و اَبرام روانه شد و خیمهاش را هر بار برای زمانی کوتاه اینجا و آنجا برپا کرد و در سفری که در پیش گرفت، میخ خیمه را بهطور موقت در این مکان و آن مکان کوبید. ابرام، با قلبی زائر در بهدنبال وعدهای که روز به روز در پی آن بود، از محل سکونت و خانواده و خویشانش به بیرون فراخوانده شد و هرگز ساکن نماند.
ندای الهی به ابرام وعدۀ فرزندان و نیز سرزمینی را میدهد که بتواند آن را خانهاش بخواند، اما رفتن بهسوی وعده، به معنای پشت سر گذاشتنِ قطعیت است. خدا او را از یک زندگی ثابت و مهارشدنی جدا میکند و به او فرمان میدهد که با عملی مبنی بر توکلی بیباکانه «از سرزمین خویش و از نزد خویشان خود و از خانۀ پدرش بیرون بیاید». ابرام با آیندهای عهد بسته که از محدودۀ عمرش فراتر میرود، عمری در سفر که نشان آن میخهای در زمین کوبیدۀ خیمه است که سحرگاه بیرون کشیده میشوند. ابرام با اعتماد به وعدۀ خدا کسی میشود که دیگر شادمانیاش از خودش نیست، بلکه در اختیار دستی آسمانی است.
ما میدانیم که ابرام اهل کجا بود. ما فهرست نام پدر، پدربزرگ، پدرِ پدربزرگ و نیاکان او تا نوح را در دست داریم، اما این را که به کجا میرود، تنها خدا میداند؛ نه ابرام از آنچه پیش خواهد آمد خبر دارد و نه فرزندان متولد نشدهاش.
اما آیندهای که به ابرام بخشیده شده است، عطای آوارگیِ مبارک او، از آنِ ماست.
Today's Prayer
ای خدای قادر
که پسرت با آیات و معجزات
شگفتی حضور نجاتبخشت را آشکار کرد!
قوم ما را با فیض آسمانیات جانی تازه بخش،
و در تمام ضعفهامان
ما را با نیروی عظیمت یاری کن؛
در پسرت و خداوند ما عیسای مسیح،
او که زنده است و با تو پادشاهی میکند،
در اتحاد با روحالقدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
پیدایش ۱۱:۲۷-۱۲:۹
اینها فرزندان تارح هستند: تارح پدر اَبرام، ناحور و هاران بود و هاران پدر لوط بود. هاران در زادگاه خود در اوركلدانیان -هنگامی كه هنوز پدرش زنده بود- مرد. اَبرام با سارای ازدواج كرد و ناحور با مِلكَه دختر هاران ازدواج نمود. هاران پدر یسكه هم بود. امّا سارای نازا بود و فرزندی به دنیا نیاورد. تارح، پسرش اَبرام و نوهاش لوط پسر هاران و عروسش سارای زن اَبرام را برداشت و با آنها از اور كلدانیان به طرف سرزمین كنعان بیرون رفت. آنها رفتند تا به حرّان رسیدند و در آنجا اقامت كردند. تارح در آنجا در سن دویست و پنج سالگی مرد.'خداوند به اَبرام فرمود: «وطن خود، بستگانت و خانهٔ پدری خود را ترک كن و به طرف سرزمینی كه به تو نشان میدهم برو. من به تو قومی كثیر خواهم داد و آنان ملّتی بزرگ خواهند شد. من تو را بركت خواهم داد و نام تو مشهور و معروف خواهد شد، لذا تو خودت مایهٔ بركت خواهی بود. «به کسانیکه تو را بركت دهند، بركت خواهم داد. امّا به کسانیکه تو را لعنت كنند، لعنت خواهم كرد، و به وسیلهٔ تو همهٔ ملّتها را بركت خواهم داد.» همانطور كه خداوند فرموده بود، هنگامی كه اَبرام هفتاد و پنج سال داشت از حرّان خارج شد. لوط هم همراه او بود. اَبرام زن خود سارای و لوط-پسر برادرش- و تمام دارایی و غلامانی را كه در حرّان به دست آورده بود، با خود برد و آنها به طرف سرزمین كنعان حركت كردند. وقتی آنها به سرزمین كنعان رسیدند، اَبرام در آنجا گشت تا به درخت مقدّس موره در زمین شكیم رسید. (در آن موقع كنعانیان هنوز در آن سرزمین زندگی میكردند.) خداوند به اَبرام ظاهر شد و به او فرمود: «این سرزمینی است كه من به نسل تو میدهم.» پس اَبرام در آنجا كه خداوند خود را بر او ظاهر كرده بود، قربانگاهی بنا كرد. بعد از آن او حركت کرده به طرف تپّههای شرقی شهر بیتئیل رفت و اردوی خود را بین بیتئیل در مغرب و عای در مشرق بنا كرد. در آنجا نیز قربانگاهی برای خداوند بنا كرد و خداوند را پرستش نمود. او دوباره از آنجا به جای دیگر كوچ كرد و به جنوب كنعان رفت.
مزمورهای ۴۰ و ۱۰۸
با صبر بسیار انتظار کشیدم تا خداوند مرا کمک کند. پس او گوش داد و نالهام را شنید. او مرا از لجنزار و گودال هلاکت بیرون کشید و بر روی صخرهای مطمئن قرار داد. او سرودی تازه به من آموخت، سرود شکرگزاری از خدای ما. عدّهٔ زیادی چون این را ببینند، به خود میآیند و بر خداوند توکّل خواهند نمود. خوشا به حال کسانیکه بر خداوند توکّل میکنند، و از اشخاص مغرور و بتپرست پیروی نمیکنند. ای خداوند خدای ما، هیچکس مانند تو نیست، تو همیشه به فکر ما بودهای و برای ما کارهای عجیب کردهای، به حدّی که نمیتوان آنها را برشمرد و زبان من نیز از بیان آنها عاجز است. تو خواهان قربانیها و هدایا نیستی. قربانی سوختنی و قربانی گناه را نمیخواهی، امّا تو گوش شنوا به من دادهای تا کلام تو را بشنوم. پس گفتم: «من حاضرم، دستورات تو در کتاب تورات برای من نوشته شده است، ای خدای من، چقدر دوست دارم که ارادهٔ تو را بجا آورم. من تعالیم تو را در دل خود حفظ میکنم.» خداوندا، در بین جماعت تو، این مژده را اعلام کردهام که تو ما را نجات میدهی. تو میدانی که من هرگز در این مورد سکوت نکردهام. و من مژدهٔ نجات را در دل خود پنهان نکردهام، بلکه همیشه از وفاداری و کمک تو در میان جماعت سخن گفتهام. دربارهٔ محبّت پایدار و صداقت تو سکوت نکردهام خداوندا، محبّت خود را از من دریغ مکن. رحمت پایدار و راستی تو همیشه حافظ من باشد. زیرا مشکلات بیشماری مرا احاطه نمودهاند، به اندازهای که نمیتوانم آنها را بشمارم! گناهانم بر من سنگینی میکنند به حدّی که نمیتوانم سرم را بلند کنم، آنها از موی سرم زیادتر شدهاند و طاقتم را از دست دادهام. خدایا مرا نجات بده خداوندا، اکنون به فریادم برس. آنانی که قصد جان مرا دارند شرمنده و رسوا شوند و بدخواهان من آشفته و پریشان گردند. کسانیكه مرا مسخره میکنند، هراسان شوند. کسانیکه به تو روی میآورند شاد و مسرور گردند. آنانی که بهخاطر نجات خود از تو سپاسگزارند، همیشه بگویند: «خدا چقدر بزرگ است!» خدایا، من فقیر و نیازمندم، برای کمک به من شتاب کن، تو خداوند و نجاتدهندهٔ من هستی. پس ای خداوند، تأخیر مکن.
'خدایا، دل من استوار و محکم است و برای تو سرود شکرگزاری خواهم سرایید. ای جان من بیدار شو. ای عود من و ای بربط من بیدار شوید، من خورشید را بیدار خواهم کرد. خدایا، در بین اقوام جهان تو را سپاس خواهم گفت و در میان مردم تو را ستایش خواهم کرد. زیرا محبّت پایدار و وفاداری تو بالاتر از آسمانهاست. خدایا، عظمت و شکوهت را در آسمان و جلالت را بروی زمین آشکار فرما، دعای مرا بشنو و ما را با قدرت خود نجات بده تا کسانی که تو دوست میداری، رهایی یابند. خداوند از جایگاه مقدّس خود به ما وعده داد و فرمود: «با سرافرازی، شهر شکیم و دشت سُكوّت را بین قوم تقسیم خواهم نمود. جلعاد از آن من است و منسی از آن من. افرایم کلاهخود من است، و یهودا، عصای سلطنت من. موآب ظرف شستوشوی من خواهد بود و به نشانهٔ مالکیّتم، کفش خود را بر اَدوم پرت خواهم کرد و بر فراز فلسطین بانگ پیروزی برخواهم آورد.» چه کسی مرا به آن شهر مستحکم میبرد؟ چه کسی مرا به اَدوم راهنمایی میکند؟ خدایا! آیا حقیقتاً ما را ترک کردهای، و پیشاپیش لشکر ما نخواهی رفت؟ خدایا در مقابله با دشمنان، به ما کمک کن زیرا کمک انسان بیفایده است. با کمک خدا، پیروزی از آن ما خواهد بود، او دشمنان ما را سرکوب خواهد كرد.'
متی ۲۶:۱-۱۶
در پایان این سخنان عیسی به شاگردان خود گفت: «شما میدانید كه دو روز دیگر عید فصح است و پسر انسان به دست دشمنان تسلیم میشود و آنها او را مصلوب میکنند.» در همین وقت سران كاهنان و مشایخ قوم در کاخ قیافا كاهن اعظم جمع شدند و مشورت كردند كه چگونه عیسی را با حیله دستگیر كرده به قتل برسانند. آنان گفتند: «این كار نباید در روزهای عید انجام گردد، مبادا آشوب و بلوایی در میان مردم ایجاد شود.» وقتی عیسی در بیتعنیا در منزل شمعون جذامی بود، زنی با شیشهای از عطر گرانبها نزد او آمد و درحالیکه عیسی سر سفره نشسته بود، آن زن عطر را روی سر او ریخت. شاگردان از دیدن این کار، عصبانی شده گفتند: «این اصراف برای چیست؟ ما میتوانستیم آن را به قیمت خوبی بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم!» عیسی این را فهمید و به آنان گفت: «چرا مزاحم این زن میشوید؟ او كار بسیار خوبی برای من كرده است. فقرا همیشه با شما خواهند بود امّا من همیشه با شما نیستم. بدانید كه در هر جای عالم كه این انجیل بشارت داده شود آنچه او كرده است به یاد بود او نقل خواهد شد.» او با ریختن این عطر بر بدن من، مرا برای تدفین آماده ساخته است. آنگاه یهودای اسخریوطی كه یکی از آن دوازده حواری بود نزد سران كاهنان رفت و گفت: «اگر عیسی را به شما تسلیم كنم به من چه خواهید داد؟» آنان سی سكّهٔ نقره را شمرده به او دادند. از آن وقت یهودا به دنبال فرصت مناسبی بود تا عیسی را تسلیم نماید. '