دانیال و مکاشفه، کتابهایی آخرالزمانی هستند که از نمادها برای تفسیر تاریخ و توضیح مصیبتها و جفاها بهعنوان دردِ زایش و ظهور پیروزی و صلح خداوند استفاده میکنند. دانیال را باید در بستر و چارچوب مخصوص خود، یعنی در دوران تبعید به بابِل در قرن ششم پیش از میلاد مطالعه کرد. با اینحال، این کتاب مدتها بعد، یعنی احتمالاً در زمان جفای حکومت آنتیوخوس اپیفانِس بین سالهای ۱۶۷-۱۶۴ ق.م. و با این هدف به نگارش درآمده بود تا مردم را تشویق کند که مانند دانیال و دوستانش در چند قرن پیشتر، در مصیبتها به خدا وفادار بمانند.
نخستین آیه به تاریخ احتمالی ۶۰۵ ق.م. اشاره دارد، یعنی زمانی که بابلیان، چند سال پیش از خراب کردن اورشلیم، آن را از کنترل مصر درآوردند. دانیال که در آن زمان، احتمالاً نوجوان بود، همراه با دیگر اسیران به بابل تبعید شد. او و دوستانش پیش از آنکه جزو خدم و حشم دربار شوند، در دربار پادشاه بابل تربیت یافتند؛ جایی که زندگیشان به التفات پادشاه بستگی داشت. با وجود این، دانیال توانست ناظر دربار را قانع کند که به او و سه دوستش، اجازۀ مراعات قوانین شریعت در مورد خوراکها را بدهد، چرا که مراعات آنها باعث شده بود تا بدنشان سالمتر شود.
در این فصل مقدماتی میتوان نشانههای مهارتی را یافت که با آموزش بهدست نیامده، بلکه توسط خدا هدیه داده شده بود و اهمیت آن را در ادامۀ داستان خواهیم دید: اینکه دانیال نیز چون یوسف، توان تعبیر خواب و رؤیا را داشت. نویسندۀ این کتاب میخواهد به ما یادآوری کند که خدا در میان مصیبت ناشی از پیروزی پادشاهی بتپرست، و همینطور، آموزشهای دربار بتپرست او، در کار است. هیچ وضعیتی از دسترس و کنترل خدا خارج نیست.
Today's Prayer
ای خدای قادر مطلق و جاودانی،
تو شعلۀ محبت را در قلبهای مقدسان برافروختهای:
ایمان و توان محبت آنان را به ما نیز عطا کن،
تا با شادی در پیروزیهایشان،
بتوانیم با الگو گرفتن و مشارکت آنان تقویت یابیم؛
در نام پسر تو و سرورمان عیسای مسیح،
که زنده است و با تو حکومت میکند،
در اتحاد با روحالقدس،
یک خدا، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
دانیال ۱
در سالِ سوّمِ سلطنتِ یِهویاقیم پادشاه یهودا، نبوکدنصر پادشاه بابِل به اورشلیم آمد و آن را محاصره کرد. خداوندگار، یِهویاقیم پادشاه یهودا را با شماری از ظروف خانۀ خدا، به دست نبوکدنصر تسلیم نمود. او نیز آنها را به سرزمین شِنعار، به معبد خدای خود آورد و ظروف را در خزانۀ خدای خویش نهاد. آنگاه پادشاه به اَشفِناز، رئیس خواجهسرایان خویش فرمود تا شماری از بنیاسرائیل، هم از شاهزادگان و هم از اشرافزادگان را بیاورد. این جوانان میبایست بَری از هر نقصِ عضو، خوشسیما و ماهر در هر گونه حکمت میبودند؛ همچنین دانا در معرفت، فهیم در علم، و قابل برای ایستادن به خدمت در کاخ پادشاه، تا زبان و ادبیات کَلدانیان را به ایشان بیاموزند. پادشاه از طعام شاهانه و شرابی که مینوشید سهم روزانه برای ایشان تعیین کرد. ایشان میبایست سه سال تعلیم میدیدند و پس از پایان آن مدت، در پیشگاه پادشاه به خدمت میایستادند. دانیال، حَنَنیا، میشائیل و عَزَریا از قبیلۀ یهودا در شمار ایشان بودند. رئیس خواجهسرایان نامها بر ایشان نهاد: دانیال را بَلطَشَصَّر، حَنَنیا را شَدرَک، میشائیل را میشَک، و عَزَریا را عَبِدنِغو نامید. اما دانیال در دل خود عزم کرد که خود را با طعام پادشاه و شرابی که وی مینوشید، نجس نسازد. پس، از رئیس خواجهسرایان اجازه خواست تا خود را نجس نسازد. و خدا رئیس خواجهسرایان را بر آن داشت تا با نظر لطف و شفقت به دانیال بنگرد. پس رئیس خواجهسرایان به دانیال گفت: «از سرورم پادشاه که طعام و نوشیدنی شما را مقرر داشته است، بیم دارم. چرا روی شما را در قیاس با سایر جوانان همسنتان نزار بیند؟ شما جان مرا نزد پادشاه به خطر خواهید افکند.» پس دانیال به ناظری که رئیس خواجهسرایان بر دانیال، حَنَنیا، میشائیل و عَزَریا گماشته بود، گفت: «تمنا دارم خدمتگزاران خود را ده روز بیازمایی؛ بگذار به ما حبوبات برای خوردن و آب برای نوشیدن بدهند. آنگاه سیمای ما و سیمای جوانان دیگر را که از طعام پادشاه میخورند، ملاحظه فرما، و طبق آنچه میبینی با خدمتگزارانت عمل نما.» پس وی در این امر به سخن ایشان گوش داده، ایشان را ده روز بیازمود. در پایان ده روز، سیمای ایشان از سیمای همۀ جوانانی که از طعام پادشاه خورده بودند، نیکوتر و بدنشان سالمتر مینمود. پس ناظر، طعامِ ایشان و شرابی را که باید مینوشیدند، از آنان بازمیداشت و بدیشان حبوبات میداد. و اما خدا به این چهار جوان دانش و مهارت در هر گونه ادب و حکمت عطا فرمود، و دانیال در همۀ رؤیاها و خوابها فهیم گردید. در پایان زمانی که پادشاه مقرر فرموده بود تا ایشان را بیاورند، رئیس خواجهسرایان آنان را در پیشگاه نبوکدنصر حاضر ساخت. و پادشاه با آنان به گفتگو پرداخت، و در میان تمامی ایشان کسی همچون دانیال، حَنَنیا، میشائیل و عَزَریا یافت نشد؛ پس ایشان در حضور پادشاه به خدمت ایستادند. و در هر مسئلۀ حکمت و فهم که پادشاه از ایشان سئوال میکرد، آنان را از تمامی ساحران و افسونگران که در سراسر مملکت او بودند، ده برابر بهتر مییافت. دانیال تا نخستین سال کوروشِ پادشاه در آنجا بود.'
مزمور ۲
از چه سبب قومها میشورند و ملتها به عبث تدبیر میکنند؟ پادشاهان زمین به صف میشوند و فرمانروایان به مشورت مینشینند، بر ضد خداوند و بر ضد مسیح او؛ که «بیایید بندهایشان بگسلیم و زنجیرهایشان از خود بیفکنیم.» آن که در آسمانها جلوس کرده، میخندد؛ خداوندگار ریشخندشان میکند. آنگاه در خشم خویش بدیشان سخن خواهد گفت، و به غضب خویش ایشان را هراسان خواهد ساخت. خواهد گفت: «من پادشاه خود را نصب کردهام، بر کوه مقدسم صَهیون». و حال، من حکم را بازمیگویم، خداوند مرا گفته است: «تو پسر من هستی؛ امروز من تو را مولود ساختهام. از من بخواه، که ملتها را میراث تو خواهم گردانید و کرانهای زمین را مُلک تو خواهم ساخت. به عصای آهنین ایشان را خواهی شکست و همچون کوزۀ کوزهگر خُردشان خواهی کرد. پس حال خردمند باشید، ای شاهان، و ادب شوید، ای فرمانداران جهان. خداوند را با ترس عبادت کنید و با لرز به وجد آیید. پسر را ببوسید، مبادا به خشم آید، و در راه هلاک شوید، زیرا خشم او به دمی افروخته میشود. خوشا به حال همۀ آنان که به او پناه میبرند.'
مکاشفه ۱
مکاشفۀ عیسی مسیح، که خدا به او عطا فرمود تا آنچه را میباید زود واقع شود، به خادمان خود بازنماید، و آن را با فرستادن فرشتۀ خود بر خادمش یوحنا آشکار ساخت. و یوحنا بر هرآنچه دید، یعنی بر کلام خدا و شهادت عیسی مسیح، گواهی میدهد. خوشا به حال کسی که این کلامِ نبوّت را قرائت میکند و خوشا به حال آنان که آن را میشنوند و آنچه را در آن نوشته شده، نگاه میدارند؛ زیرا وقت نزدیک است. از یوحنا، به هفت کلیسا که در ایالت آسیا هستند: فیض و سلامتی از جانب او که هست و بود و میآید بر شما باد، و از جانب هفت روحِ پیشگاه تخت او، و از جانب عیسی مسیح، آن شاهد امین و نخستزاده از میان مردگان و فرمانروای پادشاهان جهان. بر او که ما را محبت میکند و با خون خود ما را از گناهانمان رهانید، و از ما پادشاهیای ساخت و کاهنانی برای خدا و پدر خود، بر او جلال و قدرت باد، تا ابد. آمین. هان با ابرها میآید، هر چشمی او را خواهد دید، حتی چشم آنان که نیزه به او زدند؛ و همۀ طوایفِ زمین به سوگش خواهند نشست. آری چنین خواهد بود. آمین. خداوندْ خدا میگوید: «مَنَم ’الف‘ و مَنَم ’ی‘؛ مَنَم آن که هست و بود و میآید، آن قادر مطلق.» من یوحنا، برادر شما، که در رنجها و در پادشاهی و در استقامتی که در عیسی از آن ماست، با شما شریکم، بهخاطر کلام خدا و شهادت عیسی، در جزیرۀ پاتموس بودم. در روزِ خداوند، در روح شدم و صدایی بلند چون بانگ شیپور از پشت سر شنیدم که میگفت: «آنچه را که میبینی بر طوماری بنویس و به هفت کلیسای اَفِسُس، اِسمیرنا، پِرگاموم، تیاتیرا، ساردِس، فیلادِلفیه و لائودیکیه بفرست.» پس رو به عقب برگردانیدم تا ببینم آن چه صدایی است که با من سخن میگوید؛ و چون برگشتم، هفت چراغدان طلا دیدم، و در میان آن چراغدانها یکی را دیدم که به ’پسر انسان‘ میمانست. او ردایی بلند بر تن داشت و شالی زرّین بر گرد سینه. سر و مویش چون پشم سفید بود، به سفیدی برف، و چشمانش چون آتشِ مشتعل بود. پاهایش چون برنجِ تافته بود در کوره گداخته، و صدایش به غرّش سیلابهای خروشان میمانست. و در دست راستش هفت ستاره داشت و از دهانش شمشیری بُرّان و دو دم بیرون میآمد، و چهرهاش چونان خورشید بود در درخشش کاملش. چون او را دیدم همچون مرده پیش پاهایش افتادم. امّا او دست راستش را بر من نهاد و گفت: «بیم مدار، من اوّلم و من آخر؛ و من آن که زنده اوست. مرده بودم، امّا اینک ببین که زندۀ جاویدم و کلیدهای مرگ و جهانِ مردگان در دست من است. «پس آنچه دیدهای، و آنچه اکنون هست و آنچه از این پس خواهد شد، همه را بنویس. راز آن هفت ستاره که در دست راست من دیدی و راز آن هفت چراغدان طلا این است: آن هفت ستاره، فرشتگان هفت کلیسایند، و آن هفت چراغدان، همان هفت کلیسا.'