دلبستگی و اعتماد هنوز در یک سوی رابطۀ برادرانه است. عیسو چیزی از دشمنی پایدار یا میل به انتقام نشان نمی‌دهد، هرچند که شاید در تعداد همراهانش کمی فخرفروشی باشد. او هدیۀ یعقوب را نمی‌خواهد. همۀ خواستۀ او این است که با هم سفر کنند. تفاوت رفتار او با یعقوب در گذشته و حال از زمین تا آسمان تفاوت دارد. اما یعقوب بی‌اعتماد است و آن را با رفتاری چاپلوسانه و بهانه‌تراشانه نشان می‌دهد. تجدید دیدار کوتاه است و هر یک از برادران به راه خود می‌رود.راوی می‌داند که باید چنین باشد. از عیسو ادومیان پدید می‌آیند، قومی خویشاوند اسرائیل، اما اغلب دشمن آن. عیسو یک بار دیگر نشان داده که اخلاقاً نسبت به یعقوب ارشد است، اما مسئله این نیست. یعقوب وارث وعده است و کسی است که باید در آن سرزمین مستقر شود. یعقوب قطعه زمینی کوچک یا جای پایی در کنعان می‌خرد و متن همین‌جا پایان می‌یابد.
داستان‌های کتاب پیدایش بازتاب یکدیگرند. مثلاً به یاد اسماعیل و اسحاق می‌افتیم که برای دفن پدرشان نزد هم می‌آیند، یا یوسف، دیگر قربانی خیانت برادران، که برادرانش را می‌بخشد؛ اما آنان را وادار می‌کند که هزینۀ کار‌شان را بپردازند. همچنین، ممکن است ذهن ما متوجه فلسطینیان و اسرائیلیان زمان خودمان شود، مردمانی مرتبط که با تاریخی لبریز از خشونت و بی‌اعتمادی از هم جدا شده‌اند. تنها امید آنان خدایی است که نقشه‌اش را برای جهان پیوسته به پیش می‌برد.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *