. تو به زمین روی کرده، آن را آبیاری می‌کنی، و غنای بسیارش می‌بخشی. نهر خدا از آب پر است؛ تو غله را برای مردم فراهم می‌کنی زیرا که چنین تهیه دیده‌ای. تو شیارهایش را سیراب می‌کنی و پشته‌هایش را هموار می‌سازی؛ به رگبارها آن را نرم می‌کنی و محصولش را برکت می‌دهی. به احسان خویش سال را تاجگذاری می‌کنی؛ جای چرخ ارابه‌هایت نیز از برکت لبریز است. چراگاههای صحرا نیز لبریز است و تپه‌ها کمر خود را به شادمانی بسته‌اند. چمنزارها خویشتن را به گله‌ها ملبس ساخته‌اند و وادیها به غله پوشیده شده است؛ بانگ شادی برمی‌آورند و می‌سرایند.

مکاشفه، فصل ۴

پس از آن نظر کردم و اینک پیش رویم دری گشوده در آسمان بود، و همان صدایِ چون بانگ شیپور که نخست بار با من سخن گفته بود، دیگر بار گفت: «بالا بیا، و من آنچه را بعد از این می‌باید واقع شود، بر تو خواهم نمود.» در دم در روح شدم و هان تختی پیش رویم در آسمان قرار داشت و بر آن تخت کسی نشسته بود. آن تخت‌نشین، ظاهری چون سنگِ یشم و عقیق داشت و دور تا دور تخت را رنگین‌کمانی زمرّدگون فرا گرفته بود. گرداگرد تخت، بیست و چهار تخت دیگر بود و بر آنها بیست و چهار پیر نشسته بودند. آنان جامۀ سفید بر تن داشتند و تاج طلا بر سر. و از تخت، برق آذرخش برمی‌خاست و غریو غرّش رعد. پیشاپیش تخت، هفت مشعلِ مشتعل بود. اینها هفت روحِ خدایند. و پیش تخت، چیزی بود که به دریایی از شیشه می‌مانست، چون بلور. در آن میان، در اطراف تخت، چهار موجود زنده بود، پوشیده از چشم، از پیش و از پس. موجود زندۀ اوّل، به شیر می‌مانست و موجود زندۀ دوّم به گوساله. سوّمی، صورت انسان داشت و چهارمی، چونان عقابی بود در پرواز. آنها هر‌کدام شش بال داشتند و دور تا دور، حتی زیر بالها، پوشیده از چشم بودند، و شبانه‌روز بی‌وقفه می‌گفتند: «قدّوس، قدّوس، قدّوس است خداوندْ خدای قادر مطلق، او که بود و هست و می‌آید.» هر بار که آن موجودهای زنده، جلال و عزّت و سپاس نثار آن تخت‌نشین می‌کنند که جاودانه زنده است، آن بیست و چهار پیر پیش روی تخت‌نشین بر خاک می‌افتند و او را که جاودانه زنده است می‌پرستند و پیش تخت او تاج از سر فرو می‌گذارند و می‌گویند: «ای خداوندْ خدای ما، تو سزاوار جلال و عزّت و قدرتی، زیرا که آفریدگار همه چیز تویی و همه چیز به خواست تو وجود یافت و به خواست تو آفریده شد.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *