من عاشق این داستان هستم، چون خیلی غیرعادی است. در میانۀ بحث در مورد مالیات و خراج و ملغمه‌ای از نیازمندی‌ها و ستمی که برای تامین وجوهات مذهبی جدید، تأثیر روامی‌دارند؛ ناگهان با داستانی شگفت‌انگیز روبه‌رو می‌شویم؛ داستانی که احساس می‌کنیم از سرزمینی افسانه‌ای آمده؛ داستانی که پر است از نعمت‌های غیرمترقبه، لذت‌بخش، خلاقانه و خالص. چارچوب داستان، غم‌انگیز و حتی بدخواهانه به‌نظر می‌رسد: «آیا استاد شما مالیات معبد را نمی‌پردازد؟» این پرسشی پیچش‌دار و فریبنده است! ما در بخش قبل دیدیم که عیسی گفت به او خیانت خواهد شد. مقامات نیز به‌دنبال هر نوع بهانه‌ای بودند تا عیسی را به دام بیندازند. شاید پرداخت نکردن مالیات معبد، می‌توانست همان بهانه‌ای باشد که برای از میان برداشتن او نیاز داشتند. هرچه باشد، آنها همین حربه را در معبد نیز به‌کار برده بودند، ولی در آنجا هم عیسی با سکه‌ای، پاسخی درخور بدیشان داده بود.
در اینجا، عیسی کاری شگفت‌انگیز انجام می‌دهد. او با نشان دادن تمایز بین فرزندان و بیگانگان، نه تنها آنچه را که بعدها پولس «آزادی پرجلال فرزندان خدا» خوانده بود تأیید کرد (رومیان ۸‏:‏۲۱)، بلکه قلب پیام انجیل را نیز آشکار نمود: اینکه ما رعایایی تحت استبداد الهی نیستیم، بلکه فرزندان محبوب خدا محسوب می‌شویم. با وجود این، عیسی پس از مشخص کردن این نکتۀ مهم، با سخاوتمندی، سهم مالیات را پرداخت کرد تا به‌خاطر چنین مسئلۀ کوچکی، مشکل بزرگی ایجاد نشود (ای کاش پیروانش نیز این ویژگی رفتاری را فرامی‌گرفتند). سپس عیسی با نوعی لحن طنزآمیز، از پطرس می‌خواهد که قلابی به دریا انداخته و با آنچه بیرون می‌کشد، بهانۀ آنان را که می‌خواستند او را به درون مشکلات بکشند، خنثی کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *