ایشان سعی داشتند نگذارند عیسی ترکشان گوید. چه اشکالی در این کار وجود داشت؟ ایشان مسیح موعود خود را یافته بودند و میخواستند به او بچسبند، او را نگاه دارند، و نیز حکمت و قدرت شفابخشیدن او را، چرا که اینها امکاناتی انحصاری بودند که میتوانستند براحتی از آنها استفاده کنند. پس چرا میبایست بگذارند او وقتش را در شهرهای مجاور بههدر بدهد، شهرهایی که ارزش کارش را بخوبی درک نمیکردند؟ اما عیسی چنین چیزی را نمیپذیرفت: «من باید پادشاهی خدا را در شهرهای دیگر نیز بشارت دهم.»
احساس ایشان را میتوانیم درک کنیم، زیرا در ایام پیش از صعود، اگر اجازه میدادند عیسی نزد دیگران نیز برود، در واقع خودشان از حضور او محروم میشدند، اما برای ما چنین نیست. ما میدانیم که هرچه بیشتر حضور او را با دیگران تقسیم کنیم، حضور او با ما بیشتر خواهد شد. او که قیام کرده و صعود فرموده، و در اعماق پنهان امور، تاج بر سر گذاشته، به گفتۀ شاعر، جان دان، «هر جای خالی را پر میسازد». اگر شخصی دیگر با او ملاقات کند، از ملاقات ما با او کاسته نمیشود. با این حال، چه تعجبآور است که این طرز تفکر را مرتب میبینیم که میگوید: «او مال منست، نه مال شما». یک کلیسای جاافتاده چه آسان میپندارد که کلیساهایی که خودش در مناطق دیگر تأسیس کرده، هنوز به درک و رشد کافی نرسیدهاند، و برای کسب تجربۀ حقیقی از مسیحیت راستین، نیاز دارند باز به کلیسای مرکزی رجوع کنند. حتی در یک کلیسای واحد، ممکن است یک «گروه درونی» باشد که میپندارند عیسی فقط در جلسۀ روز یکشنبه خودشان حضور دارد، و خوش ندارند تصور کنند که او به همان اندازه، در کلیساهای دیگر نیز حاضر است.
اما خوشبختانه، نمیتوانیم مانع شویم که او به جاهای دیگر برود. خوشبختانه، او به اعلان پیام انجیل ادامه میدهد.