کلمۀ عبری که در اینجا «جان تازه‌ای گرفت» ترجمه شده، همان کلمۀ کلیدیِ درک بخش ابتدایی این فصل است: یعنی فعلی که معنای اصلی آن «زنده بودن» است. جان یعقوب هنگامی که خبر خوش و باورنکردنیِ زنده‌بودن یوسف را شنید، «زنده شد». همان‌طور که استفادۀ متناوب از نام‌های «یعقوب» و «اسرائیل» در این بخش به ما یادآوری می‌کند، تنها اوست که نمایندۀ قوم است. قوم نیز نمی‌تواند در ناکاملی و نقصان به حیات خود ادامه دهد، چرا که حیات کامل بدون حیات همۀ قوم امکان‌پذیر نیست.
تمام داستان‌هایی که موضوع‌شان، حسادت‌های برادرانه، قاچاق برده یا اتهامات واهی است، مانند داستان یوسف، پایانی شاد ندارند. گاهی از آشتی یا پایان اندوه، خبری نیست. گاهی انسان‌ها بر اثر خشونت یا بی‌توجهی، می‌میرند. گاهی آنان که کارهای شرورانه می‌کنند، در کامیابی و آرامشی ظاهری زندگی می‌کنند و از کرده‌های خود احساس پشیمانی ندارند.

لوقا در مورد ملاقات شاگردان و عیسای قیام‌کرده می‌گوید که آنها «از فرط شادی و حیرت نمی‌توانستند باور کنند» (لوقا ۲۴‏:‏۴۱). آنها هم مانند یعقوب نمی‌توانستند باور کنند آنچه که تصور می‌کردند از دست رفته، دوباره احیا شده است؛ آن هم به‌ شکل تحول‌یافته‌ای که هرگز برایشان قابل تصور نبود. خبر خوش مسیح این است که مرگ، پیروز نخواهد شد. هیچ زیان، شکست، شرارت یا فاجعه‌ای نمی‌تواند روح آنانی را که در مسیح عیسی زنده‌اند، بمیراند. ما در او خوانده شده‌ایم تا به‌عنوان قوم امید، یعنی کسانی که هرگز تسلیم نمی‌شوند، شریک داستان اسرائیل شویم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *