Today's word: یوحنا ۱۰:‏۲۲-‏۳۰ | Bible Study: مزمور ۲۳پیدایش ۷:‏۱-‏۵ و ۱۱-‏۱۸؛ ۸:‏۶-‏۱۸؛ ۹:‏۸-‏۱۳اعمال ۹:‏۳۶ تا آخر

چهارمین یکشنبهٔ عید رستاخیزوُلتِر، فیلسوف فرانسوی، یک‌بار چنین گفت: «خدا انسان را به صورت خود آفرید، و انسان هم چه خوب لطف او را جبران کرد.» درست است که ما همگی مهارت زیادی داریم در اینکه خدا را انعکاسی مناسب از خودمان بسازیم. همچنین شایان توجه است که خدا غالباً موافق ماست، نه موافق مخالفین ما…

همین نکته در مورد عیسی نیز صدق می‌کند. او بسته به اینکه با چه کسانی سخن می‌گفت، می‌توانست حامی محافظه‌کارِ زندگی خانوادگی و ارزش‌های سنتی باشد، یا واژگون‌کننده‌ای افراطی که نهادها و وضع موجود را مورد حمله قرار می‌دهد. در این آیات، می‌بینیم که گفتگوی داغی جریان داشت در این خصوص که عیسی کیست: «تا به کی می‌خواهی ما را در تردید نگاه داری؟»

در انجیل یوحنا، مشاهده می‌کنیم که عیسی از مقوله‌ها و تعریف‌های ما از مسائل دوری می‌گزیند. گرچه بسیاری از مسائل در امور مذهبی ممکن است ما را بر آن دارند که اعتقادات خود را تعریف کنیم و از آنها دفاع به‌عمل بیاوریم، اما این خطر وجود دارد که روح ما از یاد ببرد که همواره در مدرسه است. ماجراجویی روحانی که به آن فرا خوانده شده‌ایم، سفری دائمی و اغلب دردناک است که در آن نقطهٔ پایان جمله تبدیل به کاما (ویرگول) می‌شود، به این منظور که فصل دیگری در زندگی ما آغاز شود و درس‌های دیگری را فرا بگیریم. حتی در انتهای انجیل یوحنا، در باغی که مقبرهٔ عیسی قرار داشت، او از مریم مجدلیه خواست که به وی نچسبد. مریم برای آنکه وارد کار رسالت شود، نیاز داشت بتواند بدَوَد.

در زبان آشوری باستان، کلمهٔ دعا، همان کلمه‌ای بود که برای باز کردن مشتِ بسته به‌کار می‌رفت. ما نباید خدا را در مالکیت خود نگاه داریم، زیرا زمان قطعاً به ما خواهد آموخت که او از دست ما گریخته است (همان‌طور که از دست سؤال‌کنندگانش در آیهٔ ۳۹ در این فصل، گریخت).

Bible Study

یوحنا ۱۰:‏۲۲-‏۳۰

زمان برگزاری عید وقف در اورشلیم فرا رسیده بود. زمستان بود و عیسی در محوطۀ معبد، در ایوان سلیمان راه می‌رفت. یهودیان بر او گرد آمدند و گفتند: «تا به کِی می‌خواهی ما را در تردید نگاه داری؟ اگر مسیح هستی، آشکارا به ما بگو.» عیسی پاسخ داد: «به شما گفتم، امّا باور نمی‌کنید. کارهایی که من به نام پدر خود می‌کنم، بر من شهادت می‌دهند. امّا شما ایمان نمی‌آورید، زیرا از گوسفندان من نیستید. گوسفندان من به صدای من گوش فرا می‌دهند؛ من آنها را می‌شناسم و آنها از پی من می‌آیند. من به آنها حیات جاویدان می‌بخشم، و به‌یقین هرگز هلاک نخواهند شد. کسی آنها را از دست من نخواهد ربود. پدر من که آنها را به من بخشیده از همه بزرگتر است، و هیچ‌کس نمی‌تواند آنها را از دست پدر من برُباید. من و پدر یکی هستیم.»

مزمور ۲۳

خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در چراگاههای سرسبز مرا می‌خواباند؛ نزد آبهای آرامبخش رهبری‌ام می‌کند. جان مرا تازه می‌سازد، و به‌خاطر نام خویش، به راه‌های درست هدایتم می‌فرماید. حتی اگر از تاریکترین وادی نیز بگذرم، از بدی نخواهم ترسید، زیرا تو با منی؛ عصا و چوبدستی تو قوّت قلبم می‌بخشند. سفره‌ای برای من در برابر دیدگان دشمنانم می‌گسترانی! سَرَم را به روغن تدهین می‌کنی و پیاله‌ام را لبریز می‌سازی. همانا نیکویی و محبت، تمام روزهای زندگی‌ام در پی من خواهد بود، و سالیان دراز در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود.

پیدایش ۷:‏۱-‏۵ و ۱۱-‏۱۸؛ ۸:‏۶-‏۱۸؛ ۹:‏۸-‏۱۳

آنگاه خداوند به نوح گفت: «تو و همۀ اهل خانه‌ات به کشتی درآیید، زیرا تو را در این عصر در حضور خود پارسا دیدم. از همۀ چارپایان طاهر، هفت جفت، نر و ماده، با خود برگیر، و از چارپایان نجس، یک جفت، نر و ماده، و نیز از پرندگان آسمان هفت جفت، نر و ماده، تا نسل آنها را بر روی تمام زمین زنده نگاه داری. زیرا من پس از هفت روز، چهل روز و چهل شب باران بر زمین خواهم بارانید، و هر موجودی را که ساخته‌ام از روی زمین محو خواهم کرد.» و نوح هرآنچه را که خداوند به وی فرمان داده بود، به انجام رسانید. چارپایان طاهر و چارپایان نجس، پرندگان و همۀ خزندگان روی زمین، دو به دو، نر و ماده، همان‌گونه که خدا به نوح فرمان داده بود، نزد نوح به کشتی درآمدند. و پس از هفت روز، آب توفان بر زمین آمد. در سال ششصدم از زندگی نوح، در روز هفدهم از ماه دوّم، آری، در همان روز، همۀ چشمه‌های ژرفای عظیم فوران کرد و پنجره‌های آسمان گشوده شد.

اعمال ۹:‏۳۶ تا آخر

در یافا شاگردی می‌زیست طابیتا نام، که معنی آن غزال است. این زن خود را وقف کارهای نیک و دستگیری از مستمندان کرده بود. طابیتا در همان روزها بیمار شد و درگذشت. پس جسدش را شستند و در بالاخانه‌ای نهادند. چون لُدَّه نزدیک یافا بود، وقتی شاگردان آگاه شدند که پطرس در لُدَّه است، دو نفر را نزد او فرستادند و خواهش کردند که «لطفاً بی‌درنگ نزد ما بیا.» پطرس همراه آنان رفت و چون بدان‌جا رسید، او را به بالاخانه بردند. بیوه‌زنان همگی گرد او را گرفته، گریان جامه‌هایی را که دورکاس در زمان حیاتش دوخته بود، به وی نشان می‌دادند. پطرس همه را از اتاق بیرون کرد و زانو زده، دعا نمود. سپس رو به جسد کرد و گفت: «ای طابیتا، برخیز!» طابیتا چشمان خود را گشود و با دیدن پطرس نشست. پطرس دست وی را گرفت و او را به پا داشت. آنگاه مقدسین و بیوه‌زنان را فرا خواند و او را زنده به ایشان سپرد. پطرس مدتی در یافا نزد دَبّاغی شَمعون نام توقف کرد. این خبر در سرتاسر یافا پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *