Today's word: پیدایش ۴۲‏:‏۶‏-‏۱۷ | Bible Study: مزمور ۶مزمور ۱۷غلاطیان ۴‏:‏۲۱ - ۵‏:‏۱

نویسندۀ داستان یوسف تا اینجای کار به ما یاد داده که چگونه باید از زوایای گوناگون به وقایع این روایت بنگریم: اینکه اگر خدا در کار نباشد، چگونه به آن نگاه خواهد شد و با دانستن اینکه خدا در کار است، چگونه به آن نگاه خواهیم کرد. حال، با دانستن رویکرد نویسندۀ روایت و آنچه او می‌داند، این روش دیدگاه‌ سطحی، ابتدا بین یوسف نسبت به برادرانش و سپس به‌سوی ما مدام تغییر می‌یابد.
بنابراین، ما و یوسف شاهد این موقعیت طنزآمیز هستیم که در آن، برادران یوسف به صحنه بازگشته‌اند و درحالی‌که به او تعظیم می‌کنند، خود را بندگان وی می‌خوانند. برادران یوسف فکر می‌کردند که فقط خودشان «پسران یعقوب» هستند، حال آنکه نمی‌دانستند این عبارت، مقامی را که روبه‌رویشان قرار دارد نیز توصیف می‌کند. ما و یوسف، رؤیای یوسف را به‌یاد می‌آوریم و تحقق آن را نیز می‌بینیم، اما برادران یوسف در این مورد هیچ نمی‌دانستند. ما و یوسف درک می‌کنیم که چرا یوسف هویت اصلی خود را بلافاصله بر برادرانش -که او را به بردگی فروخته بودند- آشکار نکرد. ما و یوسف می‌دانیم که سه روز زندانی‌شدن در مقایسه با تمام سال‌هایی که یوسف آنجا بود، زمان زیادی نیست. و درک می‌کنیم که چرا یوسف باید پی می‌برد که آیا محبت و وفاداری برادرانه در نبود او، میان اعضای خانواده‌اش رشد کرده یا نه.

ما به همراه راوی داستان، می‌بینیم که یوسف چقدر تغییر کرده. او از آن پسرک ننر که بی‌شک به‌خاطر موقعیت جدید خود به دیگران فخر می‌فروخت، به سیاستمداری قدرتمند تبدیل شده بود. او همچنین تبدیل به مردی شده بود که مشتاق بود بداند آیا می‌تواند چیزی از گذشتۀ تلخش را نجات دهد؟

Today's Prayer

ای خدای قادر مطلق،
که پسرت چهل روز در بیابان روزه گرفت،
و مانند ما وسوسه شد، اما هرگز گناه نکرد:
فیض عطا کن تا خود را در اطاعت از روح‌القدس انضباط دهیم؛
و همان‌طور که بر ضعف‌های ما آگاهی،
باشد که ما نیز قدرت عظیم تو برای نجات را بشناسیم؛
در نام پسر تو و خداوند ما عیسای مسیح،
که زنده است و با تو حکومت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، از حال تا ابدالآباد.

Bible Study

پیدایش ۴۲‏:‏۶‏-‏۱۷

حال، یوسف حاکم ولایت بود. او بود که به همۀ مردمان آن سرزمین غله می‌فروخت. پس برادران یوسف آمدند و در برابر او تعظیم کرده، روی بر زمین نهادند. یوسف چون برادران خود را دید آنها را شناخت، اما با ایشان همچون بیگانه رفتار کرد، و به‌درشتی با ایشان سخن گفت و پرسید: «از کجا آمده‌اید؟» پاسخ دادند: «از سرزمین کنعان آمده‌ایم تا غله برای خوراک بخریم.» هرچند یوسف برادرانش را شناخت، ولی آنان او را نشناختند. آنگاه او خوابهایی را که دربارۀ آنها دیده بود به یاد آورد و گفت: «شما جاسوسانید! آمده‌اید تا سرزمین ما را شناسایی کنید.» بدو گفتند: «سرورمان، چنین نیست! بندگانت آمده‌اند تا غله به جهت خوراک بخرند. ما جملگی پسران یک شخص هستیم. ما مردمانی صادقیم؛ بندگانت هرگز جاسوس نبوده‌اند.» یوسف به آنان گفت: «نه! شما برای شناسایی سرزمین ما آمده‌اید.» ایشان پاسخ دادند: «بندگانت دوازده برادرند، پسران یک مرد در سرزمین کنعان. اینک کوچکترین برادر امروز نزد پدر ما است و یک برادرمان نیز ناپدید شده است.» یوسف به آنان گفت: «همان است که به شما گفتم: شما جاسوسانید! و این‌گونه آزموده می‌شوید: به جان فرعون سوگند، که تا برادر کوچکتان به اینجا نیاید، از اینجا بیرون نخواهید رفت. یکی را از میان خود بفرستید تا برادرتان را به اینجا آورد؛ بقیۀ شما در بند خواهید ماند تا سخنانتان را بیازمایم و ببینم آیا راست می‌گویید یا نه. وگرنه، به جان فرعون سوگند که جاسوسانید!» یوسف سه روز همۀ آنان را با هم به زندان افکند.

مزمور ۶

خداوندا، در خشم خود توبیخم مکن، و در غضب خویش تأدیبم منما. خداوندا، مرا فیض عطا فرما، زیرا که پژمرده‌ام؛ خداوندا، شفایم بخش، زیرا استخوانهایم مضطرب است، و جانم سخت پریشان است. و اما تو، ای خداوند، تا چند؟ خداوندا، بازگرد و جانم را برهان؛ به‌خاطر محبت خویش نجاتم بخش. زیرا مردگان، تو را یاد نتوانند کرد. کیست که در هاویه تو را بستاید؟ از نالیدن خسته‌ام، هر شب بسترم را غرق اشک می‌کنم، و تختخوابم را به گریه تَر می‌سازم. دیدگانم از اندوه، کم‌سو شده و به سبب همۀ دشمنانم، تار گشته است. ای همۀ بدکاران از من دور شوید، زیرا خداوند صدای گریۀ مرا شنیده است. آری، خداوند التماس مرا شنیده است؛ خداوند دعای مرا قبول می‌فرماید. دشمنانم جملگی سرافکنده و سخت پریشان خواهند شد، آنان روی برگردانیده، به ناگاه خجل خواهند گشت.

مزمور ۱۷

خداوندا، دادخواهی مرا بشنو؛ و به فریادم توجه فرما. به دعایم گوش فرا ده، که از لبانی بی‌ریا برمی‌آید. دادِ من از حضور تو صادر شود؛ چشمانت منصفانه بنگرد. تو دل مرا آزموده‌ای و شبانگاه به سراغم آمده‌ای؛ مرا در بوتۀ آزمایش نهاده‌ای و هیچ نیافته‌ای. زیرا عزم کردم که زبانم تجاوز نکند. و اما دربارۀ کارهای آدمیان - به کلام لبان تو خود را از راههای خشونتکاران به دور داشته‌ام. گامهایم به راههای تو استوار است؛ پاهایم نلغزیده است. خدایا، تو را می‌خوانم، زیرا که مرا اجابت خواهی کرد؛ گوش فرا ده و سخنانم را بشنو. شگفتی محبتت را بنما، ای که به دست راست خود آنان را که به تو پناه می‌آورند، از دست مخالفانشان نجات می‌بخشی. مرا همچون مردمک چشم خود نگاه دار؛ و در سایۀ بالهایت پنهانم کن، از شریرانی که مرا به نابودی می‌کِشند، و از دشمنان جانم که احاطه‌ام کرده‌اند. آنان دل سنگ خود را می‌بندند و زبان به گستاخی می‌گشایند. رد پای مرا دنبال کرده و هم‌اکنون در محاصره‌ام گرفته‌اند؛ بر من چشم دوخته‌اند تا بر زمینم افکنند. شیری را مانند که در دریدن حریص باشد، شیر ژیان را که در بیشه کمین گرفته است. خداوندا، برخیز و به مقابله با ایشان بر آ و به زیرشان بیفکن؛ به شمشیر خود جان مرا از دست شریران خلاصی ده. خداوندا، به دست خویش مرا از چنین مردمان برهان، از مردمان این دنیا که نصیبشان تنها در این زندگی است و بس؛ که شکمشان را از ذخایر خود پر می‌کنی، و به فرزندان سیر می‌شوند، اما آنچه از اموالشان بر جا می‌ماند به اطفال ایشان می‌رسد. و اما من، در پارسایی، رویِ تو را نظاره خواهم کرد؛ و چون بیدار شوم، از دیدن شباهت تو سیر خواهم شد.

غلاطیان ۴‏:‏۲۱ - ۵‏:‏۱

شما که می‌خواهید زیر شریعت باشید، مرا بگویید، آیا از آنچه شریعت می‌گوید آگاه نیستید؟ زیرا نوشته شده که ابراهیم دو پسر داشت، یکی از کنیز و دیگری از زنی آزاد. پسر کنیز به شیوۀ معمولِ بشری تولد یافت؛ امّا تولد پسرِ زنِ آزاد، حاصل وعده بود. این را می‌توان تمثیل‌وار تلقی کرد: این دو زن، به دو عهد اشاره دارند. یکی از کوه سیناست، که فرزندانی برای بندگی می‌زاید: او هاجَر است. هاجَر کوه سیناست، در عربستان، و بر شهر اورشلیم کنونی انطباق دارد، زیرا با فرزندانش در بندگی به سر می‌بَرد. امّا اورشلیمِ بالا آزاد است، که مادر همۀ ماست. چرا که نوشته شده است: «ای نازا که نزاده‌ای، شادمانه بسرا! ای که درد زا نکشیده‌ای، بانگ شادی سر ده و فریاد بلند برآور! زیرا فرزندان زن بی‌کس از فرزندان زن شوهردار زیادتر خواهند بود.» امّا شما ای برادران، همچون اسحاق فرزندان وعده‌اید. در آن زمان، پسری که به شیوۀ معمولِ بشری زاده شد، او را که به مدد روح به دنیا آمد آزار می‌داد. امروز نیز چنین است. امّا کتاب چه می‌گوید؟ «کنیز و پسرش را بیرون کن، زیرا پسر کنیز هرگز با پسر زن آزاد میراث نخواهد برد.» پس ای برادران، ما فرزندان کنیز نیستیم، بلکه از زن آزادیم.
مسیح ما را آزاد کرد تا آزاد باشیم. پس استوار بایستید و خود را بار دیگر گرفتار یوغ بندگی مسازید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *