به این ترتیب، وعده به نسل بعدی میرسد. یعقوب دوازده پسر دارد و خانواده در ملک کوچک خود در سرزمین کنعان، «همانجا که ابراهیم و اسحاق غربت گزیدند»، مستقر شده است. دوباره بیتئیل را دیدهاند و دوباره وعده تکرار شده است. همه چیز تقریباً بیعیبونقص است.
اما راحیل هنگام زایمان در سفر میمیرد. دایهٔ ربکا -که نخستین بار در اینجا با نام دِبورَه از او یاد میشود- نیز میمیرد. مادامی که یعقوب یا اسرائیل میتواند پس از مرگ پدرش اسحاق، بهعنوان پاتریارک جای او را بگیرد و پسرانش میتوانند داستان قومی را پیش ببرند که نام عطاشدهٔ خدا را به میراث بردهاند، بهنظر میرسد که میتوان از زنان چشمپوشی کرد.
وعدهٔ خدا در مورد فرزندان تحقق یافته است، اما وعدهٔ دیگری نیز در کار است، وعدهٔ سرزمینی که بیشتر آن هنوز مالکانی داشت. فصل بعد بعضی از آنان را فهرست میکند که فرزندان عیسو یا ادومیان از آن جملهاند. ما نیز مانند نخستین خوانندگان این داستان میدانیم که این سرزمین از دست خواهد رفت و بازپسگرفته خواهد شد و دوباره از دست خواهد رفت. روندی که از طریق آن اسرائیل به قوم مورد نظر خدا تبدیل خواهد شد، سرراست نخواهد بود.
نویسندگان باستانیِ اسرائیل داستان ملتشان را آرمانی نکردند. آنان نشان دادند که پیشینیانشان چه دشوار تن به کار خدا دادند. آنان مردمی واقعی را تصویر کردند: ضعیف و خودخواه و خشن، همانقدر که همهٔ ما میتوانیم باشیم. آنان خدایی را تصویر کردند که صبر و پایداریاش نقشهاش را بهپیش بُرد. صبر خدا تا پیش از آنکه اسرائیل به قوم او در سرزمینش بدل شوند، بیشک به دفعات بسیار آزموده خواهد شد.