ما ممکن است به‌ندرت دربارهٔ صداهای مربوط به مصائب مسیح فکر کنیم: صدای کوبیده‌شدن چکمه‌های میخ‌دار رژهٔ سربازان روی مسیر سنگی؛ صدای خراشیدن و سوت حرکت سریع شمشیرهای کوتاه آخته؛ صدای ناهنجار گذاشتن سپرهای چوبی با روکش‌های چرمین بر روی زمین؛ صدای غرولند ۴۸۰ سرباز جنگ‌دیده و پوست‌کلفت که حوصله‌شان سر رفته؛ صدای فریادهای افسران فرماندهٔ آنان که میان دیوارها انعکاس پیدا می‌کرد؛ صدای کوبیدن درها؛ صدای خفه‌شدهٔ خیابان آن سوی دیوارها… و در میان تمام این صداها، چهرهٔ آغشته به خون و بی‌رمق عیسی در سکوت.
هنوز قرار بود صداهای وحشتناک دیگری شنیده شود، اما در آن لحظات، تنها صدای گروهی از سربازان مسلط بر فضا که آن‌قدرها هم تحت کنترل نبودند، به گوش می‌رسید.

تصور چنین فضایی، کار مشکلی نیست. نگریستن به وحشت برخوردی که در آن صبحگاه، میان عظمت ارتش امپراتوری و آسیب‌پذیری یک مرد واقع شد‏، کار نسبتاً ساده‌ای است. اما کار مشکل و خلاقانهٔ متی در نوشتن روایتش از آخرین ساعات زندگی مسیح بر زمین را هم نباید فراموش کرد. او بر آن وقایع وحشتناک بیش از حد تأکید نکرده (و آن را به تخیل خوانندگانش واگذاشته)، بلکه با اشاره به روایت‌های قبلی که دیده یا شنیده بود، تلاش کرده تا روایتی را بیان کند که منعکس‌کنندهٔ مطالب فصل‌های پیش‌تر در مورد عیسی به‌عنوان عمانوئیل -خدا با ما- باشد.

این فقط یک داستان انسانی نیست، بلکه داستانی است که صدای مقدس «نام خدا» را در دل آن می‌توان شنید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *