آیا در زندگیتان اتفاقی افتاده است که با تأمل دوباره در آن، معنایش برایتان عمیقاً تغییر کرده باشد؟ آیا غذایی را با کسی خوردهاید که به یاد آرید و بگویید: «آخرین بار بود که محبوبم را دیدم»، یا «آن گفتوگو همه چیز را عوض کرد»، یا «آن اولین دیدار کوتاه با کسی بود که بالاخره قلب زندگی من شد؟» یا به خاطرات کودکیتان فکر کرده باشید و چیزهای کاملاً معمولی به شکل عجیب و دردناکی زیبا و سرشار از نوری شده باشند که در کودکی متوجه آن نبودهاید؟ زندگی ما مثل کتابی گشوده میشود؛ از پیش تعیین شده نیست. تغییر میکند؛ رشد مییابد؛ معنایش عمیق و گسترده میشود.
ما چیز زیادی دربارۀ ملکیصِدِق پادشاه و داستانش نمیدانیم، اما میدانیم که او هم پادشاه است و هم کاهن؛ ابراهیم را با نان و شراب برکت میدهد؛ هدیۀ شکرگزاری به خدا تقدیم میکند. برای ما که از مسیح پیروی میکنیم، این چیزها معنای تازهای دارند. او خود عیسی است، کاهنی که خود را بهعنوان قربانی تقدیم میکند؛ پادشاهی که بهخاطر جهانی حریص و خشن، با فروتنی بهسوی رنجکشیدن میرود. عیسی کسی است که در آیین شکرگزاری (ما از اصطلاح «قربانی مقدس» برای آن استفاده میکنیم) در شام پیش از مرگش نان و شراب را برکت میدهد. او میگوید که به این ترتیب معنای داستانتان را عمیق میکنید. به این ترتیب زندگیتان تغییر میکند. به این ترتیب رنج به عطیه بدل میشود. بیایید و ببینید.
Today's Prayer
ای خدای قادر
که پسرت با آیات و معجزات
شگفتی حضور نجاتبخشت را آشکار کرد!
قوم ما را با فیض آسمانیات جانی تازه بخش،
و در تمام ضعفهامان
ما را با نیروی عظیمت یاری کن؛
در پسرت و خداوند ما عیسای مسیح،
او که زنده است و با تو پادشاهی میکند،
در اتحاد با روحالقدس،
خدای واحد، از حال تا ابدالآباد.
Bible Study
پیدایش ۱۴
چهار پادشاه یعنی امرافل پادشاه بابل (شینار)، اریوک پادشاه الاسار، كدرلاعمر پادشاه عیلام و تیدال پادشاه گوعیم، رفتند تا با پنج پادشاه دیگر یعنی بابرا پادشاه سدوم، بیرشا پادشاه غموره، شیناب پادشاه ادما، شمبر پادشاه زبوئیم و پادشاه بلا یعنی صوغر جنگ كنند. این پنج پادشاه با هم متّحد شدند و در دشت سدیم كه اکنون دریای مرده نامیده میشود به هم پیوستند. اینها دوازده سال زیر نظر كدرلاعمر بودند، امّا در سال سیزدهم برضد او قیام كردند. در سال چهاردهم كدرلاعمر و متّحدان او با لشكریانشان آمدند و رفائیم را در اشتاروتكرنین و زیزین را در هام، ایمیم را در دشت قیریتایم و حوریان را در كوههای اَدوم تا الپاران كه نزدیک صحراست تعقیب نموده، شكست دادند. سپس برگشتند و به قادش كه عینمشباط میباشد آمدند و تمامی عمالیقیان و اموریان را كه در درّهٔ زازون تامار زندگی میكردند، مغلوب نمودند. سپس پادشاهان سدوم، غموره، ادما، زبولیم و بلا، لشكریان خود را برای حمله بیرون آورده و در دشت میدیم آمادهٔ جنگ شدند تا با پادشاهان عیلام، گوعیم، بابل و الاسار جنگ كنند. چهار پادشاه به ضد پنج پادشاه. آن دشت پُر از چاههای قیر بود و وقتی كه پادشاهان سدوم و غموره كوشش میكردند تا از حملهٔ دشمن فرار كنند در چاهها افتادند، ولی سه پادشاه دیگر به كوهها فرار كردند. آن چهار پادشاه همه چیز را در سدوم و غموره با تمام خوراكیها برداشتند و رفتند. لوط، برادرزادهٔ اَبرام در سدوم زندگی میكرد. بنابراین آنها او را با تمام داراییاش برداشتند و بردند. ولی یک نفر كه جان سالم بدر برده بود، آمد و تمام این وقایع را به اَبرام عبرانی اطّلاع داد. او در نزدیكی بلوطستان كه متعلّق به ممری اموریان است، زندگی میكرد. ممری و برادرانش اشكول و عانر هم پیمانهای اَبرام بودند. وقتی اَبرام شنید كه برادرزادهاش دستگیر شده است، تمام مردان جنگی خود را كه سیصد و هجده نفر بودند احضار كرد و چهار پادشاه را تا دان تعقیب نمود. سپس افراد خود را گروهگروه تقسیم كرد و هنگام شب به دشمن حمله كرده آنها را شكست داد و آنها را تا هوباه كه در شمال دمشق است، فراری داد. پس هرچه كه آنها غارت كرده و با خود برده بودند، پس گرفت. او همچنین لوط برادرزادهٔ خود و تمام داراییاش و تمام زنان و اسيران دیگر را بازگردانید. وقتی اَبرام پس از پیروزی بر كدرلاعمر و پادشاهان دیگر باز میگشت، پادشاه سدوم برای استقبال او به دشت شاوه كه دشت پادشاه نیز گفته میشود، رفت. ملكیصدق كه پادشاه سالیم و كاهن خدای متعال بود، برای اَبرام نان و شراب آورد و برای او دعای خیر كرد و گفت: «خدای متعال كه آسمان و زمین را آفرید اَبرام را بركت دهد. سپاس بر خدای متعال كه تو را بر دشمنانت پیروز گردانید.» اَبرام ده یک آنچه از غنیمت باز آورده بود به ملكیصدق داد. پادشاه سدوم به اَبرام گفت: «اموال غنیمتی مال خودت: ولی افرادم را به من برگردان.» اَبرام جواب داد: «من چشم به درگاه خداوند خدای متعال دوختهام كه آسمان و زمین را آفرید که چیزی از اموال تو حتّی یک نخ یا یک بند كفش هم نگاه نخواهم داشت تا نگویی كه من اَبرام را ثروتمند كردم. من چیزی برای خودم نمیگیرم مگر آنچه را كه افراد من تصرّف كردند. ولی بگذار همراهان من آنیر و اشكول و ممری سهم خود را بردارند.»
مزمورهای ۴۵ و ۴۶
با کلمات زیبایی که از فکرم تراوش میکنند، میخواهم مانند نویسندهای با استعداد، شعر دلنوازی در وصف پادشاه بسرایم. تو زیباتر از همهٔ انسانهایی، فیض از لبان تو جاری است، خدا برای همیشه تو را مبارک ساخته است. ای پادشاه مقتدر، شمشیر خود را به کمر ببند، تو پُر جلال و با شکوهی، برای دفاع از حقیقت و راستی با شکوه بر مَرکب خود سوار شو، دست توانای تو، تو را پیروز میگرداند. تیرهای تو به قلب دشمنانت خواهد نشست، ملّتها به پای تو خواهند افتاد. سلطنتی را که خدا به تو بخشیده است، تا به ابد پایدار خواهد بود. تو با عدالت بر ملّت خود حکومت میکنی. راستی را دوست میداری و از شرارت متنفری. بنابراین خدای تو، تو را برگزیده، بیش از هرکس دیگر تو را شادمان ساخته است. لباسهای تو همه آمیخته به عطر است، عطر مُر، عود و دارچین، در کاخ عاج، نوای شیرین موسیقی تو را شادمان میسازد. دختران پادشاهان، ندیمههای دربار تو هستند، ملکه، مُزیّن به طلای خالص در سمت راست تخت تو ایستاده است. ای دختر، پند مرا بشنو و به آن توجّه کن. مردم و خانهٔ پدری خود را فراموش کن. پادشاه شیفتهٔ زیبایی جمال توست. او سَروَر توست، او را تعظیم نما. مردم صُور برای تو هدیه میآورند، و ثروتمندان طالب رضامندی میباشند. عروس پادشاه را بنگرید، او در حجلهٔ خود، در لباس قلّابدوزی چه زیباست! او را با لباس رنگارنگش به حضور پادشاه میبرند، و ندیمههایش در عقب او هستند، و آنها نیز همچنین به حضور پادشاه حاضر میشوند. آنان با سرور و شادمانی به کاخ پادشاه وارد میشوند. ای پادشاه، تو پسران بسیار خواهی داشت، آنان نیز مانند اجداد تو بر تخت پادشاهی خواهند نشست، و تو آنان را به حکمرانی سراسر جهان خواهی گماشت. سرود من، آوازهٔ تو را همیشه پایدار خواهد ساخت، و تمام مردم پیوسته تو را ستایش خواهند نمود.'
'خدا پناهگاه و قوّت ماست، مددکاری که هنگام سختی فوراً به فریاد ما میرسد. بنابراین نخواهیم ترسید، اگر چه زمین بلرزد و کوهها به عمق اقیانوسها فرو روند، یا دریاها بخروشند و کف برآورند و کوهها به لرزه درآیند. نهری است که جویهای آن شهر خدا را شادمان میسازد، و به خانهٔ مقدّس او طراوت میبخشد. چون خدا در این شهر ساکن است، پس هرگز ویران نخواهد شد، هر بامداد به کمک آن خواهد آمد. ملّتها هیاهو میکنند و دولتها متزلزل میشوند، امّا وقتی خدا حرف میزند، زمین ذوب میگردد. خداوند متعال با ماست، خدای یعقوب پناه ماست. بیایید و عجایب خداوند را مشاهده کنید، و كارهای عظیمی را كه در دنیا انجام داده است، ببینید. او جنگها را در سراسر جهان خاتمه میدهد. کمانها را میشکند، نیزهها را خُرد میکند، و سپرها را در آتش میاندازد. از جنگ دست بکشید و بدانید که من خدا هستم، و در سراسر جهان و در بین تمام مردمان متعال میباشم. خداوند متعال با ماست و خدای یعقوب پناه ماست.'
متی ۲۶:۳۶-۴۶
در این وقت عیسی با شاگردان خود به محلی به نام جتسیمانی رسید و به آنان گفت: «در اینجا بنشینید، من برای دعا به آنجا میروم.» او پطرس و دو پسر زِبدی را با خود برد. غم و اندوه بر او مستولی شد و به آنان گفت: «جان من از شدّت غم نزدیک به مرگ است، شما در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.» عیسی كمی جلوتر رفت، رو به زمین نهاد و دعا كرده گفت: «ای پدر اگر ممكن است، این پیاله را از من دور كن، امّا نه به ارادهٔ من بلكه به ارادهٔ تو.» بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید آنان خوابیدهاند، پس به پطرس فرمود: «آیا هیچیک از شما نمیتوانست یک ساعت با من بیدار بماند؟ بیدار باشید و دعا كنید تا دچار وسوسه نشوید، روح مایل است امّا جسم ناتوان.» عیسی بار دیگر رفت دعا نموده گفت: «ای پدر، اگر راه دیگری نیست جز اینکه من این پیاله را بنوشم پس ارادهٔ تو انجام شود.» باز عیسی آمده آنان را در خواب دید، زیرا كه چشمان ایشان از خواب سنگین شده بود. پس، از پیش آنان رفت و برای بار سوم به همان كلمات دعا كرد. آنگاه نزد شاگردان برگشت و به آنان گفت: «باز هم خواب هستید؟ هنوز استراحت میکنید؟ ساعت آن رسیده است كه پسر انسان به دست گناهكاران تسلیم شود. برخیزید برویم، آن خائن اکنون میآید.» '