خواستهٔ حبقوق فقط این نیست که با خدا جَرّوبحث کند، بلکه اصرار دارد که جوابی نیز دریافت کند. او بر حصار شهر، از برج دیدبانی خود انتظار میکشد. پاسخ به سؤالات پیچیدهٔ زندگی یکشبه پدیدار نمیشود.
نبی اکنون تأیید میکند که خدا بر تاریخ فرمان میراند. او از اتهام اولیهاش در این زمینه که خدا بیتفاوت است، فاصله میگیرد، اما هنوز قادر به درک این نکته نیست که چرا خدا از بابلیهای بدکار استفاده میکند تا قوم خاص خود را مکافات برساند. این امر در نظرش با نام خدا و با طبیعت و عدل و انصاف او مغایرت دارد. پاسخ خدا کوتاه و معماگونه است. او فقط به حبقوق اطمینان میبخشد که انتظار او عاطل و باطل نخواهد بود. چنانچه تحقق رؤیا ظاهراً با تأخیر مواجه باشد، او همچنان باید انتظار بکشد.
حبقوق در توصیفی از بابلیها، به راه و روشهای امپریالیستی در آن زمان و در روزگار ما میتازد- به سلطهجویی گسترشیابنده بر سایر کشورها، به بهرهکشی از منابع و امکانات آنها، و در نهایت، ویران ساختن آنها. حبقوق برای خوانندگان غربی، تشویقی است به نگریستن از جنبهای دیگر، به سیاستهای بینالمللی.
حبقوق راهحل سادهای برای مشکل بیعدالتی ارائه نمیدهد، بلکه شخص «عادل» (پارسا)، خودش جزئی از راه حل میگردد. این دست از اشخاص در حسرت عدالت و انصاف هستند و در رستای آن به کار و عمل مشغولند. ایشان «به ایمان خود زیست میکنند»، به این معنا که توان این را خواهند داشت که بهواسطهٔ وفاداری و رؤیای خود، به زندگی ادامه دهند. ایشان رؤیایی را که از خدا دریافت داشتند، تکیهگاه خود خواهند ساخت، نه واقعیتهای حیوانی زندگی را.