در قرون وسطیٰ، در بخش مرکزی شهر لندن، استفاده از نقاب یا ماسک بر روی صورت، در طول دوازده روز پیش از کریسمس (عید میلاد مسیح) ممنوع بود. کسانی که در جشنها شرکت میکردند و به خانه بازمیگشتند، طعمۀ راحتی برای راهزنانی بودند که چهرۀ واقعی خود را با نقاب مخصوص این جشنها میپوشاندند. در انجیل لوقا، کلمهای که برای «ریاکار» بهکار رفته، برگرفته از اصطلاحی است که در تماشاخانههای یونان مورد استفاده بود. این کلمه بر کسی دلالت داشت که بههنگام اجرای یک نمایشنامه، نقاب یا ماسکی به چهره میزد و از پشت آن سخن میگفت. این تصویر مناسبی است برای آن دسته از ما که میدانیم چطور میتوانیم خود را به شکلی خاص به اطرافیان نشان دهیم، حال آنکه در درونمان دنیای دیگری نهفته است.
همۀ ما ماسکهایی بر چهره میزنیم تا در مسیر زندگی به جلو حرکت کنیم. اما مشکل اینجاست که گاه این ماسکها چنان راحت بر صورت ما مینشینند که در آخر، جزئی از صورتمان میشوند و دیگر قادر به تشخیص این دو از یکدیگر نمیشویم. وقتی مردم بیهوده میکوشند تا رابطهای با نوعی از «ما» برقرار کنند، آن نوع که ربطی با واقعیت ندارد، ماسک میتواند از ما محافظت کند، و نگذارد ایشان «منِ» واقعی را ببینند. نقاب و ماسک میتواند در شغل و حرفۀ ما کارکرد داشته باشد، و میان نقشها و شخصیت ما مرزی تعیین کند، اما هرگز نمیتواند بهلحاظ روحانی کارکرد داشته باشد، و عیسی هشدارهای سختی به کسانی میداد که جور دیگری میاندیشیدند.
شاگردان عیسی از او آموختند که زندگیکردن در نور همیشه سالمتر است- هم برای خودمان و هم برای دیگران. او فرموده که ما نیز میتوانیم این را هماینک انجام دهیم، زیرا در نهایت، «چیزی نهان نیست که آشکار نشود». مانند دورۀ قرون وسطیٰ در بخش مرکزی لندن، خدا در کریسمس ماسک نادیدنیبودن خود را از چهره برگرفت. او از آن زمان به بعد، ما را فرامیخوانـَد تا همان کار را انجام دهیم، تا بدینوسیله، پادشاهی او کمی زودتر فرابرسد، پادشاهیای که در آن، ما یکدیگر و نیز خالق خود را رو در رو خواهیم دید.