ما ممکن است فکر کنیم آن «بیکارهایی» که فقط یک ساعت کار کرده بودند، ولی مزد یک روز کامل را گرفتند، خوششانس بودند. اما آنها واقعاً چقدر خوششانس بودند؟ کلمۀ بیکار به معنی کسی است که در استخدام هیچکس نیست. آیا آنها افرادی تنبل بودند یا فقط بیچارگانی بودند که کار نداشتند؟ شاید آنها به این دلیل سر کار نبودند که به تنبلی و از زیر کار در رفتن شهرت داشتند. شاید هم بیکاری آنها دلیل دیگری داشت: مثلاً اینکه مسن یا کمی ناتوان بودند یا بهنحوی، مشکلی مشابه اینها داشتند. اما یک چیز قطعی است: آنها میخواستند کار کنند. زمانی که صاحب باغ از آنها خواست تا برای کار به تاکستان بروند، آنها رفتند. آنها نگفتند: «فقط یک ساعت باقی مانده. چرا به خود زحمت بدهیم؟» یا «دستمزدمان کم خواهد بود. ارزش کثیفشدن را ندارد.» آنها رفتند، چون چارهای نداشتند و میخواستند کار کنند، حتی اگر برای یک ساعت باشد.
کار به ما مقام و منزلت، امنیت، چالش و هدف میدهد و بیکار بودن میتواند روح انسان را نابود کند. درست است کسانی که کار را از صبح زود آغاز کرده بودند، مجبور شدند گرمای ظهر را تحمل کنند، اما آنانی که در بعد از ظهر کارشان را شروع کردند هم تمام روز را در اضطراب بیکاری و نگرانی از اینکه آیا روز را بدون دستمزد به پایان خواهند برد، بهسر برده بودند. اگر از این زاویه به داستان نگاه کنیم، شکایت کسانی که تمام روز را کار کرده و از دستمزد خود در پایان روز اطمینان داشتند، شکل دیگری خواهد گرفت.