کسانی که به تاریخچۀ خانوادگی علاقه دارند، می‌دانند تلاش برای دنبال‌کردن دودمان آبا و اجدادی، چه کار لذت‌بخشی است. ما به‌دنبال داستان‌های هیجان‌انگیزی مانند کشف یک دوک یا دوشس، تبهکاری سرکش یا هر چیز دیگری که کمی به معجون نسب‌نامه‌مان رنگ و لعاب اضافه کند، می‌گردیم. گاهی شانس یارمان می‌شود؛ و گاهی تحقیقاتمان به بن‌بست می‌رسند. اشتیاق ما برای سردرآوردن از اینکه در کجا ریشه داریم و در نتیجه، اکنون کِه هستیم، بسیار قوی است.
قوم اسرائیل نیز همین احساس را داشت. آنها برخی از داستان‌های اسطوره‌ای محلی خود را خلق کردند و یا به‌یاد آوردند. سپس نسب‌نامه‌های خود را با نوعی چاشنی لذت‌بخش ثبت کردند. برای مثال، نام رهبران قبیله‌ها در گذشته‌های دور مانند دان یا اَشیر یا رئوبین، به آنها احساس هویت می‌داد. اما آنها چاشنی‌هایی احساسی نیز به این داستان‌ها اضافه کردند: چیزهایی مانند حسادت، خیانت، تزویر و محبت. این متون، تنها تحقیقاتی صِرف در زمینۀ نسب‌شناسی نیستند. اینها داستان‌هایی هستند که ضعف‌ها و شکستگی‌های انسانی ما را نیز دربَر می‌گیرند. بااین‌حال، گذر از میان این داستان‌ها، این احساس را برمی‌انگیزد که این مجموعه از قبیله‌ها، محصول حوادثی سیاسی و تصادفی نبودند، بلکه جایی در میانۀ این وقایع به‌ظاهر به‌هم‌ریخته، خدا در کار است تا ارادۀ خود را از طریق ایشان به انجام برساند.

البته، تاریخ‌دانانی هم که این داستان‌ها را کنار هم جمع کردند، انگیزه‌های خاص خود را برای این کار داشتند و ما نباید ساده‌انگارانه از این داستان قبیله‌ای به زمانۀ حاضر خود بجهیم. اما اگر خدا، خدای حقیقی باشد، آیا ورود به هویت به‌هم‌ریختۀ ما و ایجاد نظم و هدف در آن، کار او نخواهد بود؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *