و اَبرام روانه شد و خیمه‌اش را هر بار برای زمانی کوتاه اینجا و آنجا برپا کرد و در سفری که در پیش گرفت، میخ خیمه را به‌طور موقت در این مکان و آن مکان کوبید. ابرام، با قلبی زائر در به‌دنبال وعده‌ای که روز به روز در پی آن بود، از محل سکونت و خانواده و خویشانش به بیرون فراخوانده شد و هرگز ساکن نماند.
ندای الهی به ابرام وعدۀ فرزندان و نیز سرزمینی را می‌دهد که بتواند آن را خانه‌اش بخواند، اما رفتن به‌سوی وعده، به معنای پشت سر گذاشتنِ قطعیت است. خدا او را از یک زندگی ثابت و مهارشدنی جدا می‌کند و به او فرمان می‌دهد که با عملی مبنی بر توکلی بی‌باکانه «از سرزمین خویش و از نزد خویشان خود و از خانۀ پدرش بیرون بیاید». ابرام با آینده‌ای عهد بسته که از محدودۀ عمرش فراتر می‌رود، عمری در سفر که نشان آن میخ‌های در زمین کوبیدۀ خیمه است که سحرگاه بیرون کشیده می‌شوند. ابرام با اعتماد به وعدۀ خدا کسی می‌شود که دیگر شادمانی‌اش از خودش نیست، بلکه در اختیار دستی آسمانی است.

ما می‌دانیم که ابرام اهل کجا بود. ما فهرست نام پدر، پدربزرگ، پدرِ پدربزرگ و نیاکان او تا نوح را در دست داریم، اما این را که به کجا می‌رود، تنها خدا می‌داند؛ نه ابرام از آنچه پیش خواهد آمد خبر دارد و نه فرزندان متولد نشده‌اش.

اما آینده‌ای که به ابرام بخشیده شده است، عطای آوارگیِ مبارک او، از آنِ ماست.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *