در این فصل، خدایی را می‌بینیم که قوم خود را مورد مؤاخذه قرار داده، سؤالاتی از ایشان می‌پرسد. خدا انتظار داشت که قومش خود را تفتیش کرده، بر کارها و اعتقادات خود تأمل کند، نه اینکه زندگی خود را بدون آزمودن خویشتن سپری نماید.
این سؤالات نشان می‌دهد که قوم خدا درک درستی از رابطهٔ خود با خدا نداشت. بنا بر تصور قوم اسرائیل، رابطهٔ ایشان با خدا محدود می‌شد به نیازها و امور دنیایی، به همان شیوه‌ای که اقوام مجاورشان زندگی می‌کردند. اما خدا رابطه‌اش را با قوم خود در قالب و چارچوب یک «عهد» می‌دید، عهدی که برای هر دو طرف قرارداد، مسئولیت‌هایی تعیین می‌کرد. خدا پیش از آنکه چیزی از قوم خود انتظار داشته باشد، شفقت، رحمت، فیض و فدیهٔ خود را به ایشان عرضه کرد.

میکاه انتظار خدا از شیوهٔ زندگی قوم خود را چنین خلاصه می‌کند: انجام‌دادن، محبت‌کردن و سلوک‌کردن (آیهٔ ۸). عدل و انصاف همان چیزی است که باید انجام دهیم، یعنی برقراری تساوی و برابری برای همه، خصوصاً برای ضعفا. انصاف عملی است مثبت، نه آرزویی منفعل. همچنین باید «محبت را دوست بداریم». کلمه‌ای که در زبان اصلی در اینجا به‌کار رفته، حاوی مفهومی نیرومند از وفاداری است، برای مثال، وفاداری میان زن و شوهر. این خصلت ایجاب می‌کند که با همنوعان خود رابطه‌ای درست داشته باشیم. در ضمن، «سلوک با فروتنی» در اینجا چندان به فروتن‌بودن مربوط نمی‌شود، بلکه به مراقب‌بودن و برخورداری از خرد و حکمت. «سلوک‌کردن» نیز به جهت‌‌گیری و مسیر زندگی شخص اشاره دارد (میکاه ۴:‏۲ و ۵)، به زندگی‌کردن در واقعیت فیض خدا.

آنچه بیشتر مورد توجه خداست، این است که در طول روز چگونه زندگی می‌کنیم، نه اینکه چگونه رسوم مذهب خود را به‌جا می‌آوریم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *