Today's word: غلاطیان ۴:‏۸‏-۲۰ | Bible Study: مزامیر ۴۴مزامیر ۸۷پیدایش ۴۱:‏۴۶‏-۴۲:‏۵

ایام روزه

داستان خروج به ما نشان می‌دهد که سفر از بردگی تا آزادی آسان نیست. برای اسرائیلیان در بیابان، این امر به یک نسل زمان نیاز داشت. ما در اطراف‌مان و در خانواده‌ها و ملت‌ها، سفرهای دراز و دشواری از بردگی تا استقلال می‌بینیم.

پولس می‌بیند که نوکیشان غلاطیه همچون اسرائیلیان در بیابان، آماده‌اند تا دوباره بَرده شوند. آنان احساس امنیت را در قوانین و مقررات و گاه‌شماری و انجام کارهای «دشوار» می‌جویند. شاید آنان می‌خواهند این چیزها را محور پیروی از عیسی سازند، نه امور حقیقتاً دشواری چون محبت و صلح و عدالت را. اما پولس آشکارا می‌بیند که سرانجام این راه، بازگشت به نوع دیگری از زندان برای آنان و برای کسانی است که پس از آنان خواهند آمد.

در گذر از بردگی به آزادی، رهبریِ خوب نقشی اساسی دارد. رهبری مستلزم اعتماد است. اما اعتماد به دیگران نیز کار دشواری است. معلمان تازه در غلاطیه اعتماد نوکیشان به پولس را سست کرده‌اند. اکنون پولس از مخاطبانش می‌خواهد تا اطمینان خاطرشان را به او که مبتنی بر محبتش به آنان، دلواپسی‌اش برای سعادت‌شان و مشارکتی است که در گذشته از آن لذت می‌بردند، یک بار دیگر به یاد آورند.

ما در ایام روزه در سفری ۴۰ روزه‌ایم که بازتابی از سفر ۴۰ ساله از بردگی تا آزادی است. کجای این مسیر باید غُل‌وزنجیرهایی را که سال پیش ساخته شده است، دور بریزید؟ کجای این مسیر باید دوباره اعتماد کنید؟

 

Today's Prayer

ای پدر آسمانی!
پسرت با نیروهای تاریکی جنگید
و در بیابان به تو نزدیک‌تر شد؛
در این روزها ما را یاری کن تا در حکمت و دعا رشد کنیم
باشد که شاهدان محبت نجات‌بخش تو باشیم
در خداوندمان عیسای مسیح.

Bible Study

غلاطیان ۴:‏۸‏-۲۰

پیش از این، زمانی که خدا را نمی‌شناختید، چیزهایی را بندگی می‌کردید که در حقیقت خدا نیستند. امّا اکنون که خدا را می‌شناسید، یا بهتر بگویم، خدا شما را می‌شناسد، چگونه است که دیگر بار به سوی آن اصول سست و بی‌ارزش بازمی‌گردید؟ آیا می‌خواهید آنها را از سر نو بندگی کنید؟ می‌ترسم زحماتی که برایتان کشیدم به هدر رفته باشد. روزها و ماهها و فصلها و سالها را نگاه می‌دارید! ای برادران، از شما تمنا دارم که همچون من بشوید، زیرا من نیز همانند شما شده‌ام. در حقّم هیچ بدی نکردید. چنانکه می‌دانید، نخستین بار، بیماری جسمی‌ام سبب شد که بشارت انجیل را به شما برسانم. امّا هرچند وضع جسمی من برای شما آزمایشی بود، لیکن به من به دیدۀ تحقیر یا با کراهت نگاه نکردید. بلکه مرا همچون فرشته‌ای از جانب خدا و یا خود مسیح عیسی پذیرا شدید. پس کجاست آن شور و شعف شما؟ زیرا می‌توانم شهادت دهم که اگر می‌توانستید، حتی چشمان خود را بیرون آورده به من می‌دادید. آیا اکنون چون حقیقت را به شما می‌گویم دشمنتان شده‌ام؟ آن اشخاص برای شما غیرت دارند، امّا نه با قصد نیکو. آنان می‌خواهند شما را از ما جدا کنند تا برای خودشان غیرت داشته باشید. غیرت داشتن نیکوست، به شرطی که با قصد نیکو باشد و همیشگی، نه فقط زمانی که من با شما هستم. فرزندان عزیزم، که برایتان باز دردِ زایمان دارم تا مسیح در شما شکل بگیرد، کاش هم‌اکنون نزدتان بودم تا لحن خود را تغییر می‌دادم، زیرا از شما در شگفتم.

مزامیر ۴۴

خدایا، به گوشهای خود شنیده‌ایم؛ پدران ما برایمان بازگفتند که در روزگار ایشان چه‌ها کردی، در روزگاران پیشین. تو به دست خود قومها را بیرون کردی اما ایشان را غرس نمودی؛ قومها را مبتلا ساختی اما ایشان را منتشر گردانیدی. زیرا به شمشیر خود نبود که زمین را فتح کردند، بازوی ایشان نبود که پیروزشان ساخت. بلکه دست راست تو بود، بازوی تو و نور روی تو؛ زیرا بر ایشان نظر لطف داشتی. خدایا، تو شاه من هستی، در حق یعقوب، به پیروزیها حکم فرما! به واسطۀ توست که خصم را عقب می‌رانیم؛ به نام توست که مهاجمان را لگدمال می‌کنیم. من بر کمان خویش توکل نمی‌دارم، و شمشیر من مرا پیروز نمی‌سازد؛ بلکه تویی که به ما بر دشمنان پیروزی بخشیده‌ای، و بدخواهان ما را سرافکنده گردانیده‌ای. همۀ روز به خدا فخر کرده‌ایم، و نام تو را جاودانه خواهیم ستود. سِلاه اما اکنون تو ما را طرد کرده و رسوا ساخته‌ای؛ دیگر با سپاهیان ما بیرون نمی‌آیی. ما را در برابر خصم عقب نشاندی، و بدخواهان غارتمان کردند. ما را همچون گوسفندانِ کشتاری گردانیدی و در میان قومها پراکنده ساختی. قوم خود را بی‌بها فروختی، و از فروش آنها سودی نبردی. ما را مضحکۀ همسایگان ساختی، مایۀ تمسخر و ریشخند اطرافیان. ما را در میان قومها ضرب‌المثل ساختی؛ مایۀ سر تکان دادن در میان ملتها. رسوایی من همۀ روز در برابر من است، روی من از شرم پوشیده شده، از سخن طعنه‌زنندگان و ناسزاگویان، از روی دشمن و انتقام‌گیرنده. این همه بر ما رخ نمود، با اینکه تو را فراموش نکرده بودیم و در عهدت خیانت نورزیده بودیم. دلهایمان برنگشته بود، و قدمهایمان از راهت کج نشده بود. اما تو ما را در هم کوبیدی و به مکان شغالها بدل ساختی و به تاریکی غلیظ پوشانیدی. اگر نام خدای خود را به فراموشی سپرده بودیم، یا دست به سوی خدای بیگانه برافراشته بودیم، آیا خدا این را درنمی‌یافت؟ زیرا او از اسرار دل آگاه است. اما ما همۀ روز، به‌خاطر تو به کام مرگ می‌رویم، و همچون گوسفندانِ کُشتاری شمرده می‌شویم. خداوندگارا، بیدار شو! چرا خوابیده‌ای؟ برخیز و ما را تا ابد طرد مکن! چرا روی خود را پنهان می‌کنی و ستمدیدگی و مظلومیت ما را به یاد نمی‌آوری؟ زیرا جان ما به خاک خم شده، و شکم ما به زمین چسبیده. برخیز و به یاری ما بیا؛ به‌خاطر محبت خود ما را فدیه ده.

مزامیر ۸۷

شهری که او بنیان نهاده بر کوه مقدس واقع است؛ خداوند دروازه‌های صَهیون را دوست می‌دارد، بیش از همۀ مسکنهای یعقوب. ای شهر خدا، سخنان پرجلال درباره‌ات گفته می‌شود. سِلاه رَهَب و بابِل را در شمارِ شناسندگانم ذکر خواهم کرد، فلسطین را نیز، و صور را، همراه با کوش؛ خواهند گفت: «این در آنجا زاده شده است!» و دربارۀ صَهیون گفته خواهد شد که «این و آن در او زاده شده‌اند»، زیرا آن متعال، خودْ او را استوار خواهد ساخت! آنگاه که خداوند قومها را ثبت می‌کند چنین خواهد نگاشت: «این در آنجا زاده شده است.» سِلاه سرایندگان و رقص‌کنندگان به یکسان می‌سرایند که: «همۀ چشمه‌های من در توست!»

پیدایش ۴۱:‏۴۶‏-۴۲:‏۵

به‌علاوه تمامی مردمان روی زمین برای خرید غله نزد یوسف به مصر آمدند، زیرا قحطی بر تمامی زمین بسیار سخت بود. پس آنگاه که قحطی همۀ مملکت را فرا گرفته بود، یوسف انبارها را گشوده، غله را به مصریان می‌فروخت، زیرا قحطی در سرزمین مصر بسیار سخت بود. و چون تمامی سرزمین مصر به گرسنگی گرفتار شدند، مردم برای خوراک نزد فرعون فریاد برآوردند. آنگاه فرعون به تمامی مصریان گفت: «نزد یوسف بروید و آنچه به شما می‌گوید بکنید.» و همان‌گونه که یوسف گفته بود، هفت سال خشکسالی آمدن آغاز کرد. همۀ سرزمینها را قحطی فرا گرفت، ولی در سراسر سرزمین مصر خوراک بود. و هفت سال فراوانی که در سرزمین مصر بود، به پایان رسید او پسر دوّمش را اِفرایِم نامید، زیرا گفت: «خدا مرا در سرزمینِ مذلتم بارآور ساخته است.» یوسف نخست‌زاده‌اش را مَنَسی نامید، زیرا گفت: «خدا تمامی مشقت من و همۀ خانۀ پدرم را از یاد من برده است». پیش از آن که سالهای خشکسالی فرا رسد، دو پسر برای یوسف زاده شد. اَسِنات دختر فوطی‌فارَع، کاهنِ اون، آنها را برای او بزاد. یوسف غلۀ بسیار زیاد همچون ریگ دریا، ذخیره کرد، تا آنجا که از حساب کردن آنها دست بداشت، زیرا از حساب افزون بود. یوسف همۀ آذوقه را که در آن هفت سال فراوانی در مصر فراهم آمده بود، گرد آورد و در شهرها ذخیره نمود. او آذوقۀ فراهم آمده از مزرعه‌های اطراف هر شهر را در همان شهر گذاشت. در هفت سالِ فراوانی، زمین محصول بسیار داد. یوسف سی ساله بود که به خدمت فرعون پادشاه مصر درآمد. و یوسف از پیشگاه فرعون بیرون رفته، در سراسر سرزمین مصر می‌گشت.
و اما یعقوب چون آگاه شد که در مصر غله برای فروش یافت می‌شود، به پسرانش گفت: «چرا به یکدیگر می‌نگرید؟» و افزود: «اینک شنیده‌ام که در مصر غله برای فروش هست. بدان‌جا بروید و برای ما غله بخرید تا زنده بمانیم و نمیریم.» پس ده تن از برادران یوسف رفتند تا از مصر غله بخرند. اما یعقوب، بِنیامین برادر یوسف را همراه برادرانش نفرستاد زیرا گفت مبادا زیانی به او برسد. پس پسران اسرائیل نیز از جمله کسانی بودند که برای خرید غله رفتند، چراکه قحطی سرزمین کنعان را نیز فرا گرفته بود.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *