این بخش از کلام، فراز و فرود بسیار و مانند بسیاری از داستان‌های هیجان‌انگیز، نقش‌مایه‌های آشنایی دارد. پیش‌تر در کتاب اعمال رسولان، خواندیم که پطرس از زندان آزاد شد، اما این بار داستان تفاوت داشت. بار نخست، پطرس به‌آرامی از میان نگهبانان گذشته و از زندان بیرون رفته بود (۱۲‏:‏۱۰). اما این بار درهای زندان با زلزلۀ عظیمی در دم باز شدند، ولی پولس و سیلاس تصمیم گرفتند فرار نکنند. اما چرا؟ مدت زیادی طول نمی‌کشد تا دلیل آن را متوجه شویم: قدردانی زندانبان وحشت‌زده از پولس در نهایت منجر به تعمید خانواده‌اش شد.
پولس پس از تحقیر چوب‌خوردن در ملأعام، از مقامات شهر خواست که رسماً از او عذرخواهی کنند و همین اتفاق هم افتاد. این به‌نظر عجیب می‌رسد که او تا روز بعد از دستگیری‌اش صبر کرد تا به آنها بگوید که شهروندی رومی را آزار داده‌اند. اما این تأخیر منجر به این شد که مسیر داستان به‌طرز دل‌انگیزی عوض شود. حال این مقامات شهر بودند که در خطر محکوم‌شدن قرار داشتند، نه پولس؛ و آنها هستند که وحشت کرده‌اند، نه زندانبان.

نخستین عکس‌العمل پولس و سیلاس بعد از زندانی‌شدن‌ این بود که به خدا رو کردند: آن دو مشغول دعا بودند و سرودخوانان، خدا را ستایش می‌کردند. می‌توانید تصور کنید که هم‌بندی‌هایشان چقدر از این مسئله دلخور بودند. آن دو هیچ تلاشی نکردند تا از زندان آزاد شوند. پس از آن بود که درهای نجات و رستگاری به‌شکل غیرمنتظره‌ای باز شدند.

آیا ما گاهی بیش از حد سخت تلاش می‌کنیم تا وقایع را مدیریت یا از آنها فرار کنیم، آن هم وقتی که شاید بهتر باشد برای خدا انتظار بکشیم؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *