موضوع «فخرکردن» در نامههای پولس جای خاصی دارد. این امر شاید منعکسکنندۀ نکتهای در ساختار روانشناختی و همچنین بازتابی از کشمکشهای شدید او باشد که از طریق آن، توانست انجیل مسیحِ مصلوب را در آغوش گیرد.
افتخار و رسوایی در جامعۀ یونانی-رومی محرکهایی نیرومند به شمار میآمدند و در ملاقاتهای پرشور پولس با کلیسای قرنتس، به شکلی گذرا شاهد این امر هستیم. اینکه چطور عزت و احترام اجتماعی، گاه در جهت مخالف ارزشهای بنیادین انجیل عمل میکرد. ایمانداران قرنتس به جایگاه والا و اهمیت نفس خود «میبالیدند» و بهخاطر دستاوردهای روحانی خود، احساس رضایت میکردند. در ضمن به برخورداری از معلمی خاص مباهات میکردند و معلمی دیگر را خوار میشمردند. جای تعجب نیست که پولس به خشم آمده بود!
اما واکنش او به این مقایسههای تعصبآمیز و غیرمنصفانه بسیار فراتر از رنجشی شخصی است. آنچه ریشۀ فخرکردن و رقابتهای آنان را تشکیل میداد، تکبری نابجا بود. پولس انگشت بر این تکبر و حقبهجانببودن میگذارد. میپرسد: «چه چیز خاصی در شما وجود دارد؟ مگر آنچه دارید، چیزی جز هدیهای محض نیست؟» آنچه در اینجا در معرض خطر قرار داشت، کل انجیلِ فیض بود.
خودستایی، در فرهنگها و جوامع گوناگون، همچنین در کلیساها و در افراد مختلف شکلهای متفاوتی به خود میگیرد. هرگاه به خود ببالیم که یک سر و گردن از دیگران برتریم، در واقع منبع غایی تمام برکات و نعمتهای خود را از یاد بردهایم. «هر که فخر میکند، به خداوند فخر کند» (اول قرنتیان ۱:۳۱).