یکی از درسهای مهم کتاب عزرا این است که بازسازی یک جامعه کاری است طاقتفرسا. تبعیدیهایی که بازگشته بودند، فقط در اورشلیم جایی امن داشتند. شهر هیچ دیوار و حصاری نداشت. معبد یا هیچ عمارتی دولتی نبود. تعداد افراد بازگشتی برای چنین وظیفهٔ خطیری؛ اندک بود. با این حال، ایشان در این رؤیای ناممکن برای بازسازی جامعهشان پافشاری و استقامت به خرج میدادند، جامعهای که میبایست بر عبادت در معبد پایهریزی شود.
به همین دلیل، دو مسافتنمای نخست و مهم عبارت بود از برقراری مجدد عبادت در حول مذبحی ساده و سپس، یکسال بعد، نهادن بنیان و پایهٔ معبدی نو. هر یک از این مسافتنماها یا مراحل، آمیزهای بود از تلخی و شیرینی. رویداد دوم بهطور خاص، همراه بود با احساسات و عواطفی دوگانه: شادی از پیشرفت کار ساختمانی که آمیخته شد با اشک و گریه ناشی از مقایسهٔ این معبد با معبد شکوهمند سلیمان.
جامعهٔ اورشلیم میبایست از اندوهها و شکستهایی فراوان عبور میکردد. بااینحال، ایشان پایداری و مداومت نشان میدادند. ایشان دیگر ملتی ایجاد نمیکردند، گرچه چنین رؤیا و آرزویی گاه به ذهنشان میرسید. آنها دست به کار تازهای زدند که همانا ایجاد جامعهای بود که وجه مشخصهاش را عبادت و مذهب، آنهم تحت استیلای امپراتوریهای بیگانه، تشکیل میداد. این جامعه تا به امروز، با وجود مصائب و مشقات بسیار، در قوم یهود باقی مانده که در سرتاسر جهان پراکنده هستند.
وظیفهٔ مهمی که در زندگی و در نسل خود، بر عهده گرفتهاید، کدام است؟ مسافتنماهای پیشرفت در این سال، کدامها خواهند بود؟ در این مسافتنماها، چه لحظات تلخی وجود خواهد داشت؟ و لحظات شیرین کدامها خواهند بود؟