هنرمندی به نام خانم مارینا آبراموویچ، در طرحی در سال ۲۰۱۰، پشت میزی در موزۀ هنر مدرن در نیویورک مینشست و یک صندلی خالی در مقابل او قرار داشت که بازدیدکنندگان میتوانستند هر چقدر که مایل بودند، روی آن بنشینند. او هرگاه که موزه باز بود، بهمدت سه ماه آنجا مینشست، و از صورت همۀ بازدیدکنندگان عکس گرفته میشد. واکنش ایشان بسیار متنوع بود؛ بعضی آشفته و نامطمئن بودند، و بعضی دیگر پرشهامت و متخاصم- بعضی نیز میگریستند. در نگریستن قدرت بسیاری نهفته است. پطرس به آن مرد لَنگ که در کنار دروازۀ معبد مشغول تکدی و گدایی بود، «چشم دوخت»، یعنی با دقت به او نگاه کرد، و از او خواست که او نیز به ایشان نگاه کند. این با نگاههای خجالتزدۀ ما به افراد بیخانمان در که پیادهروهای شهرمان به آنها برمیخوریم و میکوشیم نگاهمان با آنان برخورد نکند، بسیار متفاوت است. اما پطرس که قصد داشت گرانبهاترین دارایی خود را به آن مرد لَنگ بدهد، نیاز داشت تماسی حقیقی و شفاف با او برقرار سازد. او قصد داشت قدرت شفای عیسی را به او منتقل کند. پطرس پولی نداشت (چرا که تمام دارایی خود را با دیگران تقسیم کرده بود)، اما او چیزی بس عالیتر داشت. پطرس هرچه را که میتوانست، داد. او شفا را «به نام عیسی» به او عطا کرد. این شفا به پطرس تعلق نداشت؛ آن تداوم عمل عیسی بود، عملی که تا روزگار ما نیز تداوم دارد. اما این عمل با شفافیت، گشودهبودن و نیازی اصیل و واقعی آغاز میگردد. آنگاه خدا میتواند عمل کند. چالشی که در مقابل ما قرار دارد، این است که با صداقت و راستی، و بدون اینکه نگاههای خود را به طرفی دیگر برگردانیم، به نیازهای جهان بنگریم و سپس، هر کاری را که «به نام عیسی» از دستمان برمیآید، انجام دهیم. امروز فرصتهای خاص خودش را پیش رویمان قرار میدهند، به این شرط که نگاه کنیم.
Today's Prayer
ای پدر پر از فیض،
کلیسای خود را در این روزگار احیا فرما،
و آن را مقدس، نیرومند و وفادار بساز،
بخاطر جلال خودت
در عیسای مسیح، خداوندگار ما.
Bible Study
اعمال ۳:۱-۱۰
روزی پطرس و یوحنا در نهمین ساعت روز که وقت دعا بود، به معبد میرفتند. در آن هنگام، تنیچند، مردی را که لنگ مادرزاد بود، میآوردند. آنها او را هر روز کنار آن دروازۀ معبد که ’دروازۀ زیبا‘ نام داشت میگذاشتند تا از مردمی که وارد معبد میشدند، صدقه بخواهد. چون او پطرس و یوحنا را دید که میخواهند به معبد درآیند، از آنان صدقه خواست. پطرس و یوحنا بر وی چشم دوختند؛ پطرس گفت: «به ما بنگر!» پس آن مرد بر ایشان نظر انداخت و منتظر بود چیزی به او بدهند. امّا پطرس به وی گفت: «مرا زر و سیم نیست، امّا آنچه دارم به تو میدهم! به نام عیسی مسیحِ ناصری برخیز و راه برو!» سپس دست راست مرد را گرفت و او را برخیزانید. همان دم پاها و ساقهای او قوّت گرفت و از جا جست و بر پاهای خود ایستاده، به راه افتاد. سپس جست و خیزکنان و خدا را حمدگویان، با ایشان وارد معبد شد. و دریافتند همان است که پیش از آن برای گرفتن صدقه کنار ’دروازۀ زیبای‘ معبد مینشست؛ پس، از آنچه بر او گذشته بود، غرق در تعجب و حیرت شدند.
مزمور ۶۸
خدا برخیزد و دشمنانش پراکنده شوند؛ آنان که از او نفرت دارند از حضورش بگریزند. چنانکه دود رانده میشود، ایشان را بِران؛ و چنانکه موم نزد آتش ذوب میشود، شریران از حضور خدا هلاک گردند. اما پارسایان شادمان باشند و در حضور خدا به وجد آیند و از فرط شادی پای کوبند. برای خدا سرود بخوانید و در ستایش نام او بسرائید، او را که بر ابرها سوار است، فریاد ستایش برافرازید؛ نام او یهوه است، در حضورش شادی کنید. پدر یتیمان و مدافع بیوهزنان خداست در مسکن مقدس خود. خدا بیکسان را صاحب خانه و کاشانه میگرداند و زندانیان را بیرون آورده، به سعادت میرساند؛ اما طغیانگران در زمینِ خشک ساکن خواهند شد. خدایا، هنگامی که پیش روی قوم خود بیرون رفتی، آنگاه که در بیابان خرامیدی، سِلاه زمین لرزید و آسمانها بارید، از حضور خدا، آن یگانۀ سینا، از حضور خدا، خدای اسرائیل. خدایا، تو باران فراوان بارانیدی و میراث خود را که خسته بود، مستحکم گردانیدی. جماعت تو در آن ساکن شدند، و در نیکوییات، خدایا، تهیدستان را روزی رساندی. خداوندگار فرمان را صادر میکند؛ زنانی که بشارت میآورند، سپاه عظیمی هستند. شاهانِ لشکرها فرار کرده، میگریزند؛ زن خانهدار، غنیمت را تقسیم میکند. اگرچه در میان آغلها خفته باشی بالهای کبوتر به نقره پوشیده است و پرهایش به طلای رخشان. چون قادر مطلق پادشاهان را در آنجا پراکنده ساخت برف بر صَلمون بارید. ای کوه سترگ، ای کوه باشان؛ ای کوهِ با قلههای افراشته، ای کوه باشان. چرا با حسد مینگری، ای کوهِ با قلههای افراشته، بر کوهی که خدا برای سکونت خویش طلب نمود، بر مکانی که خداوند جاودانه در آن ساکن خواهد شد؟ ارابههای خدا دهها هزار و هزاران هزار است؛ خداوندگار در میان آنهاست، و سینا در قُدس است. آنگاه که به عرش برین صعود کردی اسیران را به اسیری بردی و هدایا از آدمیان گرفتی، حتی از طغیانگران، تا که تو ای یهوه خدا در آنجا سکونت گزینی. متبارک باد خداوندگار، خدای نجات ما که هر روزه متحمل بارهای ما میشود. سِلاه خدای ما خدای نجات است، و راههای گریز از مرگ از آن خداوندگارْ یهوه است. اما خدا سر دشمنان خویش را فرو خواهد کوبید فرق سر پر موی آنان را که در تقصیرات خود گام برمیدارند. خداوندگار فرموده است: «آنان را از باشان خواهم آورد؛ آنان را از ژرفای دریا باز خواهم آورد، تا تو پاهایت را در خون ایشان بشویی، و زبان سگانت نیز بهرۀ خویش را از دشمنان برگیرد.» خدایا، رژۀ تو دیده میشود رژۀ خدای من و شاه من به اندرون قُدس. در پیش، سرایندگانند؛ در پس، نوازندگان، و در میان، دوشیزگانِ دفنواز. خدا را در جماعت بزرگ متبارک خوانید، خداوند را، ای شما که از چشمۀ اسرائیلید. آنجاست بِنیامین کوچک، پیشاپیش ایشان، و آنجایند بزرگان یهودا، در گروه خویش، و بزرگان زِبولون، و بزرگان نَفتالی. خدایت برای تو، قدرت را امر فرموده است؛ خدایا، آنچه را که برای ما کردهای استوار گردان. به سبب معبدت در اورشلیم پادشاهان برایت پیشکشها خواهند آورد. وحش نیزار را توبیخ فرما، و رمۀ گاوان را در میان گوسالههای قومها. او طالبان خَراج را پایمال میکند، و قومهای جنگطلب را پراکنده میسازد. فرستادگان از مصر خواهند آمد کوش بهشتاب دستان خویش به سوی خدا دراز خواهد کرد. ای ممالک جهان، برای خدا سرود بخوانید، خداوندگار را با سرودها بستایید، سِلاه او را که بر آسمانها سوار است، بر آسمانهای کهن. هان، او آواز خود را میدهد، آوازی پر قدرت. قدرت خدا را اعلام کنید، که جلالش بر اسرائیل است و قدرتش در آسمانها. خدایا تو در قُدس خویش مَهیبی؛ خدای اسرائیل قوم خویش را قدرت و نیرو میبخشد. متبارک باد خدا!
اول سموئیل ۲۳
و اما به داوود خبر دادند که: «اینک فلسطینیان با قِعیلَه میجنگند و خرمنها را غارت میکنند.» پس داوود از خداوند مسئلت کرده، پرسید: «آیا بروم و به این فلسطینیان حمله کنم؟» خداوند گفت: «برو، به فلسطینیان حمله کن، و قِعیلَه را نجات دِه.» اما مردان داوود به او گفتند: «اینک ما در همین یهودا در هراسیم، چه رسد به آنکه برای مقابله با لشکر فلسطینیان به قِعیلَه رویم!» پس داوود بار دیگر از خداوند مسئلت کرد و خداوند او را پاسخ داده، گفت: «برخیز و به قِعیلَه فرود آی، زیرا من فلسطینیان را به دست تو خواهم داد.» بنابراین، داوود و مردانش به قِعیلَه رفتند و با فلسطینیان جنگیده، احشام ایشان را به یغما بردند، و ضربهای مهلک بر آنان وارد آوردند. پس داوود اهالی قِعیلَه را نجات داد. هنگامی که اَبیّاتار پسر اَخیمِلِک نزد داوود به قِعیلَه گریخت، ایفود را نیز همراه خود برد. به شائول خبر رسید که داوود به قِعیلَه رفته است. پس او گفت: «خدا داوود را به دست من تسلیم کرده، زیرا او با دخول به شهری که دروازهها و پشتبندها دارد، خود را محبوس کرده است.» پس شائول تمامی لشکریان را به جنگ فرا خواند تا به قِعیلَه فرود آمده، داوود و مردانش را محاصره کنند. چون داوود دریافت که شائول نقشههای شومی برای او دارد، به اَبیّاتارِ کاهن گفت: «ایفود را بدینجا آور.» سپس گفت: «ای یهوه، خدای اسرائیل، خدمتگزارت بهیقین شنیده است که شائول قصد دارد به قِعیلَه بیاید تا شهر را به سبب من نابود سازد. آیا مردان قِعیلَه مرا به دست او تسلیم خواهند کرد؟ آیا شائول طبق آنچه خدمتگزارت شنیده، خواهد آمد؟ ای یهوه، خدای اسرائیل، تمنا دارم خدمتگزار خود را آگاه سازی.» خداوند فرمود: «او خواهد آمد.» آنگاه داوود بار دیگر پرسید: «آیا مردان قِعیلَه من و مردانم را به دست شائول تسلیم خواهند کرد؟» خداوند گفت: «تسلیم خواهند کرد.» پس داوود و مردانش که نزدیک به ششصد تن بودند برخاسته، قِعیلَه را ترک گفتند، و به هر جایی که میتوانستند بروند، رفتند. و چون شائول شنید که داوود از قِعیلَه گریخته، از رفتن بدانجا صرفنظر کرد. داوود در مواضع مستحکم بیابان و نواحی مرتفع بیابانِ زیف مأوا گزید. و شائول هر روزه در جستجوی داوود بود، اما خدا او را به دست وی تسلیم نکرد. هنگامی که داوود در حورِش واقع در بیابان زیف بود، دریافت که شائول برای کشتن او به آنجا آمده است. پس یوناتان پسر شائول برخاسته، به حورِش نزد داوود رفت و دستِ او را در خدا تقویت کرد. به او گفت: «مترس، زیرا دست پدرم شائول به تو نخواهد رسید. تو بر اسرائیل پادشاه خواهی شد و من دوّمین بعد از تو خواهم بود. حتی پدرم شائول این را میداند.» پس هر دوی ایشان در حضور خداوند عهد بستند. آنگاه داوود در حورِش باقی ماند و یوناتان به خانه بازگشت. اما مردمان زیف به جِبعَه، نزد شائول رفته، گفتند: «آیا نه این است که داوود در مواضع مستحکم حورِش بر تپۀ حَخیلَه، در جنوب یِشیمون نزد ما پنهان شده است؟ پس هرگاه پادشاه مایل باشد، بیاید و ما به سهم خود او را به دست پادشاه تسلیم خواهیم کرد.» شائول پاسخ داد: «خداوند برکتتان دهد که بر من دل سوزاندهاید. حال بروید و بیشتر تحقیق کرده، محل رفت و آمد او را ببینید و بفهمید، و این را که چه کسی او را در آنجا دیده است، زیرا مرا گفتهاند که بسیار به مکر رفتار میکند. تمامی مخفیگاههایی را که در آن پنهان میشود، پیدا کنید و با اطلاعات دقیق نزد من بازگردید. آنگاه با شما خواهم آمد و اگر در این سرزمین باشد، او را از میان تمامی طوایف یهودا خواهم جُست.» پس آنان برخاسته، پیش از شائول به زیف رفتند. و اما داوود و مردانش در بیابان مَعون در عَرَبه واقع در جنوب یِشیمون به سر میبردند. و شائول و مردانش به جستجوی او برآمدند. چون داوود این را شنید، نزد صخره فرود آمد و در بیابان مَعون مأوا گزید. شائول نیز چون این را شنید، در پی داوود به بیابان مَعون رفت. شائول در یک طرف کوه میرفت و داوود و مردانش در طرف دیگر کوه. و داوود میشتافت تا از حضور شائول بگریزد. همچنان که شائول و مردانش عرصه را بر داوود و مردان او تنگ میکردند تا آنان را دستگیر کنند، پیکی نزد شائول آمد و گفت: «بشتاب و بیا، زیرا که فلسطینیان به سرزمین ما تاختهاند.» پس شائول از تعقیب داوود بازگشته، به مصاف فلسطینیان رفت. از این رو آن محل ’صخرۀ جدایی‘ نام گرفت. اما داوود از آنجا برآمده، در مخفیگاههای عِینجِدی مأوا گرفت.