قوم اسرائیل از وفاداری به خدایی که ایشان را از بندگی رهایی داده بود، روی برگردانده بودند، خدایی که از ایشان یک ملت ساخت و سرزمین موعود را به ایشان بخشید. ایشان میخواستند پادشاهی بجای خدا بگذارند، یک فرمانروای بشری که بتوانند او را ببینند و صدایش را بشنوند، کسی که بتواند از ایشان، آنگونه که برایشان قابل درک باشد، دفاع کند و محافظت بهعمل آورد. شاید ما بیش از نگارندگان کتابمقدس، با ایشان همدلی کنیم.
در این ماجرا، چه تقابل و قیاس ناخوشایندی هست. فرمانروای قوم اسرائیل یا میتوانست خدایی باشد که خلقشان کرده بود، یا جوانی که خود را در میان اسبابها پنهان ساخته بود. چه احمقانه به نظر رسیدند وقتی که در مقابل قامت بلند او چنین شور و هیجان نشان دادند. ما چه خوب میتوانیم این را درک کنیم، ما که رهبران مملکتمان باید روی صفحۀ تلویزیون، خوشسیما و خوشسخن به نظر برسند.
اما از همان زمان، مشکلات در حال صفآرایی در برابر شائول بودند. همه از سلطنت او احساس رضایت نمیکردند، و دشمنانی بیرحم نیز در چشمانتظارش بودند. این پادشاه قرار نبود در کاخ خود آرام بنشیند. مردم نیاز داشتند که او پادشاهی «درست و حسابی» گردد.
احتمالاً آنچه میخوانیم، آغاز اندوهبارترین ماجرای کتابمقدس است. دلمان میخواهد همه چیز برای شائول بینوا که برخلاف میلش انتخاب شده بود، بهآسانی پیش برود، اما از هماکنون میتوان احساس کرد که او بهراحتی به وظایفش عادت نخواهد کرد. شاید حتی از خود بپرسیم که نکند خدایی بیرحم از او استفاده میکند تا نشان دهد که حاکمیت یک انسان نمیتواند مناسب باشد. اما وقتی از دنبالۀ ماجرا مطلع شویم، خواهیم توانست دست به قضاوت بزنیم.