در این داستان طنزی ملایم وجود دارد. علاقۀ یوسف به رؤیاها، همان چیزی بود که در ابتدا او را به دردسر انداخته بود. و حال، خدا از همین علاقه استفاده میکند تا او را از مخمصه برهاند. اما این طنز به فرضی الهیاتی نیز اشاره دارد: انسان و خدا به یک شکل عمل نمیکنند و این اعمال نیز با یکدیگر در رقابت نیستند. یوسف میتوانست با نگاهی به وقایعی که تا اینجا از سر گذرانده، داستان خود را در کلماتی مانند «مشقتبار» و «مطرودِ خانواده و خدا»، خلاصه کند: چرا که او دو سال گذشته را در زندان بود و بهنظر میرسید همه او را فراموش کردهاند. چنین نگرشی از نظر اعمال انسانی، آنقدرها هم نادرست نبود، اما مشکل آنجا بود که این دیدگاه، اعمال خدا را در نظر نمیگیرد. با وجود آنکه خدا مستقیماً با یوسف صحبت نمیکرد، اما به این معنی نبود که خدا بدون هیچ راه ارتباطی، او را به حال خود رها کرده بود.
بیشتر فرهنگها علاقۀ شدیدی به رؤیاها و حس قدرتمند آنها -که ژرف و در عینحال، پر از معانی پنهان است- دارند. فرعون بهعنوان پادشاه انتظار داشت که رؤیاهایش بسیار پر مفهوم و مهیب باشند -زیرا به نظر او، این بدیهیترین مجرای ارتباطی میان جهان خدایان و حاکم الهی روی زمین بود. اما این بار، رؤیاهای او آنقدر واضح بود که نشان میداد خوابگزاران دربارش یا بیخاصیت و ناتوان، یا آنقدر ترسیده بودند که نمیتوانستند تعبیر رؤیا، یعنی وقایع آینده را به زبان بیاورند. اما یوسف از این فرصتی که خدا به او عطا کرده بود، با اعتمادبهنَفْس استفاده کرد؛ با اعتمادبهنَفْس پسری محبوب، اعتمادبهنَفْسی که با گذشت این همه سال، هنوز جایی در وجودش باقی مانده بود.