ششمین یکشنبهٔ عید رستاخیزچه تعجبآور است که عیسی از مردی بیمار چنین سؤالی میکند! این مرد علیل و بینام و نشان که بهمدت ۳۸ سال بیمار بود و در کنار حوض «بیتحِسدا» مینشست، همیشه از سایر بیماران که به لحاظ بدنی در وضعیتی بهتر از او بهسر میبردند برای رسیدن به حوض عقب میافتاد. بنابراین، قطعاً میبایست برای بازیافتن سلامت خود مستأصل بوده باشد، اینطور نیست؟
اما عیسی بار دیگر آگاهی فطری خود را از گرایشهای طبیعت انسانی نشان داد. او چرا به سراغ «این» مرد رفت و نه به سراغ دیگران؟ به این علت که «او را در آنجا خوابیده دید و دریافت که دیری است بدین حال دچار است». گاه میشنویم که بعضیها «سالها از بیماری خود لذت میبَرَند». لذت؟ از چه؟ بدیهی است که نه از درد و دردسرهای بیماری، بلکه از دریافت توجهات اضافی از سوی دیگران، و نیز از آزاد بودن از مسئولیتهایی که بیماری موقتاً بههمراه میآوَرَد. در چنین مواردی، مغتنم شمردن فرصت برای کسب سلامت ممکن است نیاز به شهامت داشته باشد، البته اگر چنین فرصتی دست دهد. چنین تصوری میتواند ترسناک باشد. حتی ممکن است بیمار مبتلا به عارضهای مزمن را ترغیب کند که از کسالت خود بهعنوان سپری محافظتی استفاده نماید.
به همین دلیل، عیسی از آن مرد پرسید: «آیا میخواهی سلامت خود را بازیابی؟» چون از پاسخ آن مرد رضایت خاطر حاصل کرد، بیپرده به او فرمود: «برخیز، بستر خود را برگیر و راه برو.» بیماریهای مزمن موضوع پیچیدهای است و همهٔ آنها در اثر یک جمله بهبود نمییابند، جملهای نظیر «بر پاهای خود بایست». اما شاید این آیات ما را ترغیب میکنند تا این سؤال عیسی را از خودمان بپرسیم: آیا میخواهی سلامت خود را بازیابی؟
Bible Study
یوحنا ۵:۱-۹
چندی بعد، عیسی برای یکی از اعیاد یهود، به اورشلیم رفت. در اورشلیم، در کنار ’دروازۀ گوسفند‘ حوضی است که در زبان عبرانیان آن را ’بِیتحِسْدا‘ گویند و پنج ایوان دارد. در آنها گروهی بسیار از علیلان، همچون کوران، شلان و مفلوجان میخوابیدند [و منتظر حرکت آب بودند.] [ زیرا هر از گاهی فرشتهای از جانب خداوند نازل میشد و آب را حرکت میداد؛ اوّلین کسی که پس از جنبش آب وارد حوض میشد، از هر مرضی که داشت شفا مییافت.] در آن میان، مردی بود که سی و هشت سال زمینگیر بود.
مزمور ۶۷
خدا ما را فیض و برکت عطا فرماید و روی خود را بر ما تابان کند، سِلاه تا راههای تو در جهان شناخته شود و نجاتت در میان همۀ قومها. خدایا، قومها تو را بستایند، همۀ قومها تو را بستایند. قومها شاد باشند و بانگ شادی برآورند چراکه تو قومها را به انصاف حکم میکنی و امتهای جهان را هدایت مینمایی. سِلاه خدایا، قومها تو را بستایند، همۀ قومها تو را بستایند. آنگاه زمین محصول خود را خواهد داد و خدا، خدای ما، ما را مبارک خواهد ساخت. خدا ما را مبارک خواهد ساخت و همۀ کرانهای زمین از او خواهند ترسید.
حزقیال ۳۷:۱-۱۴
دست خداوند بر من فرود آمده، مرا در روحِ خداوند بیرون برد و در وسط یک وادی گذاشت که پر از استخوان بود. و مرا به هر سو در میان استخوانها گردانید و اینک شمار آنها بر زمینِ وادی بینهایت زیاد بود و بسیار خشک بودند. مرا گفت: «ای پسر انسان، آیا ممکن است این استخوانها زنده شوند؟» پاسخ دادم: «ای خداوندگارْ یهوه، تو خود میدانی!» آنگاه مرا گفت: «بر این استخوانها نبوّت کرده، به ایشان بگو: ای استخوانهای خشک، کلام خداوند را بشنوید. خداوندگارْ یهوه به این استخوانها چنین میگوید: اینک من روح به شما در خواهم آورد و زنده خواهید شد. و رگ و پی بر شما نهاده، گوشت بر شما خواهم آورد و شما را به پوست خواهم پوشانید؛ و روح در شما خواهم نهاد و زنده خواهید شد. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.» پس من به گونهای که فرمان یافتم، نبوّت کردم و چون نبوّت میکردم، صدایی شنیده شد و بهناگاه جُنب و جوشی واقع گردید و استخوانها به یکدیگر پیوستند، استخوانی به استخوان خود. و چون نگریستم، اینک رگ و پی بر آنها بود و گوشت بر آنها برآمده بود و پوستْ رویشان را پوشانیده بود، اما روحی در آنها نبود. پس مرا گفت: «ای پسر انسان، بر روح نبوّت کن! نبوّت کرده، روح را بگو، خداوندگارْ یهوه چنین میفرماید: ای روح، از بادهای چهارگانه بیا و بر این کُشتگان بِدَم تا زنده شوند.» پس چنانکه مرا امر فرموده بود، نبوّت کردم. و روح به آنها درآمده، زنده شدند، و بر پای خود ایستاده، لشکری بینهایت عظیم گردیدند. آنگاه مرا گفت: «ای پسر انسان، این استخوانها، تمامیِ خاندان اسرائیلند. اینک ایشان میگویند: ”استخوانهای ما خشکیده و امیدمان از دست رفته، و منقطع شدهایم!“ بنابراین نبوّت کرده، بدیشان بگو، خداوندگارْ یهوه چنین میفرماید: ای قوم من! اینک من قبرهای شما را گشوده، شما را بیرون خواهم آورد، و شما را به سرزمین اسرائیل در خواهم آورد. و ای قوم من، چون قبرهایتان را بگشایم و شما را از آنها به در آورم، آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم. من روح خود را در شما خواهم نهاد تا زنده شوید و شما را در سرزمین خودتان قرار خواهم داد. آنگاه خواهید دانست که من یهوه سخن گفتهام و آن را به عمل آوردهام؛ این است فرمودۀ خداوند.»
اعمال ۱۶:۹-۱۵
چون او با اهل خانهاش تعمید گرفت، با اصرار بسیار به ما گفت: «اگر یقین دارید که به خداوند ایمان آوردهام، بیایید و در خانۀ من بمانید.» سرانجام تسلیم درخواست او شدیم. در میان آنان زنی خداپرست از شهر تیاتیرا بود که به سخنان ما گوش فرا میداد. او لیدیه نام داشت و فروشندۀ پارچههای ارغوان بود. خداوند قلب او را گشود تا به پیام پولس گوش بسپارد. روز شَبّات از شهر خارج شدیم و به کنار رودخانه رفتیم، با این انتظار که در آنجا مکانی برای دعا وجود دارد. پس نشستیم و با زنانی که گرد آمده بودند، به گفتگو پرداختیم. از آنجا راهی فیلیپی شدیم که یکی از شهرهای عمدۀ آن بخش از مقدونیه و از مهاجرنشینهای روم بود، و چند روز در آن شهر ماندیم. پس، از تْروآس با کشتی یکراست به ساموتْراکی رفتیم، و روز بعد به نیاپولیس رسیدیم. چون این رؤیا را دید، بیدرنگ عازم مقدونیه شدیم، زیرا اطمینان یافتیم که خدا ما را فرا خوانده است تا بدیشان بشارت دهیم. شب هنگام، پولس در رؤیا دید که مردی مقدونی در برابرش ایستاده، به او التماس میکند که «به مقدونیه بیا و ما را مدد کن.»