یعقوب فرعون را برکت داد؛ اسرائیل مصر را برکت داد -آن هم نه یک بار، بلکه دو بار (آیات ۷ و ۱۰). میتوان چنین استدلال کرد که این چیزی بیش از یک تهنیت رسمی برای خالینبودن عریضه و بعد ترک آنجا نبود، ولی با اینحال، بعید است که بتوانیم طنین کلمات او را در بستر وقایع، تماماً لفاظی بدانیم. یعقوب، پیرمردی فرتوت و وابسته به پسر مشهور خود بود. او در این حد میدانست که دارد از قدرتمندترین انسان روی زمین، تقاضای جایی برای زندگی و امکانات حداقلی برای زنده ماندن میکند. و به این ترتیب بود که یعقوب، فرعون را و اسرائیل، مصر را برکت داد -آن هم نه یک بار، بلکه دو بار.
یعقوب همچنین پیامی برای فرعون داشت. پرسش فرعون در مورد سن یعقوب، چیزی بیش از احترام رسمی نبود. در فرهنگ ما، ممکن است پرسیدن سن یک فرد، بیادبی محسوب شود. انگار که تعداد سالهای عمر او، چیزی است که باید بهخاطرش شرمسار باشد؛ اما در اینجا ماجرا برعکس است. یعقوب بهشکلی متداول و با فروتنی، پاسخ فرعون را در مورد سن خود داد، اما بعد توجه او را به اجدادش معطوف کرد که دوران زندگیشان با وفور نعمت بیشتری همراه بود. با اینحال، وضعیت آنها هم مثل یعقوب، موقتی بود -یعنی در سرزمینی ساکن شده بودند که منزلگاه همیشگی آنان نبود و تفاوتی نداشت که اور باشد؛ یا کنعان؛ یا مصر. «ایشان تصدیق کردند که بر زمین، بیگانه و غریبند. آنان که چنین سخن میگویند، آشکارا نشان میدهند که در جستجوی وطنی هستند.» (عبرانیان ۱۱:۱۳ب-۱۴)
کلامی ظریف و برکتی ساده؛ اما کسی چه میدانست که این صحبت، چه تأثیراتی دربَر خواهد داشت؟