این تنها ماجرایی است که از نوجوانی عیسی به ما رسیده و شامل نخستین سخنانی است که در روایت لوقا از عیسی نقل شده: «چرا مرا میجستید؟ مگر نمیدانستید که میباید در خانۀ پدرم باشم؟» مریم بهخاطر گمکردن پسرش در کاروان مسافران، لحظات هولناکی را پشت سر گذاشته بود. اکنون وی سخنی را میشنید که احساس میکرد دیگر مورد نیاز نیست. نبوت شمعون پیر داشت جامۀ عمل میپوشید که گفته بود: «شمشیری نیز در قلب تو فرو خواهد رفت» (لوقا ۲:۳۵).
اما لوقا درسهایی را آشکار میسازد که مریم و یوسف میآموختند، زیرا آنها حقایقی هستند که میخواهد ما نیز درک کنیم. نخست آنکه عیسی از اقتداری طبیعی برخوردار بود، اقتداری که هم در سؤالات او یافت میشد و هم در پاسخهای آسان او. همانطور که کمی بعد در انجیل خواهیم دید، این پسر نوجوان که رهبران مذهبی را به چالش گرفته بود، شروع کرد به تعلیمدادن با سبکی که همواره مجازی بود. سبکی که در آن، مفهوم حکایتهایش بیشتر با حالتی شاعرانه در فضا موج میزد و بهآسانی بر زمین دل مردم فرود نمیآمد. عیسی چنین کَند و کاوی در جان و روح آدمی را ابتدا در «خانۀ پدرش» فراگرفت. کند و کاوی که با حالت محاورهای صورت میگرفت.
حقیقت دوم این است که عیسی در معبد احساس راحتی میکرد. مدتها بعد، عیسی به آنجا باز خواهد گشت تا آنانی را که از یاد برده بودند آنجا مکان دعاست، بیرون کند (لوقا ۱۹:۴۵-۴۶). در انجیل لوقا ذکر شده که عیسی اغلب اوقات دعا میکرد. دعا همانا سرچشمۀ بصیرت او بود. آن هنگام که به مسئلۀ تجّار در معبد پرداخت. این کار را از سرِ اطاعت و محبت به کسی انجام داد که او را از نزدیک میشناخت، شناختی که حاصل این رابطۀ نزدیک با «پدر» بود. این امر خیلی زود در رابطهای صمیمانه، اما گاه دردناک، با آنانی منعکس شد که در ناصره او را بیش از همه دوست میداشتند.