داستانهایی که روایت میکنیم، ادراک ما از دنیا، جایگاه ما در آن و همینطور دیدگاه ما را نسبت به خدا شکل میدهند. گاهی نیز داستان از مسیری هزارتو و بسیار پیچیده گذشته و پایانش از ابتدای آن بسیار فاصله میگیرد.
محاکمهٔ استیفان رنگ و بوی محاکمهٔ عیسی را دارد. در حقیقت، در آن زمان، بهاحتمال زیاد، قیافا هنوز کاهن اعظم و رئیس شورای سنهدرین، یعنی قاضیالقضات بزرگ اسرائیل بود. طبق آئین دادرسی، تفهیم اتهام میشد و بعد به متهم فرصتی میدادند تا به آن پاسخ دهد. پاسخ استیفان وقایع و رویدادهای اخیر اورشلیم را در بستر داستان بزرگتر قوم قرار داد: از پاتریارکهای (یا نیاکان) نامحتمل و شروع دشوارشان گرفته تا نجاتدهندهای باورنکردنی و تداوم حیات او در داستان پیشروندهٔ کلیسا. این برای کسانی که صحبتهایش را میشنیدند، بسیار چالشبرانگیز بود.
ما اغلب فکر میکنیم که داستان را میدانیم و گاهی هم فرض میکنیم آنها را کاملاً فهمیدهایم. اما بهترین داستانها، ماجراجویانه هستند و از زوایای مختلف گفته و شنیده میشوند. آنها با هر بار بازگو شدن، جزئیات بیشتری را آشکار میکنند. زمانی که مسیحیان در اواسط قرن بیستم از اقصی نقاط جهان به کلیساهای انگلستان آمدند، برخی با استقبال گرم روبهرو شدند، اما بسیاری از آنها متوجه شدند که از جایگاه حقیقیشان در داستان ایمان، بیرون گذاشته شدهاند. بنابراین، جای تعجب نبود که بسیاری از آنها داستان خود را در جای دیگری بازگو کنند.
روایت استیفان، از ما دعوت میکند تا روی معنای سهیمکردن دیگران در داستان تعمق کنیم، نه اینکه آن را از آنِ خود بدانیم: تا درک کنیم که در این داستان، خداست که نقش اول و اصلی را دارد و تمام داستانهای ما درون این ابَر-روایت جای میگیرند.