گفته شده که در غرب، پولی را که نداریم، صرف چیزهایی میکنیم که نمیخواهیم تا کسانی را تحت تأثیر قرار دهیم که دوستشان نداریم. گرچه به درستبودن این گفته میخندیم، اما در حقیقت باید گریه کنیم، زیرا این چرخۀ نارضایتی در نهایت، ما را در میان انبوهی از چیزها رها میسازد تا «با» آنها زندگی کنیم، اما بدون اینکه چیزی داشته باشیم تا «بخاطر» آن زندگی خود را سپری کنیم. عیسی میدانست که وقتی طمع زندگیمان را فرابگیرد، دچار چه ورشکستی عظیمی میشویم. او به پیروان خود هشدار داد تا بههوش باشند. سپس حکایتی تعریف کرد تا مقصود خود را روشن سازد.
عیسی غالباً با مَثل یا حکایت تعلیم میداد. این حکایتها ممکن است باعث آزار و عصبانیت شوند، زیرا درک آنها همیشه راحت نیست. اما هدف دقیقاً همین است. هدف از بیان آنها این نبود که بهراحتی قابل درک باشند، بلکه از طریق داستانی نسبتاً گیجکننده، اما تأثیرگذار که با ایجاد تغییر در ذهن ما، دلمان را نیز دگرگون میسازد، بتوانند ما را بنا کنند- یا از نو بنا کنند. حکایتی که عیسی دربارۀ مردی بازگو کرد که انبارهایی بزرگتر برای محصولی فراوانتر میسازد، به شکلی هراسانگیز به زندگی انسان مربوط میشود. در پایان آن، این سؤال مطرح میگردد که معنای «ثروتمندبودن برای خدا» چیست.
آنچه در این زندگی بیش از همه اهمیت دارد- یعنی عشق و محبت، روابط، اعتماد، دانایی، و عدالت- اینها همه در اثر تقسیمکردن با دیگران، فزونی مییابند. اگر دیگران برنده شوند، من نیز برنده خواهم شد. برخلاف ثروت و قدرت که اگر شما برنده شوید، من بازنده میشوم، خصوصیات پادشاهی خدا که این امکان را میدهند که رابطهای عمیقتر با او، با خودمان و با دیگران داشته باشیم، چنان غنی هستند که هم دهنده و هم دریافتکننده در اثر مبادلۀ آنها به شکلی مقدس، بهره میبرند. عیسی تعلیم میدهد که زندگیکردن در بطن این شرایط، بهمنزلۀ زیستن همچون شهروند پادشاهی خداست، نه صرفاً همچون مصرفکنندهای در جامعۀ مصرفی امروز.