جمعة‌الصلیبراحت می‌توان فراموش کرد که اسحاق چقدر برای پدر و مادرش عزیز بود. در فصل‌های قبلی کتاب پیدایش، خداوند به شکل سه مرد اسرارآمیز «بر ابراهیم ظاهر شد» (پیدایش ۱۸‏:‏۱). ابراهیم آنان را پذیرفته و با مهمان‌نوازی با ایشان رفتار کرد. سپس این مردان به ابراهیم گفتند که همسر نازای او، یعنی سارا، که اکنون در دهۀ دهم زندگی‌اش بود، به‌زودی پسری خواهد آوَرد (پیدایش ۱۷‏:‏۱۷). سارا در دل خود به این گفته خندید، اما سه مهمان به‌طور خلاصه پاسخ دادند: «آیا هیچ کاری هست که برای خداوند دشوار باشد؟». نُه ماه بعد، سارا اسحاق را آوَرد.

پس آیا کاری وجود دارد که برای خداوند، بیش ‌از حد مشکل باشد؟ البته که پاسخ این سؤال، منفی است. اما امروز‏ ما به جایی می‌رویم که بودن در آن بسیار سخت است، جایی که هیچ انسانی هرگز نخواهد توانست به آن برسد. زیرا کیست که بتواند فرزند خود را قربانی کند؟

امروزه هیچ پدر یا مادری نمی‌تواند آنچه را که ابراهیم انجام داد، تصور کند. اما این داستان در مورد فرونشاندن خشم خدایان باستان با خونِ باارزشِ یک قربانی هم نبود، چه برسد به کشتن یک بی‌گناه، برای خشنود‌ساختن خدای ابراهیم، اسحاق، یعقوب و موسی. این داستان در مورد مسئلۀ دیگری است. این داستانی است که به خود قربانی‌کردن پایان می‌دهد.

ما نمی‌توانیم هیچ‌چیز ارزشمند و محبوبی را برای پرُ‌کردن فاصلۀ میان ما و خدا قربانی کنیم. خدا در مسیح، هم‌اکنون به‌سوی ما آمده. صلیب مسیح، امضا و بیعانۀ خداست: ما کاملاً در محبت خدا هستیم. هیچ کاری نیز نمی‌توانیم انجام بدهیم، بگوییم یا تقدیم کنیم که تغییری در این حقیقت ایجاد کند. حتی اگر ما او را رها کنیم، او ما را رها نخواهد کرد. به همین دلیل است که قربانی را خدا فراهم کرده است، نه ما. جمعة‌الصلیب، حقیقتاً جمعۀ نیکوست.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *