من دوست دارم این برخوردهای الهیِ درهمتنیده را به شکل موضوع نقاشیهایی قرن هفدهمی تصور کنم. مثلاً چیزی شبیه آثار روبنز، کلود یا پوسن. اما متأسفانه در دنیای هنر، آنقدرها به این مسئله توجه نشده. در تصویر ذهنی من، برخورد فرشته و کرنلیوس در بالا و پسزمینۀ نقاشی قرار دارد و نقطهای آغازین برای تمام چیزهای دیگری است که بهمرور زمان رخ میدهند. در منظر میانی نقاشی، فرستادگان کرنلیوس دیده میشوند که شتابان بهدنبال رساندن پیام به پطرس هستند. در پیشزمینۀ نقاشی هم پطرس گرسنه و خوابآلود را زیر آفتاب ظهر میبینم که در حالتی خلسهگون، شاهد رؤیایی است که بر کرنلیوس بهعنوان یک فرد و بهشکلی گستردهتر، بر مسیر داستان انجیل تأثیری عمیق خواهد داشت.
این داستان در یافا و با تبدیل یک «نه» به «بله» آغاز شده بود. ۸۰۰ سال پیش از پطرس، یونس که میخواست از نقشۀ خدا برای بردن خبر خوش نجات به مردم بتپرست نینوا، فرار کند، بندر یافا را که امروزه در تلآویو قرار دارد، با کشتی ترک کرد. این سرپیچی یونس تقریباً به قیمت کشتیشکستگی و فاجعه تمام شد، اما مداخلۀ الهی منجر به نجاتشان شد. حال در یافا، این پطرس بود که از او خواسته میشد تا ذهن و قلب خود را به رؤیای خبر خوش خدا که برای همۀ قومهاست، باز کند. نخستین پاسخ پطرس به دلیل ناسازگاریاش تقریباً خندهدار بهنظر میرسد: «حاشا از من، خداوندا!» اینکه او خدا را «خداوندا» خطاب کرد و در همان حال، فعالانه نتایج صاحباختیاری خدا را انکار کرد، شاید نشاندهندۀ نادانی تنها پطرس نبود؛ چون بهنظرم همۀ ما هر از گاهی، دچار همین اشتباه میشویم.
اما بهراستی، آخرین باری که افکار یا رفتارمان را در نتیجۀ تعهدمان به مسیح بهعنوان خداوند تغییر دادیم، کِی بود؟