خدا را شکر برای کنیسههایی که هر کسی را میپذیرفتند! یکی از چشمگیرترین نکات در خصوص این آیات، اینست که مردی با روحی پلید از همان آغاز در آنجا حضور داشت. شخصی که در نظر مردمان همعصرش «لکهدار» بود، شخصی که ما قاعدتاً او را بیمار روانی میخواندیم، شخصی که به هر حال، مزاحم و اخلالگر بود، و در وسط جلسهای مذهبی، بیمقدمه فریاد میزد، کماکان اجازه داشت در آن جلسه حضور داشته باشد، کماکان بهنوعی جزو جماعت شمرده میشد. هیچکس مانع حضور او نشده بود، یا به خانواده یا پرستارانش نگفته بود که بهتر است او را در شبّات بعدی با خود نیاورند، زیرا «حواس بقیه را پرت میکند». نه، او آنجا بود، و در نتیجه، به همان دلیل، عیسی نیز آنجا بود! بعد از اتفاقاتی که طبق قرائت دیروزمان، در ناصره افتاده بود، مشایخ کنیسه ممکن بود وسوسه شده باشند که عذر عیسی را بخواهند، چرا که «عقاید الاهیاتی درستی» نداشت. اما او در آنجا حضور داشت، و آزاد بود مطالبی بر زبان براند که میتوانست جماعتی خوابآلود را شوکه و حیرتزده کند، تا آنجا که به خود آمدند و گفتند، «این چه کلامی است؟»
آیا ما نیز میتوانیم همین را بگوییم؟ چنین شخص رنجدیده یا چنین پیامبر رُکگویی چگونه ممکن بود با ما ارتباط برقرار سازند؟ آیا افرادی که در جامعۀ ما دچار مشکلات روانی هستند، در کلیساهای ما جایی دارند، حتی اگر با صدای بلند فریاد بزنند؟ آیا هرگز امکان دارد به تازهواردی اجازه دهیم بالای منبر برود و ما را به چالش بگیرد، یا افکارمان را تغییر دهد، یا با دعوت ما به توبه، ما را شوکه کند؟