پطرس بینوا! یک دقیقۀ پیش متبارک و بلندمرتبه بود، ولی یک دقیقۀ بعد، ناگهان «شیطان» خوانده میشود! یک دقیقۀ پیش، او بینشی عظیم داشت، ولی یک دقیقۀ بعد، مرتکب خطایی بنیادین میشود. با این وجود، پطرس در میانۀ این تغییرِ قطب (و مجادله)، نامی جدید میگیرد. او «صخره» نامیده میشود؛ صخرهای که بنیادی برای دیگران است. صخرهای که دروازههای هاویه بر آن استیلا نخواهد یافت. عیسی قابل اعتماد بود. آنچه بهرغم تجربیات پطرس؛ فراز و فرود، بینش و بلاهت، تصدیق و انکار، استوار ماند؛ محبت پایدار عیسی نسبت به او بود؛ محبتی که پطرس را فرامیخواند، ترغیب میکرد و محبتش را برمیانگیخت.
برای ما هم همینطور است. داستان فقط این نیست که ما گاهی مجبور میشویم در چشم بر هم زدنی، از هلهله و شادی، ناگهان به زخم زبان، تغییر حالت دهیم یا بالعکس. بسیاری از مردم اینگونه رفتار میکنند و به آن عادت دارند. اما مشکلترین چیز، زمانی است که بهنظر میرسد برخورد خداوند هم در نوسان است. یک روز، احساس نزدیکی خاصی با او داریم و روز بعد، همانطور که جفری هیل در شعر معروف خود میگوید؛ خدا «دور و- دستیابی به او- مشکل» است. این تجربۀ پطرس است، اما همانگونه که پطرس هم متوجه شد، این برخورد جنبۀ دیگری نیز دارد. در اعماق لایههای زیرین بحران کنونی، محبتی قرار دارد که خود، صخره و ملجای ماست. عیسی، پطرس را هنگامی که سقوط کرد نیز دوست داشت و او را با محبت احیا نمود. در نهایت نیز مثل همیشه، این عیسای قیامکرده بود که اوضاع را روبهراه و صخره را در جای خود مستحکم کرد.
Today's Prayer
ای عیسای مسیح خداوند،
نخستین بار که آمدی، پیامبرت را فرستادی تا راه برای تو آماده کند:
عطا کن تا خادمان و مباشران اسرار تو نیز با تبدیل دلهای آنان که از حکمت تو نافرمانی میکنند، راه تو را آماده سازند،
تا زمانی که دوباره برای داوری جهان بازگشتی،
در نظر تو، قومی مقبول باشیم؛
زیرا زندهای و با پدر حکومت میکنی
در اتحاد با روحالقدس،
یک خدا، حال تا ابدالآباد.
Bible Study
انجیل متی ۱۶:۱۳ تا آخر
چون عیسی به نواحی قیصریۀ فیلیپی رسید، از شاگردان خود پرسید: «به گفتۀ مردم، پسر انسان کیست؟» آنان پاسخ دادند: «برخی میگویند یحیای تعمیددهنده است. بعضی دیگر میگویند ایلیا، و عدهای نیز میگویند اِرمیا یا یکی از پیامبران است.» عیسی پرسید: «شما چه میگویید؟ به نظر شما من کیستم؟» عیسی گفت: «خوشا به حال تو، ای شَمعون، پسر یونا! زیرا این حقیقت را جسم و خون بر تو آشکار نکرد، بلکه پدر من که در آسمان است. من نیز میگویم که تویی پطرس، و بر این صخره، کلیسای خود را بنا میکنم و دروازههای هاویه بر آن استیلا نخواهد یافت. کلیدهای پادشاهی آسمان را به تو میدهم. آنچه بر زمین ببندی، در آسمان بسته خواهد شد و آنچه بر زمین بگشایی، در آسمان گشوده خواهد شد.» آنگاه شاگردان خود را منع کرد که به هیچکس نگویند او مسیح است. از آن پس عیسی به آگاه ساختن شاگردان خود از این حقیقت آغاز کرد که لازم است به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ و سران کاهنان و علمای دین آزار بسیار ببیند و کشته شود و در روز سوّم برخیزد. اما پطرس او را به کناری برد و سرزنشکنان گفت: «دور از تو، سرورم! مباد که چنین چیزی هرگز بر تو واقع شود.» عیسی روی برگردانیده، به او گفت: «دور شو از من، ای شیطان! تو مانعِ راه منی، زیرا افکار تو انسانی است نه الهی.» سپس رو به شاگردان کرد و فرمود: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند، باید خود را انکار کرده، صلیب خویش برگیرد و از پی من بیاید. زیرا هر که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ امّا هر که بهخاطر من جان خود را از دست بدهد، آن را باز خواهد یافت. انسان را چه سود که تمامی دنیا را بِبَرد، امّا جان خود را ببازد؟ انسان برای بازیافتن جان خود چه میتواند بدهد؟ «زیرا پسر انسان در جلال پدر خود به همراه فرشتگانش خواهد آمد و به هر کس برای اعمالش پاداش خواهد داد. آمین، به شما میگویم، برخی اینجا ایستادهاند که تا پسر انسان را نبینند که در پادشاهیِ خود میآید، طعم مرگ را نخواهند چشید.»'
مزامیر ۴۰
انتظارِ بسیار برای خداوند کشیدم، و به من مایل شده، فریادم را شنید. او مرا از چاه هلاکت برآورد و از گل و لای برکشید؛ و پاهایم را بر صخره نهاد و گامهایم را مستحکم فرمود. سرودی تازه در دهانم گذاشت، سرود ستایش خدایمان را. بسیاری این را دیده، خواهند ترسید و بر خداوند توکل خواهند کرد. خوشا به حال کسی که بر خداوند توکل دارد، و به متکبران روی نمیآورد، به کسانی که از پی دروغ گمراه میشوند. ای یهوه خدای من، تو کارهای شگفت خود را و تدبیرهای خویش را برای ما، بس کثیر گردانیدهای؛ کسی را با تو قیاس نتوان کرد. اگر بخواهم آنها را بازگویم و بیان کنم، بیش از حدِ شمار است. به قربانی و هدیه رغبت نداشتی، اما گوشهای مرا گشودی؛ قربانی تمامسوز و قربانیگناه را مطالبه نکردی. آنگاه گفتم: «اینک من میآیم! در طومار کتاب دربارهام نوشته شده است؛ آرزویم، ای خدایم، انجام اراده توست؛ شریعت تو در دل من است.» در جماعت بزرگ به عدالت نجاتبخش تو بشارت دادهام؛ من لبان خویش بازنداشتهام، چنانکه تو میدانی ای خداوند. عدالت نجاتبخش تو را در دل خویش پنهان نداشتهام، بلکه از امانت و نجات تو سخن گفتهام و محبت و وفاداری تو را از جماعت بزرگ نپوشانیدهام. و اما تو خداوندا، رحمتت را از من دریغ نخواهی داشت؛ محبت و وفاداری تو همواره مرا محافظت خواهد کرد. زیرا بلایای بیشمار مرا در میان گرفته است؛ تقصیراتم مرا احاطه کرده، که نمیتوانم دید؛ از شمار مویهای سرم فزونتر است، دل من ضعف به هم رسانده. خداوندا، به لطف خویش رهاییام ده؛ خداوندا، به یاریم بشتاب. آنان که قصد گرفتن جان من دارند، جملگی سرافکنده و شرمسار گردند؛ آنان که تیرهروزی مرا آرزومندند واپس روند و رسوا شوند. آنان که بر من هَه هَه میگویند، از سرافکندگی حیران گردند. اما آنان که تو را میجویند همه در تو شادی کنند و به وجد آیند؛ آنان که نجات تو را دوست میدارند همواره بگویند: «خداوند بزرگ است!» و اما من، ستمدیده و نیازمندم، لیکن خداوندگار در اندیشۀ من است. تو یاور و رهانندۀ منی؛ ای خدای من، تأخیر مکن.'
اشعیا ۳۸:۱-۸
در آن ایام حِزِقیا بیمار و مُشرف به موت شد. اِشعیای نبی پسر آموص به عیادت او رفت و گفت: «خداوند چنین میفرماید: تدارک خانۀ خود ببین، زیرا که میمیری و زنده نخواهی ماند.» پس حِزِقیا روی به دیوار نموده، نزد خداوند چنین دعا کرد: «خداوندا، تمنا دارم به یاد آوری که چگونه وفادارانه و با تمامی دل در حضورت سلوک کردهام و آنچه در نظرت نیکو بوده است، به جا آوردهام.» پس حِزِقیا به تلخی بگریست. «برو و به حِزِقیا بگو: یهوه خدای جَدّت داوود چنین میگوید: دعایت را شنیدم و اشکهایت را دیدم؛ اینک پانزده سال بر عمرت میافزایم. کلام خداوند بر اِشعیا نازل شده، فرمود: تو و این شهر را از دست پادشاه آشور خواهم رهانید، و از این شهر حمایت خواهم کرد. برای تو نشانۀ وفای خداوند به وعدهاش این خواهد بود: اینک سایۀ آفتاب را که بر ساعت آفتابی آحاز پایین رفته است، ده درجه به عقب بازمیگردانم.» پس آفتاب از جایی که پایین رفته بود، ده درجه به عقب بازگشت. '